غلط می کنم از زندگی لذت ببرم...

انگار نه انگار که همین دیشب زل زده ام به چشم های خیس و خسته خواهرم و برایش از لذت زندگی گفته ام. آن وقت حواسم بوده به انبوه موهای فرفری هدیه که سرش را گذاشته روی پای من و با همان چشم های همیشگی با همان ها که یک ربع بعد از به دنیا آمدنش به من زل زده بود نگاهم می کند و تمام حرفهایم را درباره لذت زندگی می بلعد. و نمی داند خبر ندارد از  چنگال های وحشی این زندگی کوفتی دور گلوی خیلی هایمان.

انگار نه انگار که سپیده مثل میمون های کوچولو پریده و نشسته بالای تخت صورتی اش و دارد مشق می نویسد از روی حرف های من.

انگار نه انگار که به خواهرم می گویم بخند ... موسیقی گوش بده ... با همه غصه هایی که هست شاد باش...

و بعد ژست می گیرم یا واقعا باورم می شود همه این چرندیات را... و بعد دم صبح همه چیز از سرم می پرد وقتی خبر بازداشت بچه ها را می شنوم...

یکی به من بگوید گه می خورم از لذت زندگی حرف می زنم آن هم وقتی دو روز است که دوباره یک ساعت یک دل سیر گریه می کنم و بعد خودم را جمع و جور می کنم و می روم سروقت کار...چه خوب عادت کرده ام به این وضعیت..دیگر نه پشت در اتاق قایم می شوم تا کسی صدای گریه هایم را نشنود و نه می روم یک گوشه باغچه حیات کز می کنم و زل می زنم به برگ ها تا اشکهایم دانه دانه بریزد روی خاک...دیگر نه داداش ناصر هست که بیاید بغلم کند و دست بکشد روی صورتم و ببرد برایم عروسک و کتاب بخرد تا آرام بگیرم از هجوم گریه و نه شیوا که خودم را بیندازم توی بغلش و توی حیاط پشتی دبیرستان شرافت از شدت اشک ، مقنعه سیاهش را خیس کنم...

دیگر منم و این میز چوبی و این مانیتور سیاه رنگ که براق شده توی صورتم ...

یکی به من بگوید اشتباه است این امیدواری های زودگذر...این تزریق مذبوحانه نشاط بر رگ های فرسوده و بی جان آدم هایی که انگار به دنیا آمده اند تا از تمام جغرافیای خلقت برسند به یک نقطه سیاه غمگین...

یکی به من بگوید من آدم حرفهای خوشگل و مامانی و غزل های عاشقانه نیستم و باید تا همیشه همیشه یک در بسته پیدا کنم و بروم پشتش قایم شوم و تصویر دوستی بیاید جلوی چشمم که همین حالا جایی از قفس های نمور این سرزمین سهمش شده و خدا کند فقط خدا کند قلبش دوباره درد نگیرد آن پسر خنده رویی که...دلم تنگ شده برای خنده هایش....همین حالا...درست همین حالا دلم تنگ شده...دیروز و پریروز که می توانست توی خیابان راه برود و نفس بکشد دلم برایش تنگ نمی شد...درباره اش که حرف می زدم و می گفتم یادش به خیر دلم تنگ نمی شد... مامان که حالش را می پرسید و من می گفتم ازش کم و بیش خبر دارم دلم تنگ نمی شد.. روسری ام را که می گرفت و دور گردنم گره می زد تا مثلا خفه ام کند و شلیک خنده هایش را آوار می کرد روی سر همه بچه ها دلم تنگ نمی شد... الکی غیرتی که می شد و کمربند را شوخی و جدی می کوبید روی دست من و بعد معذرت خواهی می کرد و به غلط کردن می افتاد بابت شوخی شوخی کتک زدن من دلم تنگ نمی شد..روبروی من که می ایستاد و زل می زد بهم ...دستش را که فرو می کرد توی لیوان چایی من تا لجم را دربیاورد... ورجه وورجه که می کرد و با صندلی می افتاد زمین و صدای زمین خوردنش می پیچید توی اتاق ها...هیچ .وقت دلم برایش تنگ نمی شد...

حتی  همین دیروز که برایش ایمیل زدم و گفتم عجب عکس های خوبی از مهمترین وقایع اجتماعی ده سال اخیر جهان برایم فرستاده است و ازش تشکر کردم دلم برایش تنگ نشد...امروز اما بدجوری دلم تنگ است...

به توصیه‌ سردبیرمان می روم نفس عمیق بکشم... دو سه تا... بعد به مامان زنگ می زنم و خبر را می گویم... مهلت نمی دهد این بغض لعنتی که بگویم برای دوستم دعا کند...

شما دعا کنید لطفا...

/ 31 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سمیرا

نميدونم اينجور وقتها چي بايد بگم؟ اصلا بلد نيستم خوب دلداري بدم همه حرفهات و بغضهات حقه و حقيقت.چي ميشه گفت؟ فقط به يك چيز ايمان دارم و اينكه آخر اين قصه خوب تموم ميشه يه جور خوبي كه ماها دوست داريم اما قيمتش سنگينه..به قول يكي از استادام حداقل 5 ميليون كشته ميخواد تا به ثمر برسه اين نهال!! بايد طاقت بياريم زري...فقط همين

احسان جوانمرد

محشر بود این نوشته و اون شعرها.... چرا من دیر به دیر میام به مکث؟ باور کن عمدی در کار نیست. ضمنن اشتباه می کنی اگر فکر کنی این روزها روزهای بدیه... به جان خودم راس می گم. خیلی هم خوبه. زندونا که پر بشه... آدم که از زندگی سیر بشه... آدما که از دنیا حالشون به هم بخوره... مادرا که کاسه ی صبرشون لبریز بشه... خون بیگناها که جاری بشه تو خیابون... بغضامون که بترکن... اشکامون که بریزن... سینه ها مون که بسوزه ... دستامون که بلرزه ... دوستامونو که چال کنن وسط میدونای شهر ... تااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااازه وقتش می رسه ... وقت توک توک زدن شکوفه های سیب... وقت بال بال زدن شاژرکا تو آسمون آبی... وقت آزاد شدن بغضای اسیر واسه همیشه ... چی؟ این حرفو نزن... اون روز دیگه مهم نیست ما توی اون گروهی باشیم که می ره باغ واسه تماشای بهار...یا جزو اون دسته ای که اسمشون یادگاری می شه روی تابلوی کوچه ها و خیابونا و مدرسه های شهر... باور کن مهم نیست... مهم سیاه زمستونه که دخلش میاد و نفس گرم بهاره که من از الان عطرشو احساس می کنم با دماغ گنده م!

هانیه

براش دعا می کنم .لعنت به این حکومت لجن که بوی تعفنش داره خفم می کنه. ممنون از غزل خیلی نازت .نوشتمش تا آنیتا خانومم که بلند شد از خواب براش بخونم بازم غزلاتو بذار تو مکث[گل]

شیدایی

می فهمم زری ... می فهمم ...

مهدی یوسف زاده

برای من مهم نیست که کسی بهم لین داده یا نه ولی چون از مطالبتون خوشم اومد لینکتون کردم - قلم زیبایی دارید موفق باشید

میرزاقلمدون

یه شب مهتاب ماه میاد تو خواب ...... سلام

زخمه ارغنون

مردان واقعه را اشک چشم بسی بود اما... پوشیده مشک اشک گشودند تا روز واقعه نه صدایی بلرزد و نه دستی و نه دلی... اما گوشه پلک چشم ها تاب نیاورد...

ی

متاسفم ..متاسفم ...متاسفم که دارم دراین سرزمین نفس میکشم...متاسفم که دارم برای این سرزمین می نویسم..متاسفم که مثل مجانین بی دلیل میخندم و بی دلیل گریه می کنم...متاسفم که آقای دموکراسی فریبی بیش نیست..متاسفم که حضرت استبداد تنها واقعیت این مرزوبوم است..متاسفم که امیدی به بهبود این روسپی خانه بزرگ ندارم...مگر طویله دیگر مرا مجاب کند...به این زمین و به این آسمان امیدی نیست..اما شک ندارم که فرزندگانمان ÷ای در گیوه بزدلی ما نمیگذارند و میشورند که آنها مال همین روزهایند و ما آویزان دیروز و امروز...نسلی ویران که همین خرگوش خانگی خودم بر خرابه من آبادی ای بسازد که بیا وبین...شک ندارم که ما روندگان ماندگاران فرداییم..زنده باشید

محبوب

چی بگم . دعا می کنم و الان اشک می ریزم . اما مطمئنم که همه چی درست میشه . هر چند بهاش هم خیلی مهمه . امیدوارم بهاش سنگین نباشه .