آقای ادعا

آقای ادعا از دور مرا می بیند اما توی نگاهش هیچ شوقی نیست.

آقای ادعا نزدیک که می شود دستش را می برد لای موهایش و نگاهی به آسمان می اندازد . خورشید کدام گوری مانده ؟

آقای ادعا دست من را برای ثانیه هایی می گیرد و با دهان باز و چشم های مات به من آنقدر زل می زند تا به غلط کردن بیفتم از اینکه دارم نگاهش می کنم و بگویم برویم کمی قدم بزنیم.

آقای ادعا حتی یکبار به من پیشنهاد نمی دهد که این کوله پشتی را که مثل لش گوسفند سنگین شده از من بگیرد . می گذارد همانطور سلانه سلانه کنارش راه بیفتم و با بدبختی وصف ناپذیری تلاش کنم در پیاده روی از او کم نیاورم.

آقای ادعا همین الان به سردرسینما سپیده که برسیم می ایستد و پوزخندی می زند و ابراز تاسف می کند از به فنا رفتن سینمای ایران.

آقای ادعا روبروی کتاب های دوران پارینه سنگی که یک دستفروش گوشه پیاده رو ریخته است می ایستد و دستهایش را توی جیبش می گذارد. فقط نگاه می کند.

آقای ادعا پیشنهاد من را برای خریدن بستنی چوبی رد می کند و می گوید: چقدر چرت و پرت بخوریم؟ بگذار کمی حرف بزنیم. بعدش دو نخ سیگار می گیرد .

با هم به نمایشگاه نقاشی یک هنرمند نسبتا معروف می رویم. آقای ادعا‌ انگار که بهش امشی زده باشند، خودش را سفت و محکم می گیرد و اخم می کند و چشم غره می رود به تابلوها و آخر سر گند می زند به تمام لذتی که من از تماشای نمایشگاه برده ام.

آقای ادعا یک شعر گفته و آن را به بوق کرنا می گذارد.

 

آقای ادعا حالا کمی احساساتی شده و دلش می خواهد باهم روی نیمکت های یک پارک همین نزدیکی ها بنشینیم تا او دست چپش را روی نیمکت بگذارد و با دست راستش سیگار هنوز روشن نشده را روی هوا بچرخاند و به من نهیب بزند که چرا اینهمه دنیای من کوچک است و چرا یک زن معمولی هستم!

وقت روزنامه خوانی آقای ادعا رسیده و او باید روزنامه را با دو دستش بالا بگیرد و به خوشمزگی های من چشم غره برود و توی تاریکی پارک زور بزند به خواندن مقاله ای در صفحه 14 روزنامه. بعد هم ستون سمت راست صفحه 14 را از قصد جلوی چشم من بگیرد تا من اسم او  را بالای ستونی ببینم که داده چس ناله هایش را در آن چاپ کرده اند.

آقای ادعا داستان جدیدی نوشته. می خواند و من یک کلمه اش را هم نمی فهمم. می روم پفک می خرم و برمی گردم و بعد او  مسخره ام می کند که هنوز بزرگ نشده ام و قاقا لی لی می خورم.

آقای ادعا از من می خواهد که توی دهنش پفک بگذارم و انگشت من را گاز می گیرد. همانجا تمام پفک ها را که خورده ام روی آقای ادعا بالا می روم .

اسمش را گذاشته بودم آقای ادعا. همیشه وقتی ابروهایش را بالا می داد و چشمهایش را نازک می کرد تا به من طوری نگاه کند که فکر کنم در مقابل او هیچ پخی نیستم  ؛ دست و دلم  می لرزید و  یک دلهره وحشتناک لعنتی می نشست توی دلم.

از همان اولی که همدیگر را می دیدیم تا  آخرش که با قهر و دعوا از هم خداحافظی می کردیم  همه عمل و عکس العملهایش را می دانستم. تسلطم بر این وضعیت به قدری بود که می توانستم حتی تک تک رفتارهایش را روی ورق بنویسم.

حالا که بعد از سال ها این ورق پاره ها را پیدا کرده ام و خاطره های آقای ادعا پیش چشمم جان گرفته می روم روبروی آینه می ایستم. برای خودم یک پا خانم ادعا شده ام. مدل راه رفتنم، روزنامه خواندنم و اینکه هر مزخرفی را که می نویسم یا می خوانم توی بوق کرنا می کنم و جار می زنم. پوزخندهایم وقتی به سر در سینما سپیده می رسم و می ایستم. قدرتی خدا آقای ادعا باید پیش من لنگ بیندازد با این طرز سیگار کشیدنم.

به خودم می گویم یا من یا این خانم ادعای غیرقابل تحمل! و بعد تمام پفک هایی را که خورده ام روی خودم بالا می آورم.

/ 22 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فرزام

زری جان این داستان بود یا خودت بودی؟ بگو اینارو باباجان. بچه مردم گمراه می شه. به هرحال باحال بود. یاد یکی از همدانشکده ایها افتادم[نیشخند]

بهارک

امیدوارم اینهایی که تو نوشتی روزی داستان وبلاگ کسی با عنوان خانم ادعا نشود.

پرنده آبی

خیلی قشنگ بود اما تو این دوره زمونه که حس حقارت همه وجودمونو فرا گرفته. ادعا لازمه تا بتونیم شخصیت خودمونو حفظ کنیم. ما ادعا داریم چون حس حقارت داریم وقتی می تونیم از ادعا داشتن دست برداریم که خودمونو باور کنیم

امیر

فکر کنم هر کسی ادعای درون خودشو داره کم و بیش...

عباس

سلام...فقط اومدم بگم دل برات تنگ شده هوارتا ...یا حق

الهام

اولا داستانت را که خواندم با خودم فکر کردم که زری و دوستی با یک آقای با ادعا؟! ولی آخرش شوکه شدم! راست می گی... همه مان بدجور دارد ادعایمان می‌شود! راستی زری خوبی؟ دلم برات تنگیده[ناراحت]

هاله لويا

هي ادعا مي شي هي هالمون بد مي شه هي ادعا مي شي هي هالمون بد مي شه هي ادعا مي شي هي هالمون بد مي شه هي ادعا مي شي هي هالمون بد مي شه هي ادعا مي شي هي هالمون بد مي شه هي ادعا مي شي هي هالمون بد مي شه بيچاره كودكمون هي خفش مي كنيم هي چشم خره بهش مي ريم هي زير زره بين مي بريمش هي اداي آدم بزرگا رو براش در مياريم بهش پوز خند مي زنيم هي هي هي هي آخر سر هم مي كشيمش يا اونقدر كتكش مي رنيم كه بي جون بشه و صداش در نياد بي چا ره . . . ...

مسعود کبگانیان

سلام با متنی در مورد شجریان بروز هستم و یک خداحافظی با بلاگفای محترم . آدرس جدیدم بالای همون صفحه هست . با ادعا ، بی ادعا . پاینده باشید

شیخ شوخ

کجایند مردان بی ادعا؟ [عینک]

رامین یوسف زاده

خدا رو شکر که ما هم مثل شما کسی نشدیم و سری از تو سرها درنیاوردیم تا به این روز بیفتیم ... خانم ادعا !!!