سپیده

شرارت خواهرزاده  چهار ساله و نیمه ام بی نظیر است. سپیده مرتب و یکریز حرف می زند. با منطقی خاص که فقط به او تعلق دارد. شبها وقتی همه خوابند ، مثل شبح کوچکی توی خانه راه می رود و کنار پنجره های قدی می ایستد و آسمان را تماشا می کند. اگر باران بیاید او اولین نفری است که می فهمد.

 

برای وسایل  شخصی و حریم خصوصی احترام قائل است. مشکل روانی را می شناسد و گاهی به مادرم که بهش می گوید عزیز و عاشقانه این عزیز مهربان را دوست دارد ، به آرامی اشاره می کند: من با تو نمی یام پارک... تو مشکل روانی داری. مادرم بدون اینکه ناراحت شود به فکر فرو می رود و به دنبال نشانه های همان بیماری ، خودش را می کاود. من و خواهرم چاره ای جز خندیدن نداریم. چطور این دختر ، مادربزرگ پیرش را به شک انداخته است؟!

 

سپیده از ازدواج توی این سن خوشش نمی آید چون فکر می کند اگر حالا بخواهد ازدواج کند باید با یک پسر هم سن خودش زندگی کند. معتقد است چنین پسری به درد او نمی خورد چون پسرها را توی این سن مادرشان باید بزرگ کند. اما یکبار بهم گفته که از آن  آقاهه که توی تلویزیون ورزش می کند و بلوز قرمز پوشیده خوشش می آید و پرسیده: زری ! وقتی من  بزرگ بشم این آقاهه پیر می شه؟! و بعد توی فکر فرو رفته و غصه خورده.

 

 رک ،  راستگو و مهربان است. بیش  از حد مهربان و حتی برای  سردردهای مصلحتی بزرگترها هم  دلسوزی می کند و غمگین می  شود. همان وقت است که من  شرمنده می شوم به خاطر اینکه  تازه با خواهرم از خیابان  گردی رسیده ام و در جواب  سپیده که می پرسد کجا بودی؟  برای اینکه دلش را نشکنم  می گویم: سرم درد می کرد ، رفته بودم قرص بگیرم....

 

بد به حال  من که دل بچه را ده برابر می شکنم و این شرمندگی را تا آخر عمر با خودم یدک می کشم. آن وقت این دختر منحصر به فرد ، شیشه شیرش را می گذارد توی دهنش ، پتوی سبزش را می اندازد روی دوشش و می آید جلوی تلویزیون دراز می کشد تا دیو و دلبر ببیند و به یک جای دور خیره شود و چنان آرام بگیرد از همه پر حرفی هایش که با خودم به منطق عمیق او فکر کنم. به جریانی که سلول های او را شبیه موج های فراری موسیقی کنار هم چیده است.

 

به شدت  برای سپیده نگرانم. خلاقیتی که در وجود او موج می زند قابل چشم پوشی نیست. سپیده شبیه یک نت نانوشته موسیقی است که همه نت ها به انتظار او خودشان را در سکوت محوغرق کرده اند تا او اتفاق بیفتد. شبیه رقص دلنشینی است که  به دور افتاده ترین قوم تعلق دارد. ترکیبی از شادی اغراق شده و اندوه جاودانی. ترکیبی از روی زمین خزیدن و توی هوا بال زدن و ولو شدن روی تنه درختها و آخر سر با موج های آشوبگر رودخانه ها رفتن و گیج خوردن. برایهمین برایش نگرانم. نگران اینکه این راز کشف نشده باقی بماند.

 

پی نوشت: می روی چون بوی گل از برم.... رفتنت کی می شود باورم ؟ ( کهکشان عشق را  با صدای محمد نوری بشنوید. اینجا بروید و روی کهکشان عشق کلیک کنید.)

/ 30 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مژگانم

خوشحالم خيلي خوشحالم كه سپيده در خانواده اي بزرگ ميشه كه توش عشق هست ، محبت هست ،آغوش گرم هست ،آگاهي هست ....... چرا نگراني؟! وقتاشو با بچه ها پركنين ،بچه ها وقتي با همن ميتونن رشد سالمي داشته باشن. بچه ها نفسمن، يكي از آرزوهام اينه كه بتونم كارشناسي ارشدم رو روانشناسي كودك بخوونم وبتونم يه مهد كودك باز كنم،يكي از پررنگترين آرزوهامه!از طرف من سپيده رو محكم بغلش كن.......مرسي زري

عاطفه

سپیده های زیادی تودنیا وجود دارند که من گاهی دلم میگیره برا این همه نت نانوشته.. چرا؟ شاید چون دیوونه ام.. شاید چون فک میکنم تو این دنیای پر از دیو و دد کاش نبودن.. شاید چون میترسم از اینکه آخرعاقبتشون چی میشه.. شاید چون... . اصلن ولش کن خیلی حرف میزنم

شیخ شوخ

و باز هم سپیده ای دیگر ... جل الخالق

توتیا

آخییی موش بوخوردش ! یا نخوردش؟! این روزا منم و فامیل از این خلاقیت های منتظر برای شکوفایی زیاد می بینم ولی افسوس که می دونم هیچ وقت در یه شرایط مناسب قرار نخواهند گرفت تا نوشته شوند یا خوانده شوند یا حتی رقصانده شوند! [گل]

شیطان

بچه ای که مشکلات روانی را حس میکند موجود حساسی بار میاید و وقتی با جامعه ای که دائم در حال گفتن دروغ مصلحتی و یا تقیه است مشکلات زیادی در پیش رو خواهد داشت .... ای کاش که این روحیه شرور و شادابش در این دره پایمال نشود سلام زری خودمونی

هیچکس تنها نیست...

و سپیده گان در انتظار رویش عشقشان خورشید بی تابند . . . و با وجود دانستن نزدیک شدن پایان عمرشان چه دلبرانه هم آغوشی آفتاب را چشم به راهند

حمید

استغغغغغفرلله!... معلومه که فقط یه کلمه "با نمک" آن خاله محترمه(که عمه ما باشه!) رو وصف نمیکنه!...مساله اینجاس که اگه بقیه اش رو هم میگفتم به دلیل معذورات اخلاقی به مشکل تایید نشدگی کامنت دچار میشدم!...متوجه هستید که از چه نظر عرض میکنم!؟

مهتاب

دلم ضعف رفت براش ... برای خاله ای که از خواهر زاده ی نازش این چنین زیبا نوشته نیز هم !