این روزها کبوتر

چنان  مستم چنان مستم من این دم

که حوا را بنشناسم ز آدم

این مستی را دوست دارم. بیشتر شبها تا دیروقت بیدار ماندن و بیشتر صبح ها با اولین زنگ ساعت از خواب پریدن. حتی در راه دستشویی تلو تلو خوردن و گیج زدن از فرط خواب. آن هم برای من که عاشق خوابم و  سرم را روی یک بالش نرم و تمیز و خوشبو که می گذارم  بیهوش می شوم.

با اینهمه همه این خواب آلودگی های صبح و بعد از ظهر را با خوشرویی پشت سرمی گذارم ، حتی برای آرایش صورتم وقت می گذارم تا سایه طلایی خوشگلی را که دوست دارم با دقت به پلکهایم بزنم. رژ لب هم اگر صورتی باشد بهتر است به خصوص اگر عازم یکی از خانه های سالمندان باشیم.

ماجرای این روزها از خیابان جمالزاده جنوبی آغاز شد. از روزی که با مریم ترین روبوسی کردم و با هم عازم مرکز نگهداری تعدادی بچه بی سرپرست شدیم. قرار بود من مجری یک برنامه دو ساعت و نیمه باشم که از طرف شهرداری برای این مراکز اجرا می شود. درست یادم نیست کی بود اما می دانم تا امروز هشت خواب شیرین دیده ام آن هم در عالم واقعیت. آن هم در تهران کپک زده ای که هوای گندیده ی سیاست زده اش داشت نفسم را بند می آورد. عجیب است که حالا توی همین حال و هوا هر روز کلی دود می خورم و به جز یک بطری آب معدنی چیزی نیست تا با آن روزه خواری کنم.

 با اینهمه نمی دانم  چرا خیابان های این شهر شلوغ را به سرعت پشت سر می گذارم و در رفت و آمد این روزهایم گم نمی شوم. حتی یک روز هم به روزهای عمرم اضافه نمی شود. همانطور جوان و شاداب باقی می مانم تا مریم یا مهدی به من تلفن بزنند و بگویند فردا باید به خانه سالمندان برویم یا آسایشگاه معلولان یا شیرخوارگاه. آن هم شیرخوارگاهی که فقط اسمش شیرخوارگاه است و  در اصل خانه پسران 14 تا 21 ساله ای است که تنها یک سقف دارند برای زندگی.

اولین شیرخوارگاه بوی غربت می داد. بوی یک سالن کوچک محقر که با تعدادی صندلی پلاستکی پر شده بود و دیوارهایی که به بدترین شکل نقاشی شده بودند. اما صدای ارگ که در آن سالن کوچک پیچید ما با بچه های قد و نیم قدی مواجه شدیم که دمپایی های پلاستیکی شان را روی زمین می کشیدند و مثل پرنده های کوچولو روی زمین راه می رفتند. بالهایشان اما زیر پیراهنشان پنهان بود و تنها وقتی یاد گرفتیم با آنها حرف بزنیم و ارتباط برقرار کنیم پروازشان را هم دیدیم. دیدم که   حسین چطوری سوار بر لامبورگینی خیالی خود سفر به دور دست را آغاز کرد. دیدم که اشکان با صدای هیوندای هزارش گوش عالم بی خبران را کر کرد.

روزهای بعد شیرین و شیرین تر بودند و هستند. روزی که با تک تک دختران معلول ذهنی یکی از مراکز دست دادم و  اسم تک تکشان را پرسیدم . روزی که خودم را به بچگی زدم و گفتم نباید موقع نقاشی،آدم را سیاه بکشند چون من دلم می گیرد. روزی که رقص و طنازی این موجودات خوب خدا را در آن سالن کوچک که با چادر برزنت در حیات موسسه برپا شده بود تماشا کردم؛ آن روز فقط صدایم گرفت . دلم از همیشه شادتر بود.

حتی وقتی در آسایشگاه سالمندان  بغض کردم و دلم به حال پیرزنانی سوخت که آنها را به طناب به صندلی می بستند به خودم گفتم باید بخندی. باید به این دنیای مزخرف پیزوری بخندی تا نتواند بیشتر از این دلت را بسوزاند. باید به دنیایی که از خسرو، رقصنده سابق، یک عضو خانه سالمندان ساخته که دیگر حتی نمی تواند یک دقیقه برقصد بخندی. باید به ترانه های انگلیسی که آقای قدسی برای نخستین بار و تنها به درخواست تو بر زبان می آورد دل خوش کنی و لبخند بزنی . باید وقتی فلور با احساس و عشق فراوان از مهدی شماره تلفن می گیرد تا وقتی مرخص شد به او زنگ بزند و برود پیشش ؛ یک لبخند خوب روی لبت بنشیند.

حتی وقتی صاحب کارهای عزیز از کارت گلایه مند هستند و می گویند مجری نباید مانتوی تنگ و کوتاه بپوشد نباید اخم کنی. از اولش برای این قدم به این روزهای کوتاه گذاشته ای که فراموش کنی. همه چیز را فراموش کنی و از یادت برود که اینجا ایران است . سرزمینی که عشق را در آن تنها در قصه ها می شنوی و می خوانی و می بینی. همین که بخواهی شمه ای از  محبت را خالصانه بروز بدهی دهنت سرویس است. حتی اگر این حس خوب دوست داشتنی را نثار پیرمرد و پیرزنانی کنی که چیزی جز رقصیدن شادشان نمی کند. حتی اگر بخواهی خودت باشی. زهرای باقری شاد مهربان.

با تمام اینها هنوز با انرژی از خواب بیدار می شوم تا راس ساعت هشت و نیم سر جمالزاده جنوبی باشم. هنوز از فکر سر و کله زدن با بچه های معلول ذهنی ته دلم ذوق می کنم  و انتظار می کشم تا هرچه زودتر دوباره دختران خوب روی ویلچر نشسته را ببینم که باید برایشان کارگاه سفال برگزار کنیم.

هنوز  مستم از حضور آرام و بی هیاهوی خودم در روزهای داغ تابستان هشتاد و هشتی که با همه تابستان های دیگر فرق دارد. شک ندارم تابستان بعدی هم یک فصل متفاوت خواهد بود برای من. برای من که تازه دارم جان می گیرم.

/ 39 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
گلی

سلام. خیلی وبلاگت محشر

می نو

سوم علیک.....احوالت چی جوریاس؟ خانوم کی میای اینجا بهت سالسا یاد بدم؟؟؟؟؟پیر مرد پسند شدی رفت زری جووووووووووووووون[خنده]

فرهاد

سلم زری. خسته نباشی بابا!راستش من نگران تاثیر منفی بودم که الحمدالله خوب بوده......

س.م.ط

بر سر سفره ی افطار دعائی بکنیم طلب چاره ی بیچاره زجائی بکنیم علقه ی دل به جهان با محک دل سنجیم سره از ناسره بی حقه سوائی بکنیم عرض خود بر ثمنی خرده حراجش کردیم شان ما بود که اینگونه گدائی بکنیم؟ چه خطاها که نکردیم به کردار کریه یادمان رفت که یادی زخدائی بکنیم بس که مشغول خودیم از خودمان بی خبریم سر برآریم از این لاک و صفائی بکنیم پیشتر زانکه به سرشانه به عقبا برویم فانی این درد دل خویش دوائی بکنیم

مست و دیوانه

سلام قشنگ بود... ایشا الله که همیشه کارها بر وفق مراد پیش بره. با عشق در خدمتم

می نو

گمشو بابا....ما باید به حال خودمون گریه کنیم

س.م.ط

چرخ افسونگر چرا در چرخ خوبان چوب كرد؟ عيسي ي مريم چرا برتاركش مصلوب كرد؟ شرم باد از اين همه ننگي كه در تاريخ ماست اين فجايع را كدامين خيره سر مكتوب كرد؟ ظهر جمعه حكم قتل مردمان صادر نمود ساغر عيش از تجاوز سربه سر مشروب كرد مرگ را باور ندارد با همه فرسودگي در خيالش مرگ را با فتنه اي مغلوب كرد خنجري خواهم درون سينه ي ضحاك دهر قر بگيرد سينه ي آنكس كه اين آشوب كرد سر بر آر، اي رستم دستان ،جدا كن سر ز تن تن فروشي را كه ناموس وطن مضروب كرد

رویا امیری

وای چقدر دلم برات تنگ شده هر وقت دفترم رو باز می کنم شعرهات رو می خونم و کلی لذت می برم . تو همیشه خوب می نویسی عزیزم .