game

ما لعبتگانیم و فلک لعبت باز

از روی حقیقت و نه از روی مجاز

بازیچه همی کنیم بر نطع وجود

افتیم به صندوق عدم یک یک باز   ( عمر خیام  )

 

اوایل فقط وقتی  چشمهایم را می بستم و دعا می کردم که  یک جایی کارم بند می شد. کار خودم هم که نه. هروقت یک گره ای می افتاد توی زندگی اطرافیانم و من ذله می شدم از غصه و اندوه و ناامیدی مفرط ؛ چشمهایم را می بستم و پتو را می کشیدم روی سرم تا  صدای تپش قلبم را بشنوم و دعا کنم. گره بعد از مدتی باز می شد و من می دانستم که دعای من هم موثر بوده. بعدها تصمیم گرفتم هر شب ساعت دوازده شب برای یک نفر دعا کنم. یک لیست نوشتم از آدم هایی که می دانم باید برایشان انرژی مثبت بفرستم. یکی یکی برایشان دعا می کردم و دور اسمشان خط می کشیدم. یعنی که این یکی یکبار توی دور دعا چرخیده. باشد تا بعدا دوباره بروم سراغش.

اگر کسی بود که اوضاعش خیلی خیت بود ؛ مثلا مشکوک به سرطان یا در  آستانه  ورشکستگی یا بی آبرویی از نوع خانوادگی ؛ دو شب شاید هم بیشتر برایش دعا می کردم و مثل کنه می افتادم به جان خدا و طبیعت که یک جوری به دادش برسند. برای افراد خانواده و دوستان نزدیک هم پارتی بازی می کردم. هرشب  یکی دو دقیقه ای را به آنها اختصاص می دادم جداگانه.

 تا اینکه کارم بالا گرفت. گفتم بد نیست بیفتم روی دور کلی گویی و آرزوهای بزرگ تری داشته باشم. مثلا هر شب پنج دقیقه برای بهتر شدن اوضاع شهرم و بعد کشورم و بعد جهان دعا کنم و هرچه انرژی مثبت دارم بفرستم به این سمت و آن سمت. بعد این پنج دقیقه را هر شب امتداد بدهم تا برسد به یک ساعت و تا آخر عمر شاید از بیست و چهار ساعت هم بگذرد.

یکبار بدجوری سرم خورد به دیوار. شش ماه تمام برای یکی از بچه های فامیل که توی کما  بود دعا کردم. دقیقه های زیادی را به فرستادن انرژی مثبت برای او اختصاص دادم . چشمهایم را هربار می بستم و به او فکر می کردم که توی بیمارستان تنها خوابیده بود و بیهوش بود. بعد از شش ماه مرد. و من همان وقت بود که به خودم به ساعت دوازده شب به خدا و هستی و طبیعت مشکوک شدم. فکر کردم همه بازی ها یک روز تمام می شوند. چقدر ساده بودم من. این را که خیام زودتر از من فهمیده بود.

 

پی نوشت: وقتی آدم خالی می شود ، می شود دیگر... وقتی حافظ می خوانم و حالت تهوع بهم دست می دهد و می بینم حتی حوصله حافظ را هم ندارم ، به عمق فاجعه ای به نام خالی شدن پی می برم و می گذارم آن چاه هولناک توی دلم دهان باز کند و من را ببلعد.

دیگر شراب هم جز تا کنار بستر خوابم نمی برد... ( فریدون مشیری )

/ 19 نظر / 26 بازدید
نمایش نظرات قبلی
عاطفه

چرا بعضی دعاها برآورده میشه و بعضیا نه؟؟ مدتی است به این فک میکنم که خدا خودش هردعایی را که بخواهد برآورده میکند.. اما پس چرا میگوید بخوانید تا استجابتتان کنم؟؟!!

میشون

ما لعبتکانیم و فلک لعبت باز از روی حقیقتیم نه از روی مجاز بازیچه همی کنیم بر نطع وجود افتیم به صندوق عدم یک یک باز

میشون

آوردن من نبود گردون را سود وز بردن من جاه و جلالش نفزود و ز هیچ کسی نیز دو گوشم نشنود کاوردن و بردن من از بهر چه بود

آرمین

کاش میشد یه روزی حکمت تمام ندانسته هامونو بفهمیم من برای اون روز لحظه شماری میکنم:)

الهام

علی رغم همه این خالی شدن ها به نظرم باز هم اون کار رو ادامه بده و این بار بی زحمت من رو توی لیستت بزار زری!

شیطان

مثل کنه می افتادم به جان خدا .... خوب شد شیطان را بر حذر داشتی [نیشخند] هر توهمی یک روزی باید بریزه ... اگرشانس بیاری و دعاهات مستجاب نشند [چشمک] این شعر مشیری رو خیلی دوست دارم سلام زری طرف من نمیای دلم برات تنگ شده بود .. و نظرات ...

نیک یار

سلام از دیدار دوباره شما خوشحالم و با اجازه بیشتر پستهای پیشین را هم خواندم. این روزها با "پویایی" زنده ام... فرصت شد سر بزنید و شما هم بیشتر پستهای پیشین را بخوانید و باز هم خیام: "خیام اگر ز باده مستی خوش باش با ماهرخی اگر نشستی خوش باش چون عاقبت کار جهان نیستی است انگار که نیستی چو هستی خوش باش" راهکار خیام را می بینی؟...

شیخ شوخ

بعضی اوقات وقتی شما یک شعر را می خوانی لذت می بری اما شنیدن همان شعر با صدای زیبا و موسیقی دلنشین لذتی وافر به همراه دارد. چه بسا مفهومی که با خواندن آن شعر می توان دریافت با شنیدنش در کلام موسیقا عمیق تر شود و می شود! نمونه اش همین اشعار مشیری با صدای شجریان ...

میکائیل

وقتی آدم خالی می شود . می شود دیگر . چاره اش چیست ... خود فریبی .....

محمد رضا ضیغمی

... به روی چشم! یک ضبط دیگر: ما لعبتگانیم و فلک لعبت باز از روی حقیقتی نه از روی مجاز یک جند در این بساط بازی کردیم رفتیم به صندوق عدم یک یک باز این را هم بگویم که من یک مشت یادداشت(نیمچه کتاب)در مورد خیام دارم.اگر علاقه داری بعدا در اختیارت می گذارم. اما من در این مواردی که نوشته ای کارم به حدی رسیده که حوصله ی نوشتنشان را هم ندارم ... !