نیست امید صلاحی ز فساد من و حافظ

نیست امید صلاحی ز فساد حافظ

چون که تقدیر چنین است چه تدبیر کنم؟

 

افتاده ام به موش و گربه بازی با عبید زاکانی . بس که دلم خنده می خواهد لابلای اینهمه اکسیژن مزخرف گند که همینطوری می آیند می روند توی ریه هایم . فقط باید بخندم. به خودم. به طبیعت بیچاره که اینهمه بهش گیر می دهم. به این زندگی پیزوری که هرطوری حساب می کنم از اول هم همین بوده. خیلی پیش تر از اینها که من باشم و بیایم و بروم.

دیروز با یکی از دوستانم حرف می زدم. یک چیزهایی درباره هوای بارانی و شکلات داغ و آن بحث های فرسایشی یادم هست. اما هیچ چیز به اندازه یادآوری آن چند ثانیه ای مسرورم نمی کند که آن پسره ی معتاد آمد ایستاد و زد به شیشه . اسکناس های کهنه را گرفته بود توی دستش و می گفت: پول نمی خوام. خودتون دویست تومان ببرید برام شیرینی بخرید.

همان وقت دوستم دولا شد از انبوه درهم وسایل روی صندلی عقبی یک ظرف کوچک پلاستیکی پیدا کرد و گرفت طرف پسره . یارو گفت: این چیه؟ دوستم گفت: شیرینی. یارو گفت: این که کمه. دوستم یک بسته بیسکوییت ساقه طلایی از یک جای دیگر ماشین بیرون کشید و گرفت طرف پسره. همان وقت بود که برای دو سه ثانیه یارو بهت زده شد و من مثل یک آتشفشان از شدت خنده فوران کردم و انقدر بلند قهقهه زدم که یارو رفت. رفت و چرخید دور و بر بقیه ماشین ها و آدم ها و ما را که تمام آن یک ساعت را زیر باران توی آن خیابان شلوغ کز کرده بودیم یک گوشه و از ارنست همینگوی و صادق هدایت و موسیقی متال و خودکشی دسته جمعی حرف می زدیم تماشا کرد.

گفتم فردا همه اینها را می نویسم توی مکث اما فکر نمی کردم موقع نوشتن اینها یک بغض لعنتی بیاید گلویم را چنگ بزند. چشم نداریم همدیگر را خوب ببینیم. من و طبیعت را می گویم. ذلیل شده یا موهایم را می کشد یا سیلی می زند به صورتم. من هم که بیچاره را با توالت عمومی اشتباه گرفته ام.

دارم به اصالت پدیده ها فکر می کنم. بی هیچ علت یابی مضحکی که همیشه دنبالش می گشتم. تازگی ها دنبال علت و معلول نیستم. پدیده ها را مزخرف و گه می بینم. مثل خودم. و چقدر سخت که یک نفر توی دل من هست که همیشه می گوید: کمی دیگر صبر کن... کار دارم حالا حالاها.... وعده می دهد که زودی کارهایش را روبراه می کند. آن وقت من با کارد آشپزخانه می افتم به جان قرص ها و نصفه نصفه آنها را بالا می اندازم تا تاب بیاورم این روند تکراری مخوف را. و بعد همین که اثر این نصفه ها کم می شود حتی عبید زاکانی هم بیچاره می شود تا بتواند بخنداندم... من دلم گریه می خواهد عبید !

/ 19 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
توتیا

آدم که یکی دو روز از این شبکه اعتیادزای اینترنت دور می شه، کلی باید وقت بذاره تا بتونه نوشته های شما رو دنبال کنه، یعنی هر چی که نخونده رو بخونه! ماشالله هزار ماشالله حسابی فعالیا ! آره عبید هم خوبه، یعنی کلا خنده خوبه، یه جمله ای هست که می گن، چی بود؟! همون که بخند تا دنیا بهت بخنده! ولی جالبه که خنده و قهقهه اومده نشسته کنار خودکشی دست جمعی تو این پست! اتفاقا منم دیشب یه کوچولو به خودکشی دسته جمعی فکر کردم، چیز غریبیه، یه کمی یاد فیلم "love in thoughts" میوفته آدم!!!!

غزل خونه

خیلی خوب میشه اگه بتونی حس کنی یه رباطی و احساساتی که داری واقعی نیستن و اکتسابی و از روی عادتن، تا انقدر اذیت نشی ولی خب حیف که نمیشه، یعنی کار تو نیست.

سیروس

حقیقتش خجالت می کشم نظر بذارن همیشه تا 15 دقیقه بعد از خوندتون گیجم و چیزی به ذهن متواتز نمی شه که بخواهم بنویسم فقط بگم که انتخاب عکساتون هم محشره مثل قلمتون زهرا بانو

الهام

گریه کن گریه قشنگه... گریه مرهم زخم دل تنگه....

محبوب

من هم دلم گریه میخواد . گاهی نه خنده و نه گریه ، هیچکدومش دردی از آدم دوا نمی کنه . فقط باید بود ... اونکه تو دلت حرف میزنه ، انگار تو دل ِ همه هست . گول زنک نیست به نظرت ؟ باید بهش اعتماد کرد ؟

محبوب

چرا به طبیعت گفتی : توالت عمومی ؟ نفهمیدم

شیخ شوخ

با این همه از سابقه نومید مشو ...

حمید

خوبه که یکی هست که بهت میگه کمی صبر کن... اونی که با من حرف میزنه میگه "میخوای صبر کن میخوای نکن! اصلا هر غلطی که دلت میخواد بکن!"...ندای درونی ما هم به آدمیزاد نرفته!

حمید

آخه این چه عکسیه!؟...هر وقت جایی از این عکسا میبینم بیخیال احترام به سلیقه صاحب وبلاگ میشم و میگم "آخه جون مادرت این چیه مثلا!؟"...