شاید که دیگر نباشم

دلت خوش است که دو روز مانده تا آمدنت . دلت خوش است  که بوی تو پر شده توی شهر. توی این شهر مزخرف کپک زده ویران. دلت خوش است که تو بهار هستی و من متولد سردترین فصل سال های جهان.

که تو اینبار هم شور و شوق انداخته ای توی دل مردم . که خیابان ها به خاطر تو بند آمده اند و مردم ساده لوح این شهر فقط به خاطر آمدن تو ولو شده  اند توی خیابان و از سر و کله هم بالا می روند. دلت خوش است ...

فریب این سرزمین را نخور بهار خانم ! کوله ات را روی دوشت بینداز و برو یک جای دیگر. یک جایی که قلبها منتظر آمدنت باشند نه چشم های مات و سرهای پوک و توخالی.

پی نوشت: با تمام وجودم از این کشور متنفرم. حاضرم همه یک میلیون و خورده ای کیلومتر مربع  آن را با یک اتاق نه متری خالی توی کشوری دیگر عوض کنم. جایی که بتوانم توی آن احساس آدم بودن داشته باشم. احساس آزادی. جایی که مجبور نباشم برای حقوق مسلم خودم برای زندگی برای نفس کشیدن با زمین و  زمان بجنگم. جایی که مجبور نباشم سر مردم داد بزنم . جایی که دروغ نشنوم و مثل گرگ های هار به جان آدم هایی نیفتم که دروغ می گویند... جایی که ... جایی که اینهمه اشک نریزم در آن از شدت غم...

پی نوشت بعدی : این غزل مهدی موسوی را همیشه دوست داشتم اما حالا بیشتر:

من پای رفتن ندارم می خواهم اینجا بمیرم

بگذار تنها بمانم ... بگذار تنها بمیرم

از عشق اینجا سخن نیست ... اینجا کسی مثل من نیست

من را به خورشید بسپار در این عطش تا بمیرم

چون از خودم می سرودم یک عمر دریا نبودم

پس لااقل عشق بگذار در عمق دریا بمیرم

بیخود نگو آن و این بود تقدیر من اینچنین بود

از دشت ماتم بیایم در شهر غمها بمیرم

این شعر تقدیم چشمت این روح تسلیم خشمت

شاید که دیگر نباشم شاید که فردا بمیرم....

/ 40 نظر / 25 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مژگان

سلام سال تو مبارک. . . آخ که حرف دل منو زدی. [گل]

مانی

بهارت بهاری زهرا . . . بیا

سمیرا

عید است ولی مبارکی مان پوسید

نفیسه

دلم مي خواست انقدر بمونم تا غزلتو بشنوم ..

غزل خونه

مردم دوران ما (و البته اگه درست نگاه کنی تمام دوران های ایران) بدجوری مدیون امثال تو هستند. منتها آخرش چی؟ بر فرض که بفهمند چقدر حماقت کردند ولی هیچگاه نمیفهمند چقدر حماقت میکنند...

شیطان

خوب خوب شد جنسیت بهار هم برام روشن شد ... أدمها همیشه به اون چیزهایی که ندارند فکر میکنند ... همونطور که تو به جای دیگری که بتونی نفس بکشی ... خیلی ها هم اونور دلشون میخواست یک خورده اوضاع جور باشه برند مملکت خودشون یک خورده احساس کنند به اونجا متعلقند ... آدم خیلی زود چیزهایی که داره براش طبیعی میشند ... تا روزی که ازدستشون بده و دوباره حسرتشون رو بخوره ...

حمید

چیکارش داری بهار خانمو؟...بذار کوله شو پهن کنه... حتی جایی که قلبها منتظر بهار نیستن میشه به چشم ها رضایت داد... امیدوارم هرچه زودتر بری...تو...و همه اونایی که بیشتر از بقیه میبینن...و بیشتر از بقیه عذاب میکشن...

مهتاب

امیدوارم بمونی ... تو و همه اونایی که بیشتر از بقیه می بینن .. و بیشتر از همه عذاب می کشن .. بخاطر خاکی که نیاز داره به این نگاه .. بخاطر خاکی که تازه داره جوونه می زنه .. بخاطر آدمیت .. بخاطر آزادی ..