به آرامی آغاز به مردن می کنی...

دور و برم را آدم ها گرفته اند. لباس های سیاهی که به تن دارند توی ذوقم می زند. بغض دارند انگار. یکی شان به آرامی اشاره می کند به در اتاق من که باز شده و مامان در آستانه آن ایستاده است. مامان استوار و نرم قدم می برمی دارد. آدم ها می زنند زیر گریه. مامان حرف نمی زند ، چشم می چرخاند خانه را که پر شده از آدم ها می بیند و سرش را به نشانه سلام تکان می دهد. آدم ها دوباره می زنند زیر گریه، مثل اهالی متمدن شهرهای بزرگ که برای مرگ یک نفر گریه می کنند. پدرسگ ها چرا می خواهند روی اعصابم راه بروند؟ چرا سیاه پوشیده اند همه شان؟

از توی بغل بابا خودم را هل می دهم و روی زمین می افتم. تعادلم را با گرفتن پای او حفظ می کنم. می ایستم کنارش که قدم به زحمت به زانوهایش می رسد و خودم را می چسبانم بهش. ترسیده ام از هجوم اینهمه آدم به خانه ای که تا همین دیروز آرام بود و خاموش.

بابا  دست من را می گیرد و به سمت مامان می رود. دنبالش کشیده می شوم. بوی لباس سیاه آدم ها می پیچد توی ریه هایم و به سرفه می افتم. مامان نگاهی می اندازد به من و بهم اشاره می کند که بروم کنارش بنشینم. روی صندلی، متین و خاموش نشسته و نگاهش را دوخته به تک تک آدم ها. بابا می خواهد بزند زیر گریه که صبوری می کند. می روم کنار مامان می نشینم . دلم آلوچه می خواهد.

کسی به من توجه ندارد. مامان اما حواسش هست که من گرسنه نباشم. می گوید: این بچه از صبح چیزی نخورده. مهشید... سیما بهش برسید...

دخترها دوره ام می کنند و قاشق قاشق غذا می چپانند توی دهن کوچکم. عق می زنم.

قیامتی است خانه. شاد و زبل  این سو و آن سو می روم . به آدم ها و رنگ سیاهشان بی اعتنا شده ام دیگر. دلم آلوچه می خواهد. بویش را حس می کنم و می خواهم خانه را زیرپا بگذارم برای پیدا کردنش. مهشید سر زدن به آشپزخانه را ممنوع کرده تا دستشان برای ریختن چای باز باشد. از دور سرک می کشم و می روم سمت  اتاق ها. بعد سراغ حمام و دستشویی . پر  از صابون شده چرا؟

مامان از صبح تا به حال، لام تا کام حرف نزده و با فاصله یک صندلی کنار بابا نشسته است. با احتیاط به هردو نزدیک می شوم و در گوش بابا زمزمه می کنم: من کجا هستم؟

چشمهایش را می دوزد به من . بعد به مامان اشاره می کند. یعنی که باید از او بپرسی. می روم دستهایم را می گذارم روی زانوهای مامان و زل می زنم به چشمهایش که پر از ستاره های خاموش شده.

: من کجا هستم مامان؟

 ـ برای چی می پرسی؟

: می خوام از جیبم آلوچه بردارم.

مامان در گوشم زمزمه می کند: می گم داداش ناصر برات بخره.

نق می زنم که نه. توی جیب خودم آلوچه دارم. همانی را می خواهم که دیروز برگشتنی از سرکار از فروشگاه روبروی پمپ بنزین خریدم. همان را می خواهم.

به سختی از روی صندلی بلند می شود و اندام خشک شده اش را حرکت می دهد. دستم را در دستهایش فشار می دهد.انگار می خواهد ببرد برایم بادکنک و بستنی بخرد.

دستم به در اتاق نمی رسد. کلید را از جیب کت بلند سیاهش برمی دارد و قفل در را باز می کند.با ذوق دست مامان را رها می کنم و وارد اتاقم می شوم.

می روم سروقت خودم و از جیب کناری شلوارم  یک بسته آلوچه برمی دارم. آخری ش بود.

آدم ها چای می خورند و گپ می زنند. هیاهویشان می پیچد توی سرم . مامان دستم را می گیرد و از روی زمین بلند می کند. می روم توی بغلش و سرم را می گذارم روی شانه اش. آخرین نگاه را از روی شانه مامان به خودم می اندازم . فراموش کرده ایم  پارچه سفید را روی صورتم بیندازیم.

/ 19 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
روزبه

سلام دوست عزیز مطالب وبلاگ شما همیشه خواندنی است وبلاگ زیبایی داری و مطالب جالبی را در وبلاگت قرار داده ای و آنها جالب و دلنشین هستند ولی بعضی اوقات غمگین و نامیدانه هستند. من سعی کردم اکثر مطالب وبلاگت را بخوانم. خوشحال هستم که به اینجا آمده ام ، به ما هم سری بزنید به نظرم می آید از آن خوشتان بیاید . در صورت تمایل نیز تبادل لینک کنیم

1379

سلام آمده ایم اعتراف کنیم عرض شود که یک خط در میان بهتان سر می زنیم و از قضا همیشه هم آن پست های غر و لند آمیزتان نصیبمان می شود و نه قصه هایتان... دیگر اینکه قصه ها را تمام و کمال خواندیم و خدمت می رسیم برای نقد یا شاید بهترباشد سری به ما بزنی به همین بهانه دست آخر اینکه چند روزی بعد از گله گذاریت آمدیم کامنت گذاشتیم که به ان وصیتت هم عمل کرده باشیم... همانکه گفته بودی بدت می اید از کامنت بعد از گله... بعد از دست آخر هم اینکه، چرا کدابی نوشتم نمی دونم... شاید مشکل روانی پیدا کردم جدیدن... می خواستم بگمبه لک بودنم بر می گرده دیدم الان می زنی له و لورده مون می کنی! تو خوبی؟

بهارک

وای زری چقدر زیبا نوشتی. محشری دختر

سید مهدی موسوی

وبلاگ «سید مهدی موسوی» بعد شش ماه و اندی به روز شد... . با اینها منتظرم: 1- دو شعر جدید که در جای دیگری نخوانده اید 2- متن و شعری از «فروغ» در حال و هوای این روزها 3- محاکمه ی آرمان ها در خیابان (نگاهی به فیلم آخر کیمیایی و چند دیالوگ ماندگار از او) 4- قر دادن زیر تیغ (بررسی وضعیت بیمار تعامل مؤلف و منتقد در ایران) 5- مثل همیشه جملاتی از «شمس» بزرگ! 6- خبرها و لینک هایی داغ از همه جای ادبیات و هنر 7- کنار پله ی تاریک (خبرهایی از برادر ترانه سرا و شاعرم: حسین صفا) 8- ستاره های سربی (غمنامه ای از یک ستاره که دوست داشت خاموش شود) 9- انتقام با طعم سیب زمینی (تحلیلی از وضعیت امروز جامعه ایران) 10- عکس هایی دیدنی از شاعران و دوستان کارگاه و... و مثل همیشه گوشه ی دنیا منتظرم با شعر، با ادبیات، با غم، با عشق...

سمیرا

تلخ بود و شیرین زری جان محشر بود و تکان دهنده و نمیدونم جطور میتونی این دوحس سخت متضاد رو کنارهم بذاری؟ من که کیف کردم

زخمه ارغنون

سلام بهشتی می گفت درد انسان امروز این است که نمی تواند با خود تنها باشد... و می اندیشم که مرگ چه نعمتی است! اگر بتوانی پس از تحمل این سبکی دهشتناک هستی با رب الارباب همنشین شوی و تنهایی ات را به قرب غریبانه حضرت عشق پیوند دهی... پس بگذار این پرده سپید را کنار نزنیم./.

مجید

فضای جالبی بود و تلنگری

هاله لویا

[دست]

غزل خونه

دلم ترکید. بی کاری تو؟ غصه کم داریم؟ ولی جدا خیلی خوب بود. کاملا نابودمون کردی. مرسی...