بهار را از من بگیر ، موسیقی را نه

 

موسیقی. موسیقی و فقط موسیقی. عالیجناب یا دوست عزیز! بزن دنیا را بترکان اما موسیقی را از من نگیر. به خصوص صدای دلکش را که امروز صبحم را با او آغاز کردم. ای دل ای جان برو فکر دگر کن/ یاد یاران برو از سر به در کن... آهنگ من به بند افسونم را من از اینجا پیدا کردم: من به بند افسونم

 

خروس ایتالیایی تغییر جنسیت داده. به سلامتی. خبرش را که خواندم دیدم طبیعت نه تنها من را که خروس ها را هم بازی می دهد. ای والله. خروس همین که یک روباه به مرغ ها حمله کرده ترسیده و رفته تخم گذاشته و نشسته روی  آنها تا جوجه شوند. حالا کارشناسان دارند روی دی ان آی خروس کار می کنند تا بفهمند این موجود دیگر از کدام نوع است. اصلا دلیلی هم دارد این جستجوها و تحقیق ها؟

 

توی خبرها خواندم که ایرانی ها خواسته اند دو تا ببر مازندران را که نمی دانم چطوری سر از روسیه در آورده اند با چندتا جانور دیگر تاخت بزنند. حالا که کار تمام شده نسبت به اصالت نژاد ببرهای وارداتی مشکوک هستند. ببر مازندران کجا بود؟ نعره این حیوان اگر باشد چنان می پیچد توی ناحیه شمال ایران که قابل تصور نیست. راستی ببرها هم مهاجرت کرده اند که حالا داریم آنها را تاخت می زنیم تا برشان گردانیم؟ به این می گویند فرار چی ها؟

 

شیوا دیشب بهم زنگ زد. مثلا حالش خوب نبود. کلی خنداندمش و انرژی گرفت و دست آخر کلی احساسات بارم کرد که حالش را خوب کرده ام.( حالا هی یکی از دوستان دیگرم بهم بگوید تلخ و دنبال راه حل بگردد برای شیرین شدنم! ) شیوا وسط حرفهایش افتاد روی دور خاطره گویی و از روزهایی گفت که قرص برنج توی کیفش نگه می داشته تا خودش را بکشد. یکبار هم یک قرص برنج قورت داده و توی گلویش گیر کرده و شوهرش چنان لگدی بهش زده که قرص از گلوی دختره پریده بیرون. گفتم: قرص برنج چیه؟ یکهو مثل اینکه فهمیده باشد چیزی را گفت: تو نمی دونستی چیه؟ گه خوردم... هیچی..هیچی...

 

این شعر را نیچه دوست داشتنی من توی چهارده سالگی سروده. عجیب است! این مرد چطوری توی 54 سالگی دچار روان پریشی شده و یک سال بعد مرده؟

 

و اکنون ناگزیرم از جدایی

 

پس آرام باش ، آرام ای قلب من

 

چشم فرو بستن  بر همه عشق ها

 

چه بسیار دردناک است مرا

 

ناگزیرم به اندوه و  درد و دریغ

 

زان که دیگر نخواهم  شان دید

 

پس آرام باش ، آرام ای قلب من

 

هرگاه فرو می روم در اندیشه ساعات خوش روزهای طلایی عمرم

 

زخم هایم به خون می نشینند دیگر بار و

 

دیگر از بسیاری اندوه و درد

 

مرا هیچ امید بهبود نیست

 

لیک مانده است مرا تسلای خاطری برجا

 

که بس  پر فروغ است و روشن و پاک

 

تا آن دم که دو روح ، عاشق هم باشند

 

هیچ فاصله ای جداشان نتواند کرد  ز هم

 

نه شوربختی و نه درد و رنج

 

ما را از هم جدا نتواند کرد

 

آه ای اعتماد پاک و شریف

پی نوشت: تیتر این پست را از شعر پابلو نرودا گرفتم.

/ 28 نظر / 21 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پاییز بلند

درووووووووووووووود تازه داشتم خوب میشدم.. خیر سرم با سبک جدید اومدم بنویسم.. وختی این پست رو خوندم رفتم تو مد همون پاییز بلند سالیان دور شکستای پی در پی عشقس عرفانی فلسفی..) اون موقع من 12 سالم بود) میتونم نیچه رو در 14 سالگیش درک کنم [افسوس], الانم میرم قالب وبلاگمو سیاه و تیره کنم و شایدم بعدش برم تغییر جنسیت بدم و بشم ببر ماده اصفهان که از کلمبیا قراره وارد کنن.. کی قرص برنج مفروشه, بی زحمت آدرس ساقیشو از دوستون بگیرین و برام میل کنین..[ناراحت]

میثم

زندگی یه شوخی کودکانه ست که با همون چشم کودکانه باید دیدش و باهاش شوخی کرد.

سهبا

سلام زري . سرداب كجاست ؟

محبوب

وای که تو به من هم انرژی میدی . به خدا یه گوله آتیشی . من که وقتی باهات حرف میزنم سرشار از انگیزه میشم . همیشه باش زری . همیشه .... کسی که تو 14 سالگی اینا رو گفته ، اونقدر می فهمیده دیگه نتونسته تحمل کنه و تو 46 سالگی آزاد شده . ما که تو 30 سالگی تازه داریم می فهمیم ، اون هم نه کاملا ً . اما تو محشری ...

محبوب

سلام زری .... قربونت برم عزیزم .... همین

محبوب

خوشحالم تو دوست منی ... خوشحالم دوباره پیدات کردم ... میخوای داد بزنم صدام بهت برسه ؟

مینا

چقدر درک این شعر نیچه برام لذت بخشه....چقدر احساس... خوشحالم اومدم توی بلاگت زهرای عزیزم

بهارک

مرا هیچ امید بهبود نیست

عاطفه

عجب خروسی بوده!!! آفرین که توکار شادکردن انسان های دپ زده ای..