در اسارت شهری که دوست می دارم

 

 

من خسته شده ام و کم تحمل یا این شهر دودگرفته  با نهایت توان خود دستهایش را روی گلویم گذاشته و فشار می دهد؟

تهران... تهران خوب کودکی های من  صورت سیاهش را هر روز به رخم می کشد و  دود سیگارش را فوت می کند توی  ریه هایم. هرجای آن که قدم می گذارم حتی در هوای دوست داشتنی دربند هم که قدم می زنم خاطره تجریش غبارگرفته و انقلاب نیمه جان از ذهنم نمی رود که نمی رود.

هرکجای آن را  که می بینم  عقم می گیرد. دیگر حتی توی خواب هم تهران را زیبا نمی بینم.حالا می خواهند این شهر مصیبت زده را تنها بگذارند و پایتخت را به کجا انتقال بدهند؟ می خواهند از تهران یک گورستان بسازند؟ گورستان آدم ها و ماشین ها و اندوه های ناتمام؟

من خسته ام یا روزگار سخت می گیرد بر ما؟

مترو حرت نمی کند. رسما تعطیلش کنند سنگین ترند. از به جان هم افتادن های شهرداری و دولت بر سر اعتبارمترو  خسته شده ایم همه ما. فقط هر روز  از سر و کول هم بالا می رویم و قطارهای نفس بریده جنازه های متحرک ما را روی شانه هایشان حمل می کنند.هیچ اطلاعی هم از سیاسی کاری های متعدد بر سر مسائل مربوط به مردم نداریم.

اتوبوس ها هنوز دود سیاه از اگزوزهایشان بیرون می دهند. تاکسی ها تازگی ها برای فرار از ترافیک از پیاده روهای عریض هم عبور می کنند. عابران همچنان با کینه و خستگی و هجوم به هم می نگرند.

این است تهران من؟ تهران کودکی های خوب من؟ کوچه  های خلوت ...بوی گلهای یاس...اتوبوس های دوطبقه...

من خسته شده ام یا  هوای تهران غیرقابل تحمل شده؟

118 را بارها و بارها می گیرم. تلفن را اشتباه می گوید. از خنگول بازی شان حرصم می گیرد. دوباره می گیرم. دوباره اشتباه. انگار خبری از معاونت آموزشی دانشگاه تهران نیست. شماره را پیدا می کنم. خبری از فردی که به دنبالش هستم نیست. همه چیز افتضاح است. دوباره دلم به حال تهران با این آدم هایش می سوزد.

می خواهم یک دل سیر گریه کنم . فریاد بزنم. جیغ بکشم. می خواهم بغضم را بترکانم توی همین خیابان ها. روی سر همین آدم هایی که بدجنس شده اند. دروغ می گویند. به دشواری عاشق می شوند. زیراب هم را می زنند. حسادت افتاده به جانشان. فضولی ی کنند درکار همدیگر.... قدرت اعتراض ندارند به شرایط موجود..

می خواهم سرخودم داد بزنم ...

من و تهران داریم از دست می رویم...باید راهمان را از هم جدا کنیم تا دست کمی یکی زنده بماند.

/ 14 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سمیرا منفرد

تو رو خدا این طوری نگو....تهران هم مثل من و تو یه قربانیه....قربانیه نفس حریص یک مشت گرگ بی صفت....حیف از تهران قشنگ من و تو که داره نفسای آخرشو میکشه

پریا

فقط جمله ی آخرتو دوست دارم!

بهارک

در این حصار بشکن!

محبوبه

چه خوب نوشته بودی و چه حس بدی . شهری که توش زندگی می کنی واقعا می تونه حس خوب و بد رو در تو تشدید کنه . مثلا همین دیروز که زاینده رود بعد از 6 ماه بی آبی ، پر آب شد ، روح تازه ای بهم داد وقتی کنارش قدم زدم . نمیای ؟

رضا

عمه زری جان! با احترام باید عرض کنم شما این مطالب را از افکار امروز صبح بنده کش رفتی...... دقیقا قصد داشتم امروز همچین پستی بنویسم...... سارق.....سارق.....پست منوپس بده!!! [زبان][زبان] جانا سخن از زبان ما می گویی!!

حمید

چقدر خوب گفتی حال این رورزای تهران رو... فکر میکردم فقط خودم اینطور فکر میکنم که شهر حسابی به هم ریخته ولی با چیزایی که اینروزا میخونم و میبینم و میشنوم فهمیدم به طرز غریبی یهو تهران تو بستر افتاده...و حالا کم کم همه ترس برشون داشته...

حمید

تا چهار سال دیگه فکر نمیکنم چیزی از ایران مونده باشه که بازسازی باشه یا نه...با سرعت نور داره همه چیز یا از بین میره یا کارکرد درست و سالمش رو از دست میده...هیچکس نمیدونه یه ماه دیگه چی میشه... به افسردگی فراگیری که پیش اومده دقت کردی؟...

حمید

با تمام این حرفا باز نمیشه ناامید بود... شاید یه تغییر مثبت پیش رو باشه که الان ازش خبر نداریم... واقعا بعضی وقتا اینطور فکر میکنم...حتی اگه خوشخیالی باشه باز دست خودم نیست...

حمید

چرا نظرتو عمومی نذاشتی!؟...بابا ما انتقادپذیرتر از این حرفا هستیم!...من که خودم اولش گفتم یه "نیمچه شبیه داستان" نوشتم!...از این به بعد اگه باز از اینا نوشتم به دید داستان نگاه نکن!خوبه؟راحت شدی!؟... یه چیزی هم که هست اینه که تو فضای وبلاگ نمیشه بیشتر از یه صفحه نوشت و اگه نوشته بشه هم کسی نمیخونه و اگه بخونه هم معمولا سرسری و بی دقت میشه...حق بده که این خلاصه نوشتن دست آدمو میبنده و کار خراب میشه...مگر اینکه واقعا آدم نویسنده حرفه ای باشه که بتونه خوب جمعش کنه...

سعید

تهران را دوست ندارم و نداشته ام.