تمام روز در آیینه گریه می کردم

پنجره ی این سالن بزرگ را برای اولین بار باز کرده اند.کارمندان این وزارتخانه بزرگ و فشل می روند و می آیند. و من صورتم درست روبروی پنجره ای است که رو به رفت و آمد آنها باز شده. گریه می کنم. بی مهابا. فروغ عزمش را جزم کرده. نه یکبار که تا همیشه با وهم سبز خود تمام سلول های تن من بگریاند. تمام روز در آیینه گریه می کردم....نمی توانستم دیگر نمی توانستم... صدای پایم از انکار راه برمی خاست و یاسم از صبوری روحم وسیع تر شده بود...

فکر می کنم تمام روز... تمام روز شده این روزها... وسط خنده های ممتد و مضحک که به دیوانگی می زند... وسط گزارش نوشتن های گاه به گاهی.... مصاحبه گرفتن ها...خو کردن به حرکت بی نظم ماشین ها و تماشای مردم از پنجره ایی که تا نیمه باز است...وسط نوشتن های ممتد و خواندن ها برای مهشید و شیده... تمام روز رعد و برق می زند توی دلم و آفتاب می شود ... فروغ می آید می نشیند روبرویم... حواسش به من نیست... یکریز شعر می خواند : چگونه روح بیابان مرا گرفت/ و سحر ماه ز ایمان گله دورم کرد!/چگونه ناتمامی قلبم بزرگ شد/ و هیچ نیمه ئی این نیمه را تمام نکرد!/ چگونه ایستادم و دیدم/ زمین به زیر دو پایم ز تکیه گاه تهی می شود/ و گرمی تن جفتم/  به انتظار پوچ تنم ره نمی برد!...

من را نمی بیند اصلا نمی بیند... موهای سیاهش ریخته توی صورتش و شعر می خواند : کدام قله کدام اوج؟

زار می زنم. حتی صدایم را نمی شنود فروغ.... صدایم می پیچید توی دنیا... توی همه دنیا.... فروغ روبرویم نشسته و با آن صدای رها و بی تفاوت شعر می خواند : تمام روز، تمام روز/ رها شده، رها شده، چون لاشه ئی بر آب/ به سوی سهم ناک ترین صخره پیش می رفتم...

پی نوشت : این غزل قدیمی نیست. به نظرم هفته پیش نوشتم.

درد دارد در آستانه عید ، حوصله ت از بهار سر برود

روزهایت شبیه عمر زمین ، وسط کهکشان هدر برود

بی هدف با خودت قدم بزنی قاطی ازدحام ماشین ها

گام هایت معلق و حیران ، سمت جاهای پر خطر برود

درد دارد که اختیارت را بدهی دست روزگار سمج

اعتبار تمام زندگی ات ، پای دنیای بی پدر برود

هی سرت را به شیشه ها بزنی ، یک نفر را فقط صدا بزنی

او حواسش به تو نباشد و بعد... مثل یک مرد رهگذر برود

درد دارد خیال عشق کسی ، هی بیفتد به جان روح و تنت

مثل یک گرگ هار توی سرت با ، لش خاطرات ور برود

بعد ، تو با خودت قدم بزنی لابلای هزار فکر سیاه:

نکند با تو حرف هم نزند ؟ نکند از تو بی خبر برود؟

درد دارد ولی هنر یعنی درد را مثل عطر بو کردن

اه ! چه سخت است بین اینهمه چیز ، دل آدم پی هنر برود

روزهایت در آستانه عید ، تن خسته ت در آستانه ضعف

کاش این خواب بد تمام شود ...کاش این درد ، زودتر برود

پی نوشت بعدی : حدیث لرز غلامی یک غزل دارد که همیشه دوستش داشتم. با این دو کلمه شروع می شود : درد دارد.... یکی از بیتهایش هم این است : درد دارد که بشنوم از تو اشتباه تو بوده ام هرچند / زن و مرد جایز آفریده شدند که در این زندگی خطا بکنند... غزل تازه ام که یک هفته پیش نوشتم با الهام از شعر حدیث بود. نشانی یا شماره تلفنی ازش ندارم تا اجازه بگیرم یا ذوقم را بهش منتقل کنم که چقدر غزلش تاثیرگذار بوده.

پی نوشت آخر : سهبای عزیز دیروز برایم یک هدیه بی نظیر فرستاد... هدیه برای من ذاتا بی نظیر است ... این یکی بی نظیرتر...

 

/ 37 نظر / 24 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نوشته های درگوشی

سلام... آره خب یکی از اون قلبا برا زندگی بسه... ولی قبول دارید که نوع زندگیه چقدر فرق میکنه اونوقت؟

واحدی

سلام بی نهایت زیبا بود[گل]

فریاد

خانم مست شدیم..نشئه شدیم از این غزل که انصافا ارتباط وزن و مایه خیلی خوب برقرار شده..درود بر شما..اما ای صاحب مکث در مشرق زمین هنر از درد زاید، باید کنترلش کرد تا هنر مند ماند

فاطمه انتظار

مرسی زری عزیز.... درد دارد ولی هنر یعنی درد را مثل عطر بو کردن ................ غزل هاتو خیلی دوست دارم عزیز...

سمیرا

عیدت مبارک زری جون سهبا بانو خودشم بی نظیره چه رسد به هدیه هاش

غزل خونه

این پست هرچند تلخ و تلخ و تلخ بود ولی محشر بود. هرچند واقعا از صمیم قلب ناراحت شدم و حالم گرفته شد ولی به قلمت حسودیم میشه اینجور وقتا. اینجور وقتایی که دقیقا همون چیزی رو که میخوای بگی، میگی...

غزل خونه

و اما غزلت خدا شاهده، بی اغراق و بی تعارف شاهکار بود. فوق العاده بود و بی شک یکی از بهترین غزلهایی که توی عمرم شنیدم...

حمید

نمیدونم چرا این غزلت یه جوریه...تو زبون نمیچرخه! البته قطعا اشکال از زبون منه وگرنه عمه زری که با اینهمه سابقه در غزلسرایی که شعرش سکته نداره یقینا!...ولی چند باره هم که میخونم باز بعضی جاهاش نمیچرخه که نمیچرخه!... مضاف بر اینکه یه قسمتاییش خیلی شعاریه...مثل "درد دارد ولی هنر یعنی درد را مثل عطر بو کردن"... ولی انصافا مثل همیشه کم بیت و مصرع شاهکار نداره مثل "درد دارد در آستانه عید ، حوصله ت از بهار سر برود"...