درس های زندگی 2: برادران امیدوار در میان بدوی های آمازون

 

 

 

زندگی در میان وحشی های آمازون رویایی است که برادران امیدوار به کمک هدیه هایی چون سیگار و شکر تحقق آن را ممکن ساختند . افراد قبیله بی هیچ پوششی مقابل دوربین فیلمبرداری این برادران رژه می رفتند و سیگار می کشیدند . آن وقت بود که صدای عیسی امیدوار در گوشم می پیچید: این سیگار چه کارها که نمی کنه!

عشق به سیگار باعث شد افراد قبیله های بدوی آمازون عیسی و عبدالله امیدوار را به خوبی بپذیرند و تا هفت ماه آنها را تحمل کنند. زندگی آنها خیلی طبیعی بود. آنقدر طبیعی که به خودم شک کردم. به خودم، خانه ام، کتابها و کامپیوترم؛ به اینهمه روزنامه که هر روز ما آدم های متمدن می خوانیم و بلافاصله با آنها شیشه پنجره ها را تمیز می کنیم.

بچه های این قبیله برای شکار به جنگل های انبوه می رفتند و جالب است بدانید شکار آنها کرم هایی بودند که بچه ها زنده زنده آنها را از بدنه درختان بیرون می کشیدند و زنده زنده می خوردند. کرم ها شیرین هستند و قند مورد نیاز بدن را تامین می کنند. اما نمی توانستم باور کنم که بچه های آن قبیله بدوی کرم های شیرین را در حالی که هنوز وول می خورند داخل دهان خود  بگذارند و میل کنند.

این بچه ها همین که بزرگ تر می شدند بزرگان قبیله آنها را محکم می گرفتند و می خواباندند و دندان هایشان را تیز می کردند. من فکر می کردم تیز کردن دندان فقط  مخصوص گرگ قصه هاست اما ظاهرا انسان ها هم دندان تیز کردن را بلدند. البته این انسان های بدوی تنها افرادی از قبیله های انسانی نیستند که دندانهایشان را برای شکار تیز می کنند. در همین زندگی شهری خودمان خیلی از ماها هر روز دندانهایمان را برای  خوردن شکارهای لذیذ تیز می کنیم. بی سرو صدا و هیاهو.

در آمازون اما طبل ها به صدا در می آیند و افراد قبیله آواز می خوانند و خودشان را شبیه خواننده های رپ امروز به این ور و آن ور پرتاب می کنند تا دندان های یک نوجوان تیز شود. از برادران امیدوار شنیدم که این کار برای نوجوانان و جوانان قبیله با درد بسیاری همراه است و طبل ها هم برای این به صدا در می آیند تا آنها را در حالتی شبیه خلسه ببرند  و تحمل درد را برایشان آسان تر کنند.

دندان ها پس از تراشیده شدن درست شبیه نیش حیوانات درنده  تیز  هستند و آماده خوردن شکار.

در این قبیله هیچ کس از تیز کردن دندان ها مستثنی نیست. دختر و پسر هم ندارد.

اما قسمت جالب ماجرا فرار برادران امیدوار از قبیله بود. پس از هفت ماه زندگی با افراد قبیله امیدوارها  قبیله را در یک شکار دسته جمعی همراهی می کنند . بازگشت از شکار  برای افراد قبیله با جشنی بزرگ همراه است. جشنی که به مناسبت شکارهای متعدد و فراوان رقم می خورد و در آن افراد قبیله در خوردن شراب و غذا افراط می کنند. همان شب راهنمای برادران امیدوار به آنها می گوید که باید فرار کنند چون افراد قبیله بیش از حد از خود بیخود شده و قصد جان امیدوارها را کرده اند.

می دانید برادران امیدوار از چگونه مرگی جان سالم به در بردند؟

اگر از موزه آنها بازدید کنید سر کوچک یک انسان را می بینید که یادگاری آن قبیله است. افراد آن قبیله با ماده ای که فرمول تهیه آن را فقط خودشان می دانند سر انسان ها را خشک می کنند و البته این سر بر اثر نفوذ این ماده،  کوچک نیز می شود. اگر برادران امیدوار آن شب از قبیله فرار نمی کردند امروز یکی از آنها را در ایران و دیگری را در شیلی نمی یافتیم.

اما من خوشحالم که از عیسی و عبدالله امیدوار امروز فقط یه سر کوچک باقی نمانده بلکه دنیایی از تجربه  باقی مانده است. تجربه هایی که رفتن به سوی آنها حقیقتا کار هر کسی نیست. من فکر می کنم این دو برادر در گروه افرادی هستند که بیشتر عمرشان را مفید گذرانده اند و مفید می گذرانند.

شاید حالا بتوانم مفهوم لبخندی را درک کنم که بر لبهای عیسی امیدوار می نشیند. لبخندی منعطف ، عادی  و عمیق. عیسی امیدوار را اگر ببینید معنای لبخند او برای شما رمزی را بازگو می کند. رمزی که با دانستن آن می توان به همه چیز این دنیا خندید.

پی نوشت: در عکسی که مشاهده می کنید یکی از برادران امیدوار در سمت راست تصویر کنار افراد قبیله نشسته است.

/ 39 نظر / 73 بازدید
نمایش نظرات قبلی
کرگدن

شبي با بید مي رقصم ، شبي با باد مي جنگم كه من چون غنچه هاي صبحدم بسيار دلتنگم مرا چون آينه هركس به كيش خويش پندارد و الّا من چو مِي با مست و با هشيار يكرنگم شبي در گوشه ي محراب قدری «ربّنا» خواندم همان يك بار تارِ موي يار افتاد در چنگم اگر دنيا مرا چندي برقصاند ملالي نيست كه من گريانده ام يك عمر دنيا را به آهنگم به خاطر بسپریدم دشمان ! چون «نام من عشق است» فراموش ام كنيد اي دوستان ! من مايه ي ننگم مرا چشمان دلسنگي به خاك تيره بنشانيد همين يك جمله را با سرمه بنويسيد بر سنگم علیرضا بدیع

کرگدن

گفتم اینو بخونی شاید غزل گفتنت بیاد بی فرمول و قانونمندی !!!

سارا

عجب داستان جالبی دارن . چه جراتی دارن ها . بیشتر در موردشون بنویس خیلی خیلی برام جالبه .

شراره

جالب بود بقیه اش را هم تعریف کن...

پریشان

سلام داستان برادران امیدوار را چندین بار خوانده ام خیلی جالبه! اگر میشود و امکانش وجود دارد از مصر باستان نیز مطالبی نیز بنویسید. با تشکر پریشان 31/6/88

داداشي

سلام[گل] مطالب زيبايتان را خواندم ؛ بسيار جالب و خواندني بودند.[گل] اگر فرصت يافتيد در بلاگ من اوقاتتان را سپري نماييد احتمالا پشيمان نخواهيد شد. پيشاپيش خير مقدم عرض مي نمايم. من كاملا اتفاقي بلاگ شما را پيدا كردم و از مطالبتان بسيار خوشم آمد. موفق و سر بلند باشيد. [گل][گل][گل][گل][گل] [گل][گل][گل][گل][گل] [گل][گل][گل]

داداشي

راستي يادم رفت بگويم [تلفن] من تا بحال در مورد آقايان اميد وار چيزي نخوانده ام. اگر اطلاعات تكميلي بنويسيد ممنون مي شوم.

داداشي

دل من دير زماني است كه مي پندارد : (( دوستي )) نيز گلي است ؛ مثل نيلوفر و ناز ؛ ساقه ترد ظريفي دارد . بي گمان سنگدل است آنكه روا مي دارد : جان اين ساقه نازك را دا نسته بيازارد. .

داداشي

سلام[گل] بازهم خدمت رسيدم[گل] اينبار براي سپاس از تشريف فرماييتان به وبلاگ بنده.[دست] من پس از خواندن ((درس های زندگی 2: برادران امیدوار در میان بدوی های آمازون)) پرسشهاي فراواني برايم ايجاد شد كه بعلت اينكه اطلاعات تكميلي نداشتم بي پاسخ ماند. پس خواهشم از سركار ارايه اين اطلاعات بود. ميل بنده جهت ارسال مطالب تقديم مي گردد. راستي اگه موافق هستيد لينكتان كردم [تایید] بازهم تشكر همين.[گل] em: partgah123@yahoo.com

داداشي

با سلام دوباره [گل] از لطفي كه فرموديد و جواب ميلم را ارسال نموديد سپاس گذارم[تایید] اگر وقت كرديد كلبه مارو نور افشاني كنيد.[چشمک] منتظر حضور گرمتان هستم.[گل] باي