گفتگو با خدا؛ جای خالی معجزه

امروز را چرا بزرگش می کنید؟ هیچ اتفاقی نیفتاد. انتظار داشتم رعد و برقی بزند و همه مان با هم دود شویم  و به هوا برویم. حتی چشمهایم را بستم و گفتم: خدا! یه معجزه بفرست. معجزه ای شبیه انفجار. حتی اگه من هم روی همین صندلی های سبز و نرم و راحت، شهید راه ملت بشم.

هیچ اتفاقی نیفتاد. فقط خدا سبیلش را تاب داد و آروغی زد . به نظرم صبحانه اش را تازه تمام  کرده بود. گفت: دخترجان! شلوغش نکن. از سر قبر عمه م معجزه بیارم؟

چشمهایم را باز کردم و دیدم هنوز نطق ها ادامه دارد. دوباره پلک روی هم گذاشتم تا به ادامه مکالماتم با خدا برسم. هنوز وقت داشتم و اگر می توانستم با آیت الکرسی سر و ته قضیه را هم بیاورم خوب می شد! حتی حاضر بودم سفره هم نذر کنم. جهنم و ضرر! گوسفند هم می کشیم ها ! هی خدا! تو فقط اینبار از خودت یک معجزه درکن.

خلال دندان را برداشت و گذاشت توی دهنش.اه.حالم به خورد. از تماس چوب با زبان بدم می آید. عق که زدم از روی فهمیدگی یا باشعوری؛ خلال دندان را انداخت زیرپایش و نگاهش را دوخت به من.

:بر و بر نگام می کنی که چی؟ کفگیرم خورده ته دیگ!

:آهان. همین و بگو و خلاص. دیگر چرا می پیچونی. یه عمر سرکارمون گذاشتی.

مثل گربه ها براق شد به من: تف به ذاتت. من تو رو سر کار گذاشتم؟! یادت نیست وقتی مادرت رو به موت بود چطوری زر و زر می کردی و دماغت را با گوشه روسری ت می گرفتی و تکیه داده به دیوار بیمارستان فقط اسم من و صدا می زدی؟ کی ننه ت و شفا داد؟

حسابی قاطی کرده بود و داشت آن روی لاتش را نشانم می داد. من اما چیزی برای از دست دادن نداشتم.

یکی از نزدیکانش زمزمه ام را شنید و جلو آمد. چنان ویشگونم گرفت که آه کشیدم. چشمهایم را باز کردم. دیدم یکی از ماموران حراست دارد نگاهم می کند. تکیه دادم به صندلی و دوباره خودم را به خواب زدم.

چاپلوسانه و ادیبانه نطق می فرمود: ای نمک به حرام. خدا بزرگ تر از این حرفهاست که به رویت بیاورد اما خودت که می دانی خیلی چیزها برای از دست دادن داری. مثلا همین که از شر آن بیماری خلاص شده ای و داری صاف روی زمین راه می روی. یادت رفته چقدر همه دست به دعا برداشته بودند برای شفای تو؟

با لگد زدم در کونش و گفتم: برو بابا ! بزار یه بار هم که شده خودم و خودش بدون سرخر با هم حرف بزنیم.

بعد رو کردم به سمت خدا: قبول! تو خیلی خوبی. تا به حال خیلی بهت مدیونم. اما اینبار هم چیزی ازت کم نمی شه اگر همین حالا تا دیر نشده؛( ساعتم را نگاه کردم) یعنی تا نیم ساعت دیگه یه معجزه از همون صدر اسلامی ها علم کنی.

سیگار را گذاشت گوشه لبش. نق زدم: نمی تونی آروم بشینی؟ حتما باید یک چیزی بکنی توی دهنت؟

غرید: نمی تونی به من گیر ندی؟ چیز دیگه ای برای نق زدن پیدا نکردی؟

گفتم: نه. دستم به جایی بند نیست.

آن دوست چاپلوس بغل دستی اش را کنار زد . دستش  را توی هوا تکان داد و یک اجی مجی لاتلجی گفت و  یک توپ نقره ای را توی هوا قاپید. بس که توپ سنگین بود یه هویی زیر پای خدا خالی شد و خورد زمین. همانطور که داشت خودش را جمع و جور می کرد توپ را به سمت من گرفت: بیا این و بگیر. این گوی و این میدان. فقط باید امروز بی خیال معجزه بشی. در عوض سرت رو می اندازی پایین و مثل آدم این کارهایی رو که می گم انجام می دی.

: نچ! وقت نداریم.

: زر نزن بچه! اولا من نمی تونم اینهمه آدم رو منفجر کنم. این وسطه گیر دادی به این اعمال مخوف چرا؟  ثانیا اومد و فردا من نبودم. تو خودت باید یاد بگیری چطوری خودت را اداره کنی یا نه؟

فکر کردم  بدجوری کم‌ آورده. گفتم: دیگه چرا قپی می یای واسه من؟ گوی و میدان و این مزخرفات رو هم بزار واسه اونهایی که هنوز از تو چیزی می خوان. دیگه هم نمی خوام بدونم باید چه کارهایی رو مثل آدم انجام بدم. برو جای دیگه بساط ت رو پهن کن.

خواستم چشمهایم را باز کنم که صدایم زد. گفت: داری باز هم خر می شی ها. خیلی ها منتظرن این گوی و این میدان رو به اونها بدم.

لبهایم را غنچه کردم و یک بوس خوشگل برایش فرستادم. گفتم: خداحافظ جیگر!

چشمهایم را که باز کردم همان مامور حراست دوباره زل زده بود به من. لبهایم را از حالت غنچه درآوردم و صاف نشستم. مراسم، برگزار شده بود.

همه داشتند از آن در روبرویی بیرون می رفتند. آن توپ نقره ای هم یک جاهایی توی دستشان قل می خورد و پاسکاری می شد. نمی دانم‌ آخر توپ به دست کی افتاد.

هیچ اتفاقی نیفتاد. مردمی هم که بیرون درها ایستاده بودند یا راه می رفتند صدای هیچ انفجاری را نشنیدند. من هم با چشمهای خودم دیدم که همه چیز عادی است.مثل آن روزها که  موشک های صدام می آمدند و می زدند و خراب می کردند و وضعیت سفید می شد.

وقتی سوار مترو شدم احساس سبکی می کردم. جای معجزه های ناگهانی در قلبم خالی بود.باید می رفتم کمی می خوابیدم و کمی مطالعه می کردم. آه! من چقدر کار داشتم. چقدر کار نکرده.

/ 23 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سجاد

سلام / از این دست اتفاقات که شاید بشه اسمش رو معجزه گذاشت در همین همسایگیمان رخ داد.همان لنگ کفشی که بوسه خداحافظی نثار مستر بوش کرد.و من شاید از این دست معجزات را انتظار میکشیدم که نشد./ خیلی وقته به آساره های آسمان ما سر نمیزنی.

ایرن

آسمون سنگی شده خدا انگار خوابیده....

رعنا

ولی این مهجزه اتفاق میوفته دیر زود داره اما میوفته . نه به خاطر این که خدا میخواد به خاطر اینکه تا بوده همین بوده . راستی فیلم ارواح گوو یا رو دیدی؟

رعنا

ندارم چند روز پیش GEM گذاشته بود گیر آوردم بهت میگم.

روزبه

در گستره خلوتي ابدي در جزيره بكري فرود آمديم. گفتي ((- اينت سفر، كه با مقصود فرجاميد: سختينه ئي ته سرانجامي خوش!)) و به سجده من پيشاني بر خاك نهادم. *** خداي را نا خداي من! مسجد من كجاست؟ در كدامين دريا كدامين جزيره؟- آن جا كه من از خويش برفتم تا در پاي تو سجده كنم و مذهبي عتيق را - چونان موميائي شده ئي از فراسوهاي قرون - به ورود گونه ئي جان بخشم. مسجد من كجاست؟ با دستهاي عاشقت آن جا مرا مزاري بنا كن

غزل خونه

سلام [هورا][هورا][هورا][هورا][هورا]روزت مبارک...[هورا][هورا][هورا][هورا][هورا]

سهراب ساعی

سلام روز خبرنگار بر شما مبارک باد[گل][گل][گل] امیدوارم در این عرصه موفق و پیروز و سربلند باشین [گل][گل][گل]

من که با خدا یه مدتی است قهرم. جیگرم رو خون کرده . هر چی التماسش می کنم و گریه محلم نمی زاره . بینمون بهم خورده حسابی اما بهش بی احترامی نمی کنم و دوسشتش دارم و لی خیلی حال منو گرفته . طوری حالم رو گرفته که مبتلا به افسردگی دائمی شدم و کمی ایمانم رو از دست دادم . خدایا تو چرا اینقدر اذیتم می کنی آخه دلت میاد[گریه][ناراحت] بخاطر این نوشته دستت درد نکنه