بازی یکی بود و یکی نبود

رضای سیرجانی به یه بازی دعوتم کرده. راستش ذوق زده شدم و حتما همین امشب با وجود خستگی و نیاز شدید به خواب باید توی این بازی شرکت کنم و ده نفر از آدم هایی رو نام ببرم که اگر نبودند من هم نبودم. احتمالا نابود. هرچند همه چیز رو در زندگی نسبی می دونم و معتقدم اگر این ده تا آدم هم نبودند من ده نفر دیگه رو پیدا می کردم تا به این ترتیب بقای خودم رو حفظ کنم؛ با اینهمه نمی تونم از این بازی خوشگل بگذرم.

اول: مادرم ؛ به من گفته اند. بارها و بارها شنیده ام که او مرا نمی خواست. من یک بچه سفارشی بودم. قرار بود یک زوج خوشبخت و فداکار  به صورت برنامه ریزی شده ای فرزندی برای یکی از نزدیک ترین اقوام خود به دنیا بیاورند. اما از آنجایی که یکی از این دو نفر یعنی پدرجان، دلش می لرزد و ناگهان به صورت دیوانه واری به جنین که من باشم علاقه مند می شود من بعد از به دنیا آمدن یکراست از بیمارستان به خانه خودمان منتقل می شوم. با اینهمه حالا هیچ دلیل موجهی نمی بینم که به خودم تلقین کنم که مامان این بچه سفارشی را دوست ندارد. او که اگر  در روزهای سخت بیماری کنار من نبود، اگر من 25 ساله ای را که به دوران کودکی بازگشته بودم تحمل نمی کرد، اگر مرا نمی فهمید و آن ساعت هایی که از وحشت برف می گریستم با من نمی گریست، با من نفس نمی کشید...من هم نبودم.

پدرم: هرگز نتوانستم سرم را روی پایش بگذارم و نوازش بشوم. هردو ترس داشتیم از این رویارویی عاطفی. پدرم مرد خشنی بود و هست . اما شاید اگر او نبود که جنینی را که من باشم دوست داشته باشد من هم نبودم. دست کم این زهرای باقری شاد نبودم.

دکتر حسین عبداللهی ثانی: کراوات های طلایی مرا به یاد او می اندازند. وقتی دست های لرزان مرا در دست گرفت و‌ با صدای آرام و مطمئنش به من گفت: به من اعتماد کن. خوب می شی... نخستین گام را برای بازگشت به زندگی برداشتم. از آن به بعد من بودم و قدم های لرزان به سمت خود گم شده ای که نمی دانستم زیر برف های آن زمستان لعنتی مدفون شده بود یا باد برده بودش.

مهدی منتظر قائم: با سرعت هرچه تمام عینهو یک کره اسب چموش دویدم و ایستادم روبروی یکی از بچه های دانشکده. بهش گفتم متاسفم بابت اینکه او این استاد بداخلاق زورگو را دوست دارد و بعد حتی نایستادم به دلایل این دوستم برای دوست داشتن این استاد گوش بدهم. یکی دو ماه بعد اما این من بودم که آن استاد مهربان را به قدری دوست داشتم که هر روز گزارش شعرهایم را به او می دادم. حتی وقتی او خسته می شد از نقد شعرهای من خود من را به این کار می واداشت و بعد من آهسته آهسته بازگشت به خویشتن درهم و آشفته ام را آموختم. منتظر قائم اگر نبود من هرگز خود را در نمی یافتم و این برای من یعنی مرگ.

مریم؛ خواهرزاده ام: با هم بارها و بارها گریسته ایم و خندیده ایم. حتی کتک کاری هم اتفاق بعیدی نبوده بین ما. با اینهمه شک ندارم مریم یکی از ثابت ترین عناصر زندگی من است که اگر هنوز هم نباشد من ذره ذره می میرم. بی هیچ دلیلی شاید. 

خانم عشیره طلب: همه چیز را در من زنده کرد. اعتماد به نفس. کنجکاوی و سرزندگی. سال اول دبستان را که پشت سرگذاشتم گمان نمی کردم معلم کلاس دومم بتواند من را از آن فضای خوف آلود خارج کند. من ، دختری که مدام سر کلاس با خودم حرف می زدم حالا مبصر یک کلاس 24 نفره شده بودم  و دائم تخته را پاک می کردم و روی آن گل می کشیدم. حتی می نوشتم به  نام خدا و احساس می کردم خط خوشی دارم. خانم عشیره طلب از یک اسکلت 8 ساله بی رمق، جسم و روانی سرزنده و شاداب بیرون کشید که هنوز بخشی از آن را با خودم یدک می کشم. حتی به خواسته ام مبنی بر اینکه من را باقرشاد صدا نزند و از بچه ها بخواهد که پسوند فامیلی من را یا درست تلفطظ کنند و یا به گفتن یک باقری خالی یا زهرا بسنده کنند احترام گذاشت. روزی که او با محبت و جدیت هرچه تمام این نکته را به بچه های کلاس تذکر داد ، من رویش دو بال سفید قدرتمند را روی شانه هایم احساس کردم. 

 

پی نوشت: دوستانی که به این بازی دعوت می شوند؛ مهسای دوست جون خودم، فرزام ،بیتا ، رعنا و ابر چندضلعی

/ 21 نظر / 26 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رعنا

مرسی از دعوتت اما من هر چی فکر میکنم اون تاثیری که شما در نظر دارینو در خودم پیدا نمیکنم. یعنی یه بار مثبت خوب از این ماجرا تو خودم نمیبینم. تاثیر منفی آدما تا دلت بخواد روم گذاشتن تاثیرایی که به تدریج باعت دل زدگی من از دین شک من به صداقت آدما بی تفاوتی نسبت به آبو خاک و.... شد. پدر و مادر که خوب معلومه تاثیرای خوبی داشتن و بعضی وقتهام بد(کیه که انکار کنه) معلما؟ از 99 درصدشون بدم میاد اصلن یکی از دلائلی که با وجود پیشنهاد کار تو مدرسه نرقتم این بود که از محیط مدرسه از ناظما از نماز جماعت از مقنعتو بکش جلو از درس دادن معلما بیزار بودم. شاید کمتر از 10 تا معلم درست حسابی تو کل این 12 سال دیدم. یه یکشون تو دبیرستان باعث شد ادبیات فارسی رو درست و حسابی یاد بگیرم. مثبت ترین تاثیرای زندگی من تا حالا مال دوستام بوده همین تو بیتا محسن عباس و خیلی های دیگه . هر چی مغزمو فشار میدم چیز بیشتری یادم نمیاد . زری از خودم بدم میاد که همه خوشی های زندگیم و تاثیرای مثبتش خلاصه شده تو اون چهار سال دانشکده مثل خیلی هامون. یعنی من تو بقیه عمرم چه کار میکردم که هیچ چیز برجسته ای یادم نیست.؟؟

حمید

ممنون آباجی!...راضی به زحمت نبودیم!...به روی هر دو چشم بیسو!(راستی ما یه بار به یکی از دوستان جان گفتیم "آباجی" اومد برامون پیغام خصوصی گذاشت "خوشم نمیاد کسی اینجوری صدام کنه!"...شما که مشکلی ندارید ایشالا!؟)...

محبوبه

آخی عزیزم زری جون . چقدر دلم برات تنگ شده و با خواندن این پست هزاران بار بیشتر و بیشتر دلتنگت شدم . زری اون دانشجوه که گفتی من بودم ، نه ؟ یادمه اون روز بهم گفتی برا دوست داشتنات دلیل بیار . سعی کن برا خودت کاملاً مشخص باشه که هر کسی رو جه جوری و چقدر و تا کجا دوست داری . من اما اون روز نتونستم هیچ دلیلی برا تو بیارم و ....... اما تو چقدر قشنگ دوست داشتنات رو تعریف میکنی دوستت دارم زری . دلم برات یه دنیا تنگه

بی تا

با کمال میل در این بازی شرکت می کنم.فقط یه کم وقت می خوام. (مثل کارتای تولد بچه ها شد جوابم که : با کمال میل خواهم آمد!!) [ماچ]

رضا

مرسی...مرسی...مرسی...دیگه داشتم ناامید می شدم...خیلی خوب بود...باقرشاد!!!![چشمک]

بانو

سلام چه بازی قشنگی [لبخند] منم بازی ی ی یییییییی[ناراحت]

تنها در گورستان

سلام. مرسی که اومدی دیدنم و ممنون از پیغامت. نمیدونم چرا بلاگت اینطوری باز شده برام؟ با یک فونت عجیب! [متفکر] این چه بازی هستش؟ [لبخند] منم می خوام!

الهام

خدا رو شکر که زری خوشگله ما از بیمارستان یکراست امد خانه[لبخند]

هلن

سلام زری عزْزم الان نزدْْک به ْک ماهه که از اْنجا رفتی .... جات خْلی خالْه .... این روزها هم~ خاطره هامون ْکی ْکی از جلوی چشمام مرد میشه ... دلتنگتم ... از خودت ْه خبر به ما بده.