همه اسرائیلی ها مردند...

151156_orig.jpg

 

روز جمعه . ساعت حدود 10 صبح.

تحریریه خلوت است. به اندازه خالی بودن ذهن من از هرچه حرف و حدیث و مساله. با همکارانم  نان و پنیر می خوریم و چای را با غصه و بغض قورت می دهیم. این روز ها بغض چاشنی همه نگاه هایمان است. دست کم من و شیده اینطوری هستیم.

صدای راه پیمایی می آید .نتیجه می گیرم که راه پیمایی هم صدا دارد. اما اینبار صدای پیاه روی می دهد. گروهی از ورزشکاران جوان ونوجوان در خیابان طالقانی پیاده روی می کنند و به حمایت از فلسطین راه می روند. فقط راه می روند و باید از شهرداری تهران به خاطر برنامه ریزی برای این حرکت آرام تشکر کنم که اینطور متمدنانه و مودب با حضور ورزشکاران پروژه های سیاسی خود را برای تبلیغات انتخابات ریاست جهموری پیگیری می کند.

نه کسی فحش می دهد و نه مشت های خشماگین گره های کور خورده در هوا معلقند. گاهی صدای مرگ به گوش می رسد اما آنقدر لطیف و متمدن که به گمانم کسی به خودش نمی گیرد.

تعدادشان زیاد است. این مردم سرزمین من تعدادشان زیاد است . پیرزنی هم برای پیاده روی آمده و قدم بر می دارد. پرچم ایران را به چوب بسته. چوب را به دست گرفته و در پیاده رو راه می رود.

همکاران بخش حروفچینی و تصحیح برای تماشا دم در روزنامه ایستاده اند و من از پنجره نگاه می کنم. یکی از همکارانم می گوید: امروز یک نفر اسرائیلی هم زنده نمی ماند.

من می خندم. من بغض دارم. روز جمعه است. ساعت حدود 10 صبح. 

 

/ 10 نظر / 12 بازدید
کرگدن

(( تعدادشان زیاد است. این مردم سرزمین من تعدادشان زیاد است ... )) ... توی راهپیمایی ... توی نماز جمعه ... توی استقبال های باشکوه ... توی انتخابات ها ... توی صف بنزین و برنج ... توی طویله ... توی آغل ... توی موال ... توی قبرستان ... توی ............. لااله الا لله ! ... بگذریم ... میخواستم راجع به این مضمون یک گزارش مصور ... یکجور داستان طنز مصور توی وبلاگم بذارم ... که بی حالی مفرط مانع شد سر کار خانوم عمه زری !

کرگدن

این شعر آقای بیابانکی رو حتمن بخون : http://sangcheeen.blogfa.com/post-55.aspx

امیر

من می خندم. من بغض دارم. روز جمعه است... من می خندم. من بغض دارم...

راضیه

پیرزنی پرچم ایران را به چوب بسته!!!!.

شراره

تجربه حداقل تو جامعه ما ثابت کرده که همیشه تعداد آدم ها نشان دهنده به حق بودنشون نیست ... اینم یه جورشه که خیلی بهش عادت کردیم...راستی لینکت کردم ...خوش باشی

اشرف گیلانی

...اما من بغض نمی کنم.خنده ام هم نمی گیرد.چون اصلا نمی دانم باید چه کار کنم و یا اصلا چه کاری کنم بهتر است فقط سکوت می کنم و از پنجره دفترم به طبیعت تشنه خیره می شوم.فقط همین

کرگدن

می شه ممد علی ما بیاد واسه خواستگاری سارای شما ؟!!! [نیشخند]

احسان جوانمرد

به روزم یا به دیروز؟ خودمم نمی دونم. نگران پیاده ها نباش.من نگران اوناییم که سوارن!قلندوش ملت مبارکشون باشه. غصه نخور زری! تو نه پیاده ای نه سواره... تو رو سننه!

بهارک

وقتی همه چیز با هم قاطی می شود اوضاع بهتر از این نمی شود

سحر

سلام ممنونم از اینکه سر زدی و در ضمن امر تان حتمن قبول اجرا می شود و دگر این که من به راستی خودم را همیشه لب پردگاه احساس می کنم و نمی دانم چرا؟وهرلحظه مرا بیم فروریختن است و خود را تنها احساس می کنم . خوب شد ترا یافتم چون فکر می کنم درد مشترک؛ نه معذرت. شبه داریم .امید که همیشه برام بنویسی