من و جلال الدین و آقای عکاشه

رو سر  بنه به بالین تنها مرا رها کن

ترک من خراب شبگرد مبتلا کن

ماییم و موج سودا شب تا به روز تنها

خواهی بیا ببخشا خواهی برو جفا کن

از من گریز تا تو هم در بلا نیفتی

بگزین ره سلامت ، ترک ره بالا کن

بر شاه خوبرویان ، واجب وفا نباشد

ای زرد روی عاشق ! تو صبر کن وفا کن

دردی است غیر مردن آن را دوا نباشد

پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن

بس کن که بیخودم من ، ور تو هنر فزایی

تاریخ بوعلی گو تنبیه بوالعلا کن

میانه مان شکرآب شده بود . من و جلال الدین محمد را می گویم.بعد از آن شیفتگی ناگهانی که در 14 سالگی هایم نسبت به غزلیات شمس تبریزی آمده بود سراغم ، دیگر دوره ای را یاد ندارم که با جلال الدین محمد بلخی با محبت رفتار کرده باشم. از بین کلاسیک ها همیشه عزیز دردانه ام حافظ بوده و بس.

مولانا بیشتر در معرض تاخت و تاز ذهنیات من بود. حتی فراموش کرده بودم که چطوری آن تحقیق منسجم را درباره زندگی او تهیه کردم و با چه ذوقی هر پاراگراف را با یک بیت از شعرهای او انطباق دادم. با اینهمه با هم آشتی کردیم و بدون رعایت فاصله روی هم را بوسیدیم. جلال الدین که به قول خودش چنان مست است که حوا را بنشناسد ز آدم. من هم که فاصله و این حرفها حالیم نمی شود.

گوشه دنج آشپزخانه نشسته بودیم هردو. مولانا دچار یکی از آن خلسه های ناب بود. چند وقتی بود با هم حرف نزده بودیم.دلم را به دریا زدم و گفتم: دوش چه خورده ای دلا راست بگو نهان مکن!

دلش پر بود شاید. همان غزلی را خواند که اول نوشتم. فهمیدم بدجوری حالش خراب است.

گفتم : تنها رهایت نمی کنم. تازه تو را پیدا کردم و اینبار شیفته شوریده حالی ات شدم.

چشمهایش مات بود و خالی. انگار همین حالا هوس پرواز دارد. به چشمهایش زل زدم و فکر کردم چقدر این شوریده حالی اش شبیه شوریده حالی آغاز آفرینش است. آن زمان که آسمان بار امانت نتوانست کشید و...  قرعه کار به نام من دیوانه زدند....

تنها یک عشق دیوانه وار می توانست به چنین حماقت بزرگی منجر شود که تمام هستی بیاید بزرگ ترین خطر ممکن را بپذیرد و بار امانت را روی شانه های یک دوپای عوضی بگذارد. چه می توانست بکند هستی؟ جسارت داشت و مرتکب عشق شد. و همان وقت بود که شور و شوق و ضجه و فغان و مستی آفریده شد.جلال الدین هم همان وقت شبیه ذره ای توی آن مستی شناور بوده و چرخیده و چرخیده تا رسیده به قرن هفتم هجری قمری.

فکر کردم چقدر دور است این آدم از آرامش و متانتی که همیشه من در همنشینی با حافظ می بینم. وای ! حافظ کجای آفرینش بوده پس؟ که همه آرامش و متانت و رندی و بی تفاوتی ابدی و ازلی را با هم دارد؟

جلال الدین طوری نگاهم کرد که می توانستم به راز دلش پی ببرم. خندیدم و گفتم: من هم همینطور ؛

من هم یک دست جام باده و یک دست جعد یار

رقصی چنین میانه ی میدانم‌ آرزوست

با هم آشتی کرده بودیم دیگر. به گمانم حالا حالاها دوام بیاورد این وضعیت. بلعیدن دارد غزلیات شمس تبریزی. به ویژه حالا که جلال الدین نشسته روبرویم و چشمهایش از شدت مستی و بیخودی مات و خالی شده و می رود یک جایی که نمی دانم کجاست.

 

پی نوشت: مصاحبه من با دکتر عکاشه روی سایت رفت. از اینجا می توانید بخوانید.

/ 30 نظر / 19 بازدید
نمایش نظرات قبلی
الا

من آپم سری بزن اون طرفا...[گل]

محبوب

آشتی کنونتون مبارک . چقدر اون قسمت آفرینش رو دوست داشتم . وقتی مولانا میخونم ، بعضی وقتا اونقدر در مقابلش کم میارم که بهش میگم تو چی میدیدی؟ الن حس میکنم خوب رفیقی پیدا کرده . تو فکر نکنم جلوش کم بیاری . مصاحبه ات رو خوندم . جدی حالم بد شد . اگه اتفاق بیفته . دیوونه کننده اس . فاجعه اس . وای یعنی این همه آدم جونشون الکیه ؟ چرا ؟

غزل خونه

سلام خیلی خوبه که آشتی کردی. واسه همینه که اینطوری قلمت به رقص دراومده...

سهبا

سلام زهراي مهربان شاعر من ! خوبي عزيز؟

شرف گيلاني

ميگم چه زنگدگيه شده زندگي توي اين روزها زندگي مثل هميشه از همه چي ترسيدن حتي از لرزيدن!

مهتاب

مصاحبه رو خوندم با اون استارت عالی که زده بودی .. به نظرت اینا بازی نیست زری جان ؟ حرف های به حق ِ دکتر عکاشه رو نمی گم ! این نبش قبر بعد سالها رو می گم ! این بازی ِ پیشگویی رو می گم !

حمید

جدا از این پست لذت بردم...شبیه یه داستان عاشقانه نوشته بودیش...

حمید

مصاحبه رو هم خوندم...چی میشه گفت؟... گفته نیم قرن وقت لازمه...تازه از وقتی شروع کنن...نه گمونم زلزله تا اون موقع صبر کنه!... ولی خودمون خوب تبلیغ اکباتان رو کردیا!...جای مشاوران املاک اونجا بودم یه شیرینی حسابی بهت میدادم!