منم شبیه شماها شدم مجسمه ها!

دلم می خواهد دراز بکشم . همینطور راحت لابلای کلی ملحفه سفید تمیز که بوی خوش صابون و یاس می دهد. آن وقت دستم را بگذارم روی صورتم و آرام و بی هیاهو زل بزنم به چشم های کسی که زل زده به من. دلم می خواهد موهایم را صاف و شل از پشت سرم ببندم و سرم را تکیه بدهم به یک بالش نرم . آن وقت من و موهایم در انبوه این حجم سفید گم شویم.

مثل این مجسمه. همین مجسمه که بیشتر از یک آدم باورش دارم. اسم این مجسمه ها را گذاشته اند مجسمه زنده و در نمایشگاه مجسمه های واقع گرایانه در ملبورن استرالیا به نمایش گذاشته شده اند. تصاویر برخی از آنها را می توانید  اینجا در خبر آنلاین ببینید.

/ 28 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رعنا

عزیزم من همه کامنتها رو جدی میگیرم فقط میخوام شما یکم بخندین

حمید

چقدر این پستت منو یاد نوشته های غمگین ایرن انداخت... انگار اینروزا این غم آروم و محجوب لامصب دست گذاشته رو گلای حساس بلاگستان...

هومن

نه اینجوری نمیشه....اینجوری مث مرداب میشه

غزل خونه

اصلا کاش میشد کلا آدمها رو فقط نگاه کنی و حرف نزنی. چقدر خوب بود اینطوری. البته من معمولا این کار رو میکنم و تمام سوئ تفاهم ها و عواقبش رو به عهده میگیرم و تا حالا کلی هزینه دادم بابت مواقعی که باید چیزی میگفتم و فقط نگاه کردم...

غزل خونه

رفتم عکسها رو دیدم. محشر بود زهرا. مرسی...

غزل خونه

من از این شیوه اصلا پشیمون نیستم و هنوز هم کم و بیش شیوه ی زندگیم همینه و واقعا برام لذت بخشه ولی زهرا بدون که گاهی باید هزینه های سنگینی بابتش بدی. اگر اهل هزینه دادن هستی امتحانش کن...

سهبا

منم سلام زهراي عزيز .

توتیا

یه جورایی آدم بین حسی که ظاهر طبیعی شون بهت می ده و اینکه می دونی فقط مجسمه هستند، گیر می کنه !!!

محبوب

وای جدی این ها مجسمن ؟ مرسی که نشونم دادی جیگر .