داداشی

42-18052721.jpg?size=572&uid={3c0a18a0-bfb1-4774-b56d-07cdeff6d674}

چند روزی می شد که داداشی زنگ نزده بود. چند روزی نزدیک به

دو هفته حتی سر کلاس جبر خطی هم گوشی را خاموش نمی کرد.

کم خوراک شده بود و کوچکترین حرکاتش را با وسواس از دید

سارا پنهان می کرد.

اما هم سارا و هم دیگر هم خانه ای هایش می دانستند  حالا که در

اتاق را به روی  خودش بسته دقیقا در کدام گوشه دنج و روی کدام

قسمت از موکت سرد قهوه ای  نشسته و به گوشی نقره ای رنگش

نگاه می کند.

 نگاه سارا در همان حال که در آیینه روی تاپ بنفش زهوار در

رفته اش می گشت او را از پشت در بسته اتاق تجسم می کرد  که

چشم هایش را در رویای ناتمام داداشی به اشک وامی داشت.

  

هم خانه ای هایش،  شام پر هیاهویی خوردند و خوابیدند و شب

پانزدهم هم به پایان رسید. به مادرش که تلفن زد غیر از فیش

واریز شده به حساب دانشگاه و اجاره ماه بعد و یکی دو دست

پلیور گرم ، صحبتی میانشان رد و بدل نشد. از حال زری هم

چیزهایی پرسیده بود و پیش از آنکه به تمایل سرشارش به گریه

کردن پشت تلفن برای مادرش اهمیتی بدهد به برادرها سلام

رسانده بود.

................

وقتی بعد از سه سال از زری پرسید که قوطی روغن  کجاست تا در

قابلمه پر از برنج در حال جوش ، روغن بریزد به تاپ بنفش سارا

فکر می کرد و به پچ پچ های وقیحانه های دخترها پشت در بسته

اتاق او.

زری قاشق به دست از آشپزخانه بیرون آمد ،

: خیلی سعی کردم بهت بگم که دور کیا رو خط بکشی اما تو

نفهمیدی.

اعتراضش را با گوشه ای خزیدن و خواندن کتاب به رخ کشید. به

اتاق پدربزرگ خزید و یادش آمد که آن روز غیر از فیش واریز

شده به حساب دانشگاه و اجاره ماه بعد و پلیورها، لابلای حرف

هایشان درباره زری و  پیش از آنکه بغضش را فروبخورد و به

برادرها سلام برساند به مادرش گفته بود که احساسی به کیا

ندارد .  

روزهای دیگر و هفته های دیگر را هم به یاد می آورد که در

جواب سوال مادرش باز از احساسی که به کیا نداشت حرف زده

بود ؛ مختصر و مفید: اون فقط داداشی منه.

  

و نمی دانست این شکم نفخ کرده او چرا بعد از سه سال و با

شنیدن یک سری حرف ها از مادرش به درد شدید افتاده بود.

  

داداشی مدتها بود که دیگر تلفن نمی کرد اما خاطره گوشه دنج

اتاق کوچکش در آن زمستان سخت او را آزار می داد ؛ خاطره آن

گوشی نقره ای رنگی که مدتها پس از انکه در دست مادرش

چرخید از کار افتاد.

یک چای خالی برای زری ریخت و یک چای و نبات برای خودش.  

پوست کلفتش را زیر پیراهن نازکش به لرزه درآورد، مثل مار به

خود پیچید و در سوراخ تنهای اش فرو رفت. به مادرش فکر می

کرد که مثل پونه، ریشه زده و سبز شده بود و سه سالی می شد که

دست در دستان کیا جلوی چشمان او رشد می کرد.

/ 11 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
اشرف گیلانی

این رسم زمونه است: تو چشم میذاری و من قایم میشم.اما تو یکی دیگه رو پیدا می کنی.

احسان

فیلم 4 ماه و سه هفته و دو روز را ببین!

مهسا

من نفهمیدمش زری..... یه ذره برام توضیح واضحات بده! [قلب] پ.ن. احتمالن شروع کنم توی وب‌لاگ سامان بنویسم... منتها چون بلاگش خصوصیه - بایستی با موافقت اون آدرسش رو بهت بدم .. خیلی حرفا دارم برات عشخ من [ماچ]

اسی

غضنفر ميره بالا درخت چنار . ميپرسن چيكار ميكني؟ ميگه دارم توت ميخورم! ميگن الاغ اون درخت چناره. ميگه الاغ خودتي، توت تو جيبمه!

کرگدن

چشم ... اگه فرصت شد فردا به روز می کنم ... با یه مطلبی که یه جورایی با روزنامه نگاری مربوطیات داره !!!

رضا

سلام بر خانوم باقری شاد اینجا همه دیده و نادیده همدیگه رو به اسم صدا می کنن ولی خدا رو شکر ما هنوز واسه هم خانوم و آقاییم[نیشخند] حالا تو به من بگو (رضا) من قول می دم(زری) صدات نکنم[چشمک]

رضا

اگر در کامنتگذاری ما تاخیری بود به جهت این بود که فرصت خواندن متن را نداشتم و حالا که خواندم با وجدان راحت اینجا حضور به هم می رسانم.....[خجالت] تقریبا همه ی صفحه پیش رو را خواندم...جالب بود اما کاش....کاش....نمی دونم یه حسی بهم میگه کاش فضای وبلاگت کم کم از حالت ژورنالیستی در بیاد...می دونی حس می کنم چون از طرف روزنامه فیدبک(بازخورد) مخاطب رو کمتر دریافت می کنی اینجا اکثرا همون مطالبو میذاری تا ببینی مخاطب چی میگه!!!.....نمی دونم شاید هر وبلاگی یه هدفی داشته باشه.....نمی دونم مطمئنا تو (نه ببخشید شما[نیشخند]) هم هدفی دارین...به هر حال مطالب پرمغز و قابل توجه اند[لبخند]

رضا

در مورد شعرام هم از این به بعد میذارم شعر بیاد سراغم...با هر تیپی...با هر شکلی....اما از بد روزگار... از عشق و عاشقی و عاشقانه سرودن منزجر شدم......شاید یه روز بر گردم[لبخند] اینو هیچ جا نگفتم و ننوشتم اما بین خودمون باشه باید قبول کرد این شیطنتها و بالا و پایین پریدنا و کامنتگذاریهای این مدتم خودش یه کار عصبیه که حالا فکر می کنم آرومم میکنه و گرنه : خنده تلخ من از گریه غم انگیزتر است!! شما که درد جامعه رو می فهمی باید بهتر بدونی[زبان]

رضا

ای بابا !!! یارو رو توی ده راه نمی دادن...جارو به دمبش می بست ما واسه این خانوم هنوز آقای سیرجانی هستیم اونوقت من اومدمو سر درددلم واشده[نیشخند][خجالت] فقط یه شاعر می تونه شخصیت بی ثبات و هردم بیل و دمدمی یه شاعرو درک کنه.... ببخش که زیاد زر زدم[گل]

شباهنگ

سلام عزیزم مرسی خوبم مثل همیشه عالی بود