حسرت های مانده در دلم...

 

 

حسرت به دلم ماند که وقتی توی خیابان های شهرم قدم می زنم روی زمین راه و بیراه تف و خلت و آب دهان نبینم و عق نزنم از شدت اینهمه کثافت بازی. انگار همیشه یک آدم آلوده سراپا میکروب باید باشد که بی هوا توی خیابان با صدای چندشناک و حال به هم زن،  تف کند آن هم از اعماق تهش. که به خاکستر داغ بخورد ان شاالله.

حسرت به دلم ماند که با خیال راحت توی تاکسی بنشینم. یا باید بوی گند صندلی ها را تحمل کنم و یا باید بروم جلو بنشینم تا با سرنشینانی که لنگهایشان را دوبرابر عرض شانه باز می کنند درگیر نشوم بر سر حقوق شهروندی و حریم خصوصی و اینکه هرکسی باید به حق خودش قانع باشد.

حسرت به دلم ماند که یک روز که برف آمده باشد از تلویزیون خبر تعطیلی مدرسه ها را  به موقع بشنوم. البته این حسرت به سال های دور مربوط می شود که همیشه تا ساعت 12 شب و دیدن اخبار شبانگاهی بیدار می ماندیم و باز هم خبری از تعطیلی نبود که نبود.آن وقت فردا صبح که شال و کلاه می کردیم به سمت مدرسه مامان می گفت کجا؟ برو بخواب. امروز تعطیله. همین الان رادیو اعلام کرد.

 البته به تازگی این مشکل را نداریم و  شکر خدا تعطیلی ها را از یک هفته قبل توی بوق می کنند و دم گوشمان هوار می زنند.

حسرت به دلم ماند که یک میمون کوچولوی ناز را بغل کنم و ببوسم. آن وقت او که حتما باید بچه باشد و گوشه چشمش هنوز اشک داشته باشد خودش را برایم لوس کند و بچسبد به یقیه لباسم و از ترس غریبه هایی که می بیند به من پناه بیاورد.

حسرت به دلم ماند که یک بار فقط یک بار توی آینه که به خودم نگاه می کنم چشمهایم یک رنگ دیگر باشد. مثلا طوسی یا سبز. به گمانم این یک مورد تا آخر عمر ته دلم بماند چون من به خاطر حساسیت شدید نمی توانم از لنز استفاده کنم.

حسرت به دلم ماند که با شرت توی رودخانه شنا کنم آن هم وقتی که همه پسرخاله لخت وپتی پریده اند توی آب. این حسرت هم برمی گردد به پنج شش سالگی هایم که مامانم می گفت باید حتما حتما حتما وقتی با پسرخاله ها می رویم توی رودخانه و دریا، مایو تنم باشد. آن وقت آن نره خر ها می توانستند لخت شنا کنند و بر و بر به من زل بزنند که  مایو به دست می ایستادم یک گوشه و  با حسرت نگاهشان می کردم.

حسرت به دلم ماند روبرتو باجو فوتبالیست ایتالیایی را از نزدیک ببینم.

حسرت به دلم ماند وقتی گریه می کنم دماغم قرمز نشود. اه... آخر بی ریختی است.

حسرت به دلم ماند که یک آدم کوچولو بشوم و بتوانم لابلای برگ های سبز باغچه ها زندگی کنم. با یک خانه کوچک و یک عالمه دوست شبیه خودم.

حسرت به دلم ماند که در راستای همان آدم کوچولو بودن بتوانم توی لانه موش ها را ببینم و روی تخت خواب یک موش شبیه چیزی که در تام و جری دیدم دراز بکشم.

/ 27 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مسیح

بیشترشون حسرتهای منم هست!

سمیرا منفرد

حسرت به دلم ماند که خواهر -برادر - مادر و یا پدری داشته باشم که غصه هایم را در آغوش آنها خالی بکنم

هانیه

واقعا محشر گفتی حسرتهایی رو که کم و بیش هممون داریم و نمی گیم می دونی از کدوم حسرتت احساس ملوسی بهم دست داد از اینکه میخواستی یه برگ سبز باشی. امیدوارم همیشه سبز باشی دوستم.

زینب جعفریان

حسرت به دلم ماند که یک آدم کوچولو بشوم و بتوانم لابلای برگ های سبز باغچه ها زندگی کنم. با یک خانه کوچک و یک عالمه دوست شبیه خودم.. چه حسرت دوست داشتنی ای بود این

آیدا دانشمندی

13- سکسکه های یک مست / شهرام میرزایی 1-وسط خواب یک همآغوشی زنگ تلفن -الو ؟ - الو ، گوشی ... 3-دیگر چه فرقی میکند در چرت بعد از ظهر من چای را دم می کشم یا دختری دیگر چیزی سر جای خودش بعد از تو دیگر نیست در تخت خوابت می تمرگد شوهری دیگر به روزم.

بی تا

آخ آخ چه خوب گفتی... حسرت به دل ما هم موند که شمارو دم رفتن ببینیم!! من رسیدم خونه ام[ماچ]

مهدوی

با سلام از طریق گوگل با وبلاگ شما آشنا شدم که البته به دردم خورد

مژگانم

اییییییییی گفتیییییی....... یکی از حسرتهای دوران کودکی من....... کوچولو شدن و رد شدن از تو سوراخهای باند رادیومون وپیوستن به اون ادمایی که از اون سوراخ ها صداشونو میشنیدم بود ... [خجالت][ساکت] الان یکی از زیبا ترین حسرتهای من شده.......

مریم حقیقت

سلام دوست آرزوی واژه هایم به شعر نشسته وخورشید در من به روز است با بار انسانیتی که به مقصود رسید! سعادت سلامم را به مادر عاشقانه های خدا شریک می شوی؟ یاعلی

شیخ شوخ

حسرت های با نمکی بود لذت بردیم دم شما گرم گه گاه که سری می زنیم و اینجا مکثی می کنیم یاد بدهکاری هایمان می افتیم ولی ناگاه خستگی مان در می رود آن هم آن زمانی است که پست های کودکانه تان را می خوانیم. همچنان دست در کیبورد و منصور باشید عروسک قرن ها