آخرین روز سال به جای اول مهر

یک کیف کرم رنگ داشتم. از آنهایی که می شد پزشان را به بقیه بچه ها داد. نمی دانم از کجا گیرش آورده بودیم. در نوع خودش تک بود. اما ارزان. بهش می گفتیم کیف کتابی. چنان صاف و صوف بود که عکس شازده کوچولوی روی آن را می شد بدون هیچ موجی تماشا کرد. آن وقتها نمی دانستم به این پسره ی موطلایی که چشمش را به یک گل سرخ دوخته می گویند شازده کوچولو. بچه ی کلاس اولی مگر از شاهزادگی و عشق و عاشقی با یک گل سرخ سر در می آورد. عکس هم که چیزی نشان نمی داد.

لباسم سورمه ای بود. به طرز خنده داری چتری های سیاهم را با زور زیر مقنعه قایم می کردم. در آن مانوی گله گشاد گم شده بودیم بیشترمان. من اما گم تر بودم. بس که بلند بود. آروزیم این بود که یک لیوان تاشوی کوچک داشته باشم تا آن را توی جیب همان مانتوی گشاد بچپانم. آن روزها لیوان برای من مفهوم  خاصی داشت. می توانستم ساعت ها درباره لیوان مدرسه ام خیال بافی کنم و روبروی مغازه لوازم تحریر فروشی بایستم به تماشای لیوان ها. اولین لیوانم اما تاشو نبود. بزرگ بود. هرگز نتوانستم خودم را قانع کنم که آن را توی جیبم بگذارم. پف می کرد و من خوشم نمی آمد.

روز اول مدرسه نه گریه کردم و برگشتم مادرم را ببینم که گوشه حیاط ایستاده بود. تمام تلاشهایم برای دوست پیدا کردن بیهوده بود. تنهای تنها بودم. در آن کلاس درندشت مزخرف تاریک. هر روز به محض نشستن پشت نیکمت با خودم حرف می زدم. خانوم! تو رو خدا! خانوم من کاری نکردم...

بچه ها بهم می خندیدند که طرف دیوونه س...با خودش حرف می زنه...

نمی دانم با کدام خانوم حرف می زدم. شاید با همان خانم بداخلاقی که عمدتا مانتوی کرم می پوشید و از بالای عینکش به ما نگاه می کرد. حالا اگر می گویم بداخلاق بر اساس ذهنیت همان روزهایم حرف می زنم. اسمش خاموشی بود. سال آخر تدریس را پشت سرمی گذاشت. اوایل می خواستم دوستش داشته باشم. اما تلاشم برای این کار هم بی نتیجه ماند. دوست نداشت دوستش داشته باشم که اجازه نداد من مبصر باشم. در عوض آن دختره گنده دماغ را مامور کرد تا وقتی خودش ورقه ها را تصحیح می کند توی کلاس بچرخد و بدها بنویسد. آن روز موهایم را از دو طرفم بافته بودم. مقنعه سرم نبود. داشتم می رفتم به خانم چیزی بگویم. شاید می خواستم دوباره برای دوست داشتنش تلاش کنم. دختره عوضی همان وقت اسم من را توی بدها نوشت. به جرم راه رفتن وسط کلاس.

 

بچه ها گاهی احمق ترین موجودات دنیا هستند.

ده دقیقه ای را کنار دیوار با یکی دو تا از بدها ایستادیم. من گریه می کردم. بازی مزخرف معلم ها و اینکه معلم دیگری سر برسد و وساطتمان کند و معلم خودمان ما را ببخشد آن روز حالم را دگرگون کرد. من گریه می کردم و می گفتم: خانوم ببخشید! تمام حرفهایی را که تا آن روز با خودم زمزمه می کردم به زبان آوردم و بلند بلند گریستم. از آن روز به بعد اضطراب ها نه اینکه گورشان را گم کنند، رفتند جایی در اعماق وجودم جا خوش کردند و تا همین حالا با من هستند. هنوز هم گاهی با خودم حرف می زنم.

آخرین روز آن سال بیشتر از روز اول مهر به یادم مانده. وقتی دسته گل بزرگ را به خانم خاموشی دادم و او  کارنامه ام را به دستم داد مرا بوسید. آخ که چقدر دیر این کار را کرد. تمام سال تحصیلی را به انتظار این بوسه گذرانده بودم و اشتیاق آن  دیگر در من خاموش شده بود. حتی نگاه مهربان و نوازشگر خانم خاموشی هم نتوانست معجزه کند. مهربانی اش آن روز از حد تصور من خارج بود برای همین باورش نکردم. دست مادرم را گرفتم  و برای همیشه آن کلاس خلوت را پشت سر گذاشتم.

 

/ 32 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رعنا

عالی بود واقعن عالی بود. چقدر ما بچه های فسقلی دیروز درک نشدیم از طرف محیط اطرافمون الانم همش گوله شده تو وجودمون.

غزل خونه

سلام می بینم که برخلاف خاطرات رنگ و وارنگ و نوستالژیک همیشگی، امسال دوستان گیر داده اند به بدگویی و تعریف خاطرات و بد و تلخ از مهر و مدرسه... ما هم اعتراف میکنیم که زیاد با مهر حال نمیکردیم، هم بخاطر مدرسه هم بخاطر اینکه ماه تولدمان است...

الهام

من که همیشه توی بدها بودم با چندتا ضبدر جلوش![شیطان]

مرمر

شرح حال اول مهر های منو زری خوب میدونه . [زبان] منم گریه نکردم . به مامانم نگاه نکردم وقتی ازم جدا می شد . نمی دونمم بره چی گریه می کردن . مگه ظهرش هممون دوباره نمی رفتیم خونمون ؟[زبان] [خنده] ترس من از مدرسه نبود . از تنبیه معلمها بود. خیلی نگران این بودم که ببرنم تو دفتر و خانم مدیر بگه که فردا باید با مامانت بیای مدرسه . و این همون ترسیه که تا حالا تو روحم مونده . البته بعضی وقتا خودمو نجات می دادم . مامور توی حیاط به جرم تند دویدن تو حیاط جلومو می گرفت و با خشونت می گفت اسمت چیه ؟ میگفتم : " زهرا باقری شاد " [خنده] از اونجایی که زری کلاس پنجمی و ارشد مدرسه بود و همه مدرسه هم دوسش داشتن می تونست وسیله خوبی برای نجات من باشه .[ابله] در نتیجه همیشه زری رو به جای من دستگیر میکردن .[دلقک] ببخشید زری جان ! چاره ای نداشتم .[گل]

رویا امیری

سلام زری جون من با تو موافقم توی اون حرفت که نوشتی وقتی مهربونی زیاد بشه باور پذیریش سخت میشه من با این جور مردم خیلی سرو کار داشتم . نوشته هات هم خوندم . خیلی خوب می نویسی همیشه از همون دوران دانشجویی دلم می خواست مثل تو بنویسم راستشو بخوای بهت حسودیم می شد . الان دیگه تلاش نمی کنم چون هر ادمی مثل خودش و استعدادهای ویزه خودش رو داره . فقط می تونم بگم خوشبحالت که اینقدر دست به قلم خوبی داری .

اشرف گیلانی

ای هفت سالگی ای لحظه شگفت عزیمت بعد از تو هر چه رفت در انبوهی از جنون و جهالت رفت...

محسن

سلام عالی بود . یاد قدیم افتادم

محسن نصیری

salam ghablan pishe man umade budi age bazam biyaykhoshhal misham postaye jadidam daram

محسن نصیری

salam ghablan pishe man umade budi age bazam biyaykhoshhal misham postaye jadidam daram

محسن نصیری

salam ghablan pishe man umade budi age bazam biyaykhoshhal misham postaye jadidam daram