چه بهونه گیر شدی تازگیا

آزمودم عقل دور اندیش را

بعد از این دیوانه سازم خویش را

دم گوشم پچ پچ می کند و گوشه لباسم را می گیرد. می گویم: ولش کن الان پاره می شه...

دست بردار نیست. می ایستم به تماشای آن چشمهای وزغ گونه مات و حیران.

: ها؟ چته اینطوری نگام می کنی؟

گوشه لباسم را ول نمی کند. می گوید: ببین من و ! اینی که گفتی یعنی راست گفتی؟

سرم را به نشانه اوهوم تکان می دهم. پلک هایش را وسواس گونه به هم می زند و چنان نه می گوید که یک موج منفی با تمام محتویات آب دهانش می پاشد روی صورتم.

اه کثافت!

: بهونه گیر شدی تازگی ها!

این را می گویم  و راهم را می گیرم و می روم. به این موجود ناقص الخلقه بی دست  و پا چه که من می خواهم بعد از این دیوانه سازم خویش را. حالا همین امروز که من  جوگیر شدم و هوای خوب زمستان هنوز از راه نرسیده  دارد  با تک تک سلول هایم چاچا می رقصد این عقل هیچی ندان بی چاره باید گیر بدهد و گوشه لباسم را بگیرد و دلهره بیفتد توی دلش که مبادا ترکش کنم.

نمی روم بابا! جایی نمی روم. بیخ ریش هم هستیم تا دنیا دنیاست. برای همین به یک موجود خشک و سرمازده تبدیل شده ام و حتی از خوردن یک لیوان آب هم لذت نمی برم. برای همین برگ ها که روی زمین می افتند با هر چرخش دیوانه وار اما آرامشان توی هوا دلم یک هویی به هم می ریزد و به یاد چیزی می افتم که نمی دانم چیست. آن وقت تو از راه می رسی  و اگر سمبه ات پرزور باشد و  من بر حسب خستگی یا هر چیز دیگر  نتوانم جلویت بایستم دستهایت همین دستهای کوچکت را چنان روی گلویم می گذاری که  ماجرای برگ و چرخش و هوا از یادم می رود. اگر هم سرم خوش باشد که مثل امروز می چسبی به گوشه لباسم. ولش کن تا پاره نشده...

صداهای خوب را خیلی وقت است نشنیده ام. منظورم ویگن نیست که سالهاست جای خالی بودنش را در شنوایی ام حس می کنم. دارم از صداهای خوب دیگری هم حرف می زنم. صدای رودخانه ای که  از کنارم می گذرد و به محض نزدیک شدن به من در هر نفس یک هو می کشد و لبخند می زند.

صدای  باد...که می  پیچید توی ریه هایم و من در خودم مچالشه می شوم  بعد بال و پر می گیرم برای سوار شدن بر چوب جادو و رفتن به سرزمین جادوگران شهر اوز...

صدای مادرم که صبح اول وقت صدایم می زند و طنین نرم و نوازشگرش را روی نفسهایم می ریزد...

صدای دلنگرانی های پدرم که همیشه هست و حتم دارم خواهد بود...

صدای خنده های شاد خواهرم...ریسه رفتن هایش و به تماشا گذاشتن آن دندان های زیبا و براق

صدای خیلی چیزها را نمی شنوم دیگر..

صدای  زنی که چهار تا کیک کوچولو توی دستش گرفته و همه را سرجمع هزار تومان می فروشد...

صدای ابرهایی که یک زمانی برایم تداعی گر آرزوهایم بودند..

صدای آفریقای وحشی را با سم بی امان فیل هایی که نمی دانم از چی رم کرده اند و  می دوند به سمت دشتی که نمی بینم...

صدای تابش خورشید بر  تارموهای حیرانم در ظهرهایی که انتظار بوی چای مادر را می کشند...

صدا کن مرا

صدای تو خوب است

صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است

که در انتهای صمیمیت حزن می روید ( سهراب سپهری)

 

/ 18 نظر / 20 بازدید
نمایش نظرات قبلی
غزل خونه

سلام چقدر خوب که تو و این مکثت هستین تا آدم توی این دنیای بی توقف، برای لحظاتی مکث کنه روی چیزهایی که باید مکث کنه...

مست و دیوانه

بانو شاد من هم مدت زیادیه خیلی چیزها رو نمی بینم یا نمی شنوم ... لذت نه تنها من که خیلی های دیگه رو هم ترک کرده ... اما شخصا تصمیم گرفتم کمی بیشتر به خودم برسم و یاد بگیرم مثل بچگیهام از هر چیزی لذت ببرم و سعی کنم زندگی کنم ... هر چند میدونم سخته اما مزش به همین سختیشه ... بخندید تا هم یا بگیرین لذت بردن را هم کفر اونائی که نمی خوان بخندیم رو در بیارین شادتر باشید

رعنا

اون ابتدای مطلبت منو کشته رفتم به فیلم هاموم اونجا که تو تیمارستانه یکی از ساکنین تیمارستان همینو میگه آزمودم عقل دور اندیش را بعد از این دیوانه سازم خویش را آقای دکتر محشره این دیالوگ و این تفکر خانوم بی خیالی طی کن تولدمامون هم نزدیکه ها [نیشخند]

اشرف گیلانی

چه مضطري چه پريشان چه بيقرار رسيد به گل فروشي گندم سر امير آباد سپس كنار خيابان دو شاخه گل در دست كجا برادر من؟ - آخر امير آباد تمام راه چنان بركه اي مي انديشيد به نيمه اش، گل نيلوفر امير آباد غروب بود كه او آمد و چو قطره اشك نشست گوشه چشم تر امير آباد كه عشق و شور و غزل شعله مي كشد هر روز دم غروب، ز خاكستر اميرآباد هزار بار نوشت اسم نيمه اش را بر زمين ، و پر شد از آن دفتر امير آباد كسي نيامد از آن سوي ميله ها، اما زمان گذشت و زمين محشر امير آباد و او مسافر بي هم سفر شد و اين بار؛ نوشت: آخر عشق، اخر امير آباد كبري موسوي قهفرخي

اشرف گیلانی

چه مضطري چه پريشان چه بيقرار رسيد به گل فروشي گندم سر امير آباد سپس كنار خيابان دو شاخه گل در دست كجا برادر من؟ - آخر امير آباد تمام راه چنان بركه اي مي انديشيد به نيمه اش، گل نيلوفر امير آباد غروب بود كه او آمد و چو قطره اشك نشست گوشه چشم تر امير آباد كه عشق و شور و غزل شعله مي كشد هر روز دم غروب، ز خاكستر اميرآباد هزار بار نوشت اسم نيمه اش را بر زمين ، و پر شد از آن دفتر امير آباد كسي نيامد از آن سوي ميله ها، اما زمان گذشت و زمين محشر امير آباد و او مسافر بي هم سفر شد و اين بار؛ نوشت: آخر عشق، اخر امير آباد كبري موسوي قهفرخي

حمید

معلومه از وقتی آپدیت کردی اینورا سر نزدی!...خوبی؟...

محبوب

اشک توی چشمام حلقه زده بخاطر صداهایی که نمی شنوی و نمی شنویم . صدای دلمون ، صدای عقلمون ، صدای احساسمون ، . . . رها باش زری عزیزم ، روح ِ بزرگت رو حبس نکن . دیوانه شو ، دیوانه شو

سروش

خیلی قشنگ و با احساس مثل عکس خودت