عینک آفتابی

آروم آروم رفته بودی

تو از دلم کنده بودی

انگار نه انگار که یه روز

تو با دلم مونده بودی

آروم آروم با دلم از

تنهایی ها گفته بودم

همون دلی رو که یه روز

خودم بهت بسته بودم

صدای زیبا شیرازی پیچیده توی سرم. چشمهایم را نمی بندم که سرم بیشتر از این گیج نرود. لعنت به این چرخش ناگهانی همه چیز که این روزها بدجوری یقه ام را گرفته. عینک آفتابی ، آن هم این موقع روز خوبی اش این است که کسی چشم های من را نمی بیند که زل زده ام به پسربچه. مادرش زرنگ تر از این حرف هاست. رد نگاهم را می گیرد. تا روی مچ پای پسرک . همان جایی که شلوار زرشکی و کهنه بچه بالا رفته و رنگ پوست پسرک پریده. باورم نمی شود این بچه مچ پایی به این نحیفی داشته باشد. زن چادرش را روی پای بچه می کشد. پسرک حتی پلک هایش را باز نمی کند. خواب خواب است. سرش روی شانه زن طوری قرار گرفته که مرا یاد روزهای مریضی می اندازد. یاد وقتی که آدم حتی توانی برای اعتراض ندارد حتی اگر سرش را تمام عمر روی یک بالش زبر گذاشته باشد.

از رو نمی روم. به زن می گویم : کمر بچه رو هم بپوشونید. سرما می خوره.

چادر را بیشتر می کشد. اینبار پسرک تا نیمه در پناه گرمای زن قرار می گیرد. حواسم را می دهم به موسیقی.

دل می گه مهربونی

رفیقی، همزبونی

من می گم آخه من چی؟

همش به فکر اونی

دل می گه آروم بگیر

به این یکی خو بگیر

من می گم روی خوش تو

نشون نده رو بگیر

دل می گه همنشینه

رفیقه، دلنشینه

من می گم عادتت شد

دشمن خوش نشینه

از پسربچه خوشم آمده. دلم می خواهد زل بزنم بهش و  از اینکه اینطور آرام خوابیده ذوق کنم. بهانه ای پیدا نمی کنم. فقط می گویم: چه آروم خوابیده.

زن می گوید : مریضه.

حالا که سر حرف باز شده حتما دلیل بیماری اش را می پرسم. دو بار جراحی قلب. یکبار وقتی که توی شکم مادر بوده و یکبار همین چند وقت پیش. زن لباس بچه را بالا می زند. پسرک تکان نمی خورد. خواب خواب است. جای چاقوی جراحی را می بینم. روی کتف چپ. هنوز نمی دانم می شود قلب را از ناحیه پشت و کتف جراحی کرد؟ سرم را می برم نزدیک تر . رنگ پوست بچه بدجوری پریده. سردم می شود. به زن می گویم: حالا خوب شده؟

می گوید: اگه خواست خدا باشه.

آروم آروم گریه کردم

از بخت بد شکوه کردم

از تو پیش دل تنها

بد گفتم و گله کردم

دل می گه سهم من چی؟

مرهم درد من چی؟

رفته بهار عمر پس

آروزهای من چی؟

باورم نمی شود خواست خدا را. می خواهم زن را دلداری بدهم. می گویم: خوب می شه. بچه خواهر منم ناراحتی قلبی داشت. بزرگ که شد خوب شد...

از استدلال خودم لجم می گیرد. شبیه همان خواست خدا است. کشک!

بچه سوء تغذیه دارد. معلوم نیست اصلا زن او را کرایه کرده یا زاییده. به هر حال همیشه خواب است. روی شانه های زن با تکان واگن های مترو با آن اندام نحیفش جابجا می شود. سر و ریختش به ده ماهه ها نمی آید. مجبورم نگاهم را از او بردارم. قطار متوقف شده.

من می گم باشه یکبار

برای آخرین بار

اونم به خاطر تو

می بخشمش من اینبار

روبروی ایستگاه مترو، زیر آفتاب دم ظهر توی صف تاکسی می ایستم. جای آن پسربچه ی ریقوی زدنبو در آغوشم خالی است.

/ 15 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
غزل خونه

سلام چه بد. و چقدر زیاد برمی خوریم این روزها به این صحنه ها... اوس کریم عدلتو شکر...

بهارک

غمگینم کردی زری

نيلگون

خداي بزرگ، نمي دونم چي بگم گاهي از اينكه همش نگران دخترام هستم، خجالت مي كشم

رعنا

شهرما پر شده از این پسر بچه ها و دختر بچه های نحیف که اصلن نمیشه تشخیص داد اون زنی که اینا رو دنبالش میکشونه مادرشونه یا کرایشون کرده .

اشرف گیلانی

دیرست گالیا هنگام بوسه و غزل عاشقانه نیست هر چیز رنگ اتش و خون دارد این زمان هنگامه رهایی لب ها و دست هاست عصیان زندگی ست ...

الهام

دلم برات تنگ شده رزی[ناراحت]

محبوبه

عالی بود و بسیار غمگین منتظرتم زری . پس کی میای اصفهان ؟

نگار

خیلی وقته می خونمت ... اما برای این یکی نمی دونم چرا دلم خواست کامنت بذارم.

رامتين

روزنگار به مدل سرویس اجتماعی تو رو بکشن بازم گزارش نویس روزنامه ای دختر اونم صفحه اجتماعی نمی دونم چرا یاد گزارش های محمد باریکانی افتادم و خودش

فرهاد

خوندمت زری! این ترانه زیاد گوش می کنیم و البته با تدوین موازی که تو کردی.... چه میشه کرد؟!