خواستم بانی احساس قشنگی باشم

 

 

 

 

بی مهابا یعنی همین باران که پروا ندارد از جلوه گری. می ریزد روی زمین ، پنجره ، شیشه های فرسوده  و فرو می رود  در تو در توی هزارلایه برگهایی که شاید همین امشب تازه از خواب بیدار شوند با این باران. این باران تیز و شیرین و خنک. تمام راحتی کنار پنجره خیس می شود. از کیفم شرشر باران می ریزد. مدادهای چشم و ریمل را همین حالاست که آب ببرد و رنگشان بپرد. کاغذهای توی کیف همه ماسیده اند روی هم و چیزی رویشان پیدا نیست. چه خوشگل است این هوا که همین حالا توی ریه هایم پیچیده. همه وسایل روی راحتی را می ریزم زمین. بگذار ببارد این باران و صدایش بماند توی گوشم. می روم سروقت یک مثنوی. دوباره از آن قدیمی ها. یک مثنوی که یادم هست وقتی توی شب شعر خواندم بچه ها همه اعتراض کردند. خوششان نیامد. فقط با حال و هوای من و محبوب جور بود. هنوز اما این مثنوی را دوست دارم. مثل همین باران که بی پروا می بارد بر من.

 

خواستم شعر بگویم وبخندانمتان

بلکه کمتر بشود غصه و درد و غمتان

خواستم شاعر اشعار فکاهی بشوم

بعد از این راوی جکهای شفاهی بشوم

خواستم دلقک بی ریخت پیری باشم

خواستم جسم که نه, روح اثیری باشم

دلقک پیر شوم ، لپ و دماغم قرمز

کفش و جوراب و کت و هیکل چاقم قرمز

برزمین سر بخورم بلکه بخندید به من

لقب احمق و دیوانه ببندید به من

خواستم بانی احساس قشنگی باشم

مظهر سادگی و گیجی و منگی باشم

و به هرجا که رسیدم به همه زل بزنم

دامن سبز بپوشم به سرم گل بزنم

توپ آبی بخرم شوت کنم سمت شما

شمع روشن بکنم ، فوت کنم سمت شما

اشک در چشم شما جمع شود ، گریه کنید

دلتان خواست به آغوش خودم تکیه کنید

خواستم آه! نشد دلقک پیری بشوم

جسم بودم و ... نشد روح اثیری بشوم

نه کلاهم ، نه کتم ، پیرهنم قرمز نیست

کفش و جوراب و دماغ و دهنم قرمز نیست

اتفاقی است اگر باز به من می خندید

آه! دارید به دیوانه شدن می خندید؟

من که حتی به همین قهقهه راضی بودم

بچه بودم, به خدا عاشق بازی بودم

من که گفتم که بخندید به من ، بی تعارف

 صد رقم فحش ببندید به من ، بی تعارف

غصه و درد شما بیشتر از اینها بود

یعنی از حالت چشمان شما پیدا بود

نکند درد شما بیشتر از این بشود؟

بغضتان بغض که نه غده ی سنگین بشود!

اشک در چشم شما جمع شده ، گریه کنید

دلتان خواست به آغوش خودم تکیه کنید

بعد از این فکر کنم آدم ماهی بشوم

می شود شاعر اشعار فکاهی بشوم

 

 

 

/ 21 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سهبا

من که خیلی دوستش داشتم زری ! نمیدونم چرا ولی یاد کتاب عقاید یک دلقک افتادم با خوندنش ! منتظرم زری !

مزدک موسوی

جسم بودم و ... نشد روح اثیری بشوم سلام نه اینکه گریه نکردیم... خوب گریه نکردیم گریستمتان خیلی زیبا بود برفراز بمونین

ايرن

تو چرا كتاب نميدي بيرون زري؟به خدا حيفه...شعرات خيلي خوبن...اين هم خوب بود. بارون ديروز منو ديوونه كرد.من به مدت چندين ساعت پشت پنجره بودم . خيره به قطرات بارون.باد مي زد تو صورتم و موهام حالي به حالي مي شدند....

رعنا

خیلی با حال بود

محبوب

دقیقاً حس همون روز بهم دست داد . با این تفاوت که چند قطره اشک هک چاشنیش شد . ببین هنوز هم بزرگ نشدم . ببین هنوز هم حسام تغییر نکرده . این خوبه یا بد زری ؟ اشک در چشم شما جمع شود ، گریه کنید دلتان خواست به آغوش خودم تکیه کنید خواستم …آه! نشد دلقک پیری بشوم جسم بودم و ... نشد روح اثیری بشوم این دقیقاً حس من در برخورد با آدماس . ..

آرمین

شعرتو خیلی دوست دارممممممممم خیلی بعد از این فکر کنم آدم ماهی بشوم می شود شاعر اشعار فکاهی بشوم مخصئصا آخرش

مژگانم

ن که حتی به همین قهقهه راضی بودم بچه بودم, به خدا عاشق بازی بودم من که گفتم که بخندید به من ، بی تعارف صد رقم فحش ببندید به من ، بی تعارف چقدر شعرهاتو دوست دارم.............

حمید

جدا خوششون نیومد!؟... نمیدونم...شاید با تصویر اون موقعی که از خودت ساخته بودی جور درنمیومده ولی به نظر من که این یکی از بهترین شعراته...تو وبلاگ محبوب هم همینو گفتم...