در دل آتش نشستن کار آسانی نبود

 

اتفاقم به سر کوی کسی افتادست

که در آن کوی چو من کشته بسی افتادست

خبر ما برسانید به مرغان چمن

که هم آواز شما در قفسی افتادست

به دلارام بگو ای نفس باد سحر

کار ما همچو سحر با نفسی افتادست

بند بر پای تحمل چه کند گر نکند

انگبین است که در وی مگسی افتادست

هیچ کس عیب هوس باختن ما نکند

مگر آن کس که به دام هوسی افتادست

سعدیا حال پراکنده ی گوی آن داند

که همه عمر به چوگان کسی افتادست

 

 هرگز برای  شیخ اجل  تا این حد دلم به درد نیامده بود. این غزل را می خوانم و گریه می کنم. اینبار برای سعدی. فقط برای او. این شاعر لطیف و شیرین سخن حضورش را برسر کوی دلارامش همچون اتفاق می داند اتفاقی که البته تازگی هم ندارد و همچو او بسیار است و بعد عشق و درد و حسرت را چنان دلنشین به هم می آمیزد در این غزل که دل هر موجودی به درد می آید. حتی ستاره ها قرنهاست برای او و به حال زارش ضجه می زنند. صدایشان را هر شب می شنوم.

 

پی نوشت: بعد از خواندن این غزل ؛  این را بشنوید از گلپا: ای از عشق پاک من همیشه مست... من تو را آسان نیاوردم به دست...

 

/ 16 نظر / 89 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سهبا

سلام زری . خوبی ؟ کجایی دختر؟

بلاگچه

با سلام و درود؛ شما دعوت به عضویت در سایت میکروبلاگینگ و جامعه مجازی بلاگچه شده اید. بلاگچه، یک سرویس میکروبلاگینگ فارسی و یک جامعه مجازی برای ارتباط شما با افکار, عقاید و نوشته های دوستان، آشنایان و افرادی است که منتظر آشنایی با شما هستند! blogche.ir

علی مساوات

زهرا اینجا جای خالی پیدا میشه پر نمیشه هر روز

فرياد

سلام به نظر مي رسسه كه در هر مقامي كه هستيم عشق ما رو به زير ميكشه و در فرو دست مي نشونه...ظاهرا عشق يعني افتادگي و نيستي..در اين صورت هم كه الباقي احساسات انساني معانايي ندارن..راستي قالب جديدتون مبارك..

عاطفه

چه دل پری داشتی که با سعدی همذات پنداری کردی و گریستی..

یه نفر

خصوصی داری

سعید

چقدر این شعر رو با صدای گلپایگانی دوست دارم در دل آتش نشستن کار آسانی نبود... شاد باشی[لبخند]