زندگی در پیش روی رومن گاری

رومن گاری در زندگی در پیش رو یک طناز واقعی است. نه از نوع طنز ادبی که  طنازی او در نوع نگاهش به زندگی نمایان می شود.

او داستان زندگی پسربچه ای را از زبان خودش روایت می کند که چهارده سال سن دارد اما همیشه او را به عنوان یک بچه ده ساله جا زده اند. پسرک با یک زن یهودی زندگی می کند که بهش می گوید رزا خانم . اسم خودش هم مومو است یعنی همان محمد. محمد می داند که خودش و بقیه بچه هایی که پیش رزا خانم زندگی می کنند بچه زن هایی هستند که زندگی شان را از راه پایین تنه اداره می کنند. مومو حتی می داند رزا خانم خودش زمانی که زیبا و جوان بوده زندگی اش را اینطوری اداره می کرده و حالا با پولی که این زنها ماهیانه برایش می فرستند از بچه هایشان نگهداری می کند. ( حتی در صورت به تعویق افتادن درآمدهای ماهیانه هم رزا خانم از نگهداری بچه ها خودداری نمی کند.)

مومو بینهایت باهوش است. یک چتر دارد که به آن لباس پوشانده و آن را مثل یک دوست با خودش این سو  و آن سو می برد. حتی به قدری مسئولیت پذیر است که با وجود کسالت رزا خانم کون بچه های دیگر را موقع دستشویی رفتن می شوید و  بهشان یاد می دهد خودشان هم این کار را انجام بدهند.

مومو جای خالی مادرش را گاه با یک سگ پر می کند که آن را دزدیده و گاه با خیال یک ماده شیر جوان که هرشب به آپارتمان آنها می آید و صورت مومو را مثل یک مادر واقعی نوازش می کند و می لیسد. و این ماده شیر جوان کسی نیست جز رزا خانم.

تلخ تر از قصه زندگی مومو داستانی نیست اما هنر رومن گاری در طنازی تا جایی است که با خواندن خط به خط این کتاب خندیدم.حتی وقتی مومو به سخت ترین وضیعیت زندگی اش یعنی تنهایی نزدیک می شود دلیلی برای گریستن و تلخ شدن وجود ندارد. نویسنده به خوبی می داند که مخاطب را چگونه به عمق فاجعه بکشاند. اگر بخواهد اشک مخاطب را دربیاورد همان اول فاتحه کتاب خوانده است. داستان به اندازه کافی دردناک است. بنابراین رومن گاری با مهارت سر رشته را به دست موموی باهوش و دوست داشتنی می دهد تا مخاطب تمام دق دلیهایش را در پایان داستان خالی کند.

جهش های ناشی از بیش فعالی مومو، هیجان سرشار او برای دانستن، شتاب بی حد و حصرش در انجام تصمیم گیریهای ناگهانی، دزدی های زیرکانه اش از فروشگاه ها برای پر کردن شکم بچه ها وقتی که رزا خانم دیگر نمی تواند سیرشان کند؛ همه و همه از مومو  شخصیت منحصر به فردی می سازد که محصول عشق یک مرد روانی به  یک زن است.

 

/ 18 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
زخمه ارغنون

سلام یاد میو افتادم. میوی عزیز من... که سوار بر میرامیس در سرزمین دور به دنبال شاه کاتو است... شاید هم کاتو به دنبال اوست... زیر شنل نامرئی به روزم... تفقدی...با یک قاشق سوپ داغ!

کرگدن

راس می گه پریا ... منم دلم خواست بخونمش با این تفاوت که مطمئنم پریا می خونه ولی من دفعه بعدم همین زرا رو می زنم !!

نيلگون

خوندن داره اين كتاب ممنون زهرا جان از انتخاب هاي خوب و اين معرفي عالي [لبخند]

حمید

داستانش ازوناییه که تو خوشت میاد...

فاطمه انتظار

آخر کتاب تاریخ زده ام: مطالعه شد 25 مهر 88... وقتی در رابا زور باز کردند و آمدند توتا ببینند بو از کجا می آید و مرا دیدند که کنار او دراز کشیده ام شروع کردند با داد و فریاد کمک خواستن و این که چقدر وحشتناک است.اما قبلا فکر نکرده بودند باید دادوفریاد می کردند،چون زندگی که بو نمی داد... چقدر این کتاب قشنگ است... سلامم را خوردم!

بهارک

واجب شد بخوانمش

پریا

معلومه که خوبم زری جونم! پاییز باشه و فردا تولدم باشه و عشقولانه باشم و خوب نباشم؟ هزار مرتبه شکر :) تو چطوری ؟ خبری بهم بده از اوضاع و احوالاتت

حمید

واااای!...من خیر سرم همین پست آخرم رو میگفتم!... جدا شبیه داستان نیست!؟...عمه هم عمه های قدیم!

بوتیمار

وقتی وبلاگ زپرت شما فیلترینگ و سانسور داره وای به حال روزنامه ای که شما توش کار می کنی دیگه باید به دولت حق داد بابت این همه فشار چون یادمه چندتا دونه کامنت داشتم تو این وبلاگ ولی نیست کامنتا رو میدزدن بعد رای ها و پول نفت و ... حالا شده نوبت کامنت گل بگیرید دوست سابق وقتی ما دچار خود سانسوری میشیم دیگه این همه داعیه ازادی بیان رو فقط باید بی خیال شده از خودت شروع کن غمت چیه؟ غم نان؟فکر کنم کسی واسه داشتن و یا نداشتن وبلاگ چیزی به کسی بده یا بگیره