روایت نمی کنم تا زنده بمانم.

شهر خلوت است مریم عزیز. خیلی خلوت تر از وقتی که تو اینجا بودی. دیگر نه از مانور گشت های سبز و سفید ارشاد خبری هست و نه از  جمعیت پرشوری که شب ها و روزها خیابان های شهر را با هیاهوی خود قرق می کردند. حتی صدای تیر هم به گوش نمی رسد.

تاکسی ها و اتوبوس های سبز که پیش از انتخابات به هر دلیل تعدادشان در خیابان های تهران چند برابر شده بود حالا یا به چشم من نمی آیند یا واقعا گورشان را گم کرده اند و جای خود را به زردها و نارنجی های اسقاطی داده اند.

نه اینکه سکوت ناب باشد که بیشتر به نوعی خفقان شبیه است. دلهره آور  و خسته کننده. همیشه وقتی سوار مترو می شوم و درست در جهت مخالف حرکت قطار می نشینم  یک حس لعنتی می آید سراغم که اسمش را گذاشته ام تلاش برای میخکوب شدن بر صندلی. یعنی در شتابزدگی این قطار  دست دوم چینی تلاش می کنم با تمام نیروی مانده در تنم به صندلی بچسبم تا با قطار  همراه باشم. اما قطار خودش می رود؛ پس اینهمه تلاش من برای چیست؟

حالا قطار شهر ما هم بدون اینکه سوت بکشد و سر و صدا به راه بیندازد با شتابی که آن را مدیون وسایل ارتباطی نوین هستیم در حرکت است و  من و خیلی های دیگر خودمان را به صندلی هایی میخکوب کرده ایم که برای نشستن روی آنها تنها به اندازه یک بلیط فرصت داریم. چه در جهت مخالف حرکت نشسته باشیم و چه در سمت و سوی موافق.

تعلیق شاید بدترین و مزخرف ترین احساس روی زمین باشد. تنها حسی که وقتی دچارش می شوی تو را فلج می کند و نمی گذارد قدم از قدم برداری. آن وقت دیگر حتی به رییس جدید قوه قضائیه هم فکر نمی کنی و به اینکه او برادر همان فردی است که در سمت ریاست مجلس نمایندگان مردم، منکر بروز خیلی از حوادث در این شهر شلوغ شده است.

 وقتی تو از یک سقف سیاه آویزان باشی و ببینی بعضی از هموطنانت چشم دوخته اند به تصمیمات کنگره امریکا و برخی دیگر  هر هفته را به انتظار نماز جمعه بعدی که شاید هاشمی آن را بخواند آغاز می کنند؛ آن وقت دلت نمی خواهد به خیلی چیزها فکر کنی. به اینکه تشکیلاتی به نام راه سبز امید در این کشور بدون حزب متولد بشود یا در نطفه خفه شود. حتی به حضور گاردهای امنیتی از دروازه شمیران تا بهارستان هم فکر نمی کنی و می روی درست کنار پنجره می ایستی و یقه پیراهنت را آنقدر می کشی تا گشاد شود تا تو بتوانی اکسیژن را از هوا ببلعی و به سلول های تنت برسانی.

گاهی وقتها در این شرایط حتی دلت می خواهد یک جمله هم از نامه کروبی به رییس مجلس خبرگان نشنوی و درست مثل میمون های باغ وحش ارم خودت را به میله ها آویزان کنی و برای مردمی که تو را تماشا می کنند شکلک دربیاوری . حتی اگر دلت خواست باسنت را به سمت‌ آنها بچرخانی و معلق بزنی تا شرمشان شود از حضور عریان تو و راهشان را بکشند و بروند پی کارشان.

وقتی شهر خلوت است و من صدایی نمی شنوم؛ وقتی هر روز که بیدار می شوم با ناباوری پلک هایم را روی هم فشار می دهم و  چندین بار چشمهایم را باز و بسته می کنم تا شاید یک روز دیگر را ببینم؛ وقتی دستهایم را با شتاب تکان می دهم تا از این تعلیق لعنتی رها شوم...چیزی برای نوشتن اگر هم بماند مرا توان روایت آن نیست. راستش من هم مثل خیلی ها از قرص های آمفتامین می ترسم و از اعتراف هم تنها نوع عاشقانه اش را دوست دارم.

 

درباره لاغر شدن هم ترجیح می دهم از برنامه غذایی و ورزش استفاده کنم چون شک ندارم اقامت در سوئیت حتی اگر از نوع درجه یک باشد به من نمی سازد.

به همین دلیل تازه به تفاوت عمیق آدمی مثل گابریل گارسیا مارکز  با آدم هایی مثل خودم پی می برم. او زنده است تا روایت کند و من روایت نمی کنم تا زنده بمانم.

 

/ 22 نظر / 20 بازدید
نمایش نظرات قبلی
کرگدن

هی عمه زری ! در مورد تاکسی های سبز درست صحبت کنا !!!

فرهاد

من هم خوندمت....

امیر

در این حس و حال معلق من اما هزارصخره گره می زنم به سخت جانی خود به تلافی طغیان روسیاهی زمستان، به خونخواهی سارای غلطیده در قاب حسرت های مادر، تاقلمروتلخ روزی مان وسیع نگردد، تادربهاری دیگرهزارعروس پنجره سوگوارنم نم باران نباشند... ما به سخت جانی خودایمان داریم...

کامبیز

گفتن نعمت است این تعمت ارزانی تو باد که خمسش را می دهی و لذتش را می بریم . اما شاید من دیگر توان ماندن و خیره شدن را نداشته باشم در این بیابان دور شاید بهتر باشد لای سنک ریزه ها پنهان شوم تا شرم فکر کردن کمتر گریبانم را بگیرد . اما بغضی گلویم را می فشارد کی خواهم گفت آهای ...

آقای ت

به این میگن زندگی در شرایط سخت [زبان] آدم کم کم احساس می کنه که دیگه آدم نیست... آره...

اشمیترالله خان...

حیوونام که یا لگد میخورن یا تیر...!! به قول اونی که خودش میدونه : "انسان تنها حیوانیست که بویی از شفقت نبرده است...!!"

اشمیترالله خان...

نمیدونم چرا وختی این همه آدم زندگی جدیدشونو دوس ندارن، بازم جنگلا خالی از آدماس...!!؟!؟

صادق افشار

فروش فیلم پارسه روایتی نو فیلمی با ارزش و دیدنی از تخت جمشید کاری از سازمان میراث فرهنگی و گردشگری ایران با همکاری بنیاد پژوهشی پارسه پاسارگاد کارگردان : فرزین رضاییان موسیقی متن : فرید شب خیز بر اساس فیلم هفت گوهر هفت اقلیم فیلمنامه بر اساس کتاب شرح مصور تخت جمشید نوشته استاد علیرضا شاپور شهبازی فیلمی با ارزش و نفیس قیمت این فیلم به همراه ارسال پستی آن 6500 تومان میباشد جهت خرید این محصول با ما تماس بگیرید 09168199499

غزل خونه

باز هم دم لالمونی تو گرم روایت نکردنت هم یه دنیا حرف توش داره یه دنیا بغض و یه دنیا احساس... مرسی...

الهام

او زنده است تا روایت کند و من روایت نمی کنم تا زنده بمانم. عالی بود زری..... عالی.... ولی به نظرم تنها روایت است که می ماند!