در دانشکده علوم اجتماعی ، زمستان گذشت ورفت...

 42-17696988.jpg?size=67&uid={3173780b-8bcb-4039-a95d-58c2f7b8c56c}

سه شنبه بود. 21 اسفند ماه 86 . مهسا نجاتی نبود . جالی خالی فاطمه شمس

را هم کنارم حس می کردم وقتی نشسته و شعرها را می شنیدم.

سه شنبه بود. احسان جوانمرد سرحال و شاداب درست مثل جنتلمن هایی که یک

عالم حرف و اندیشه پشت این ظاهر جنتلمنی آْنها عالم و آدم را فریاد می زند

ایستاده بود کنار تالار ابن خلدون. زینب ،همسر زیبا ی احسان را که بغل کردم

به یاد سه سال پیش افتادم....شاید هم چهار سال پیش که نمره روش تحقیق

نظری اش از احسان کمتر شده بود و گریه می کرد.

فرهاد قربان زاده شکمی به هم زده بود که بروید و ببینید. لبخندش اما هنوز

همان لبخند معصومانه است که از بیشتر پسرها بعید به نظر می رسد. لبخندهای

پگاه هم مثل میشه رها و بی قید و عریان بود. عاشقش شدم وقتی گفت: من هم

محروم شدم.

سحر رضازاده یک ترم محروم شده از تحصیل روسری سیاهی سر کرده بود که

شاید عزادار بود... بغلش کردم و آرام شدم. به رامتین فرزاد گفتم این همونیه که

محروم شده و بغض کردم در میان خنده هایم.

کت زیبای احسان جوانمرد هنوز جلوی چشمم است و رضا سیرجانی محجوب که

یک عالمه شیطنت از پشت عینک و درست از توی چشمهایش آدم را به حرف

و شوخی و گپ و گفت وامی داشت.زود با هم رفیق شدیم. محسن باقرلو کرگدنی

که دیگر تنها سفر نمی کند تنها آمده بود تا زود برگردد . می گفت مریم منتظر

است. نیلوفر را که دیدم اسمش یادم نیامد. اما این جور مواقع حرف اول را

آغوش می زند که به روی دوستان قدیمی باز است.

دکتر ناطق پور نطقمان را ناتمام گذاشت . از بخت خوش من هربار می بینمش

ایران است و باز هم از بخت خوش من هربار می بینمش انگلستان نیست و

انجمن ایران شناسی آنجا را به حال خود گذاشته و آمده اینجا در شب شعر ما در

شب شعر زمستان شکست و رفت کمی بنشیند . ردیف آخر ... و بعد به اصرار

ما بلند شود و دو ردیف جلوتر برود.

دکتر عسکری هم آمد. کت و شلوار طوسی و قد بلندش وقتی بیشتر به دل

نشست که رفت میکروفون را گرفت و برای ما از همان ردیف های اول بدون

اینکه بالای سن برود حرف زد.

احسان مالمیر را دعوت کرده بودم که آمد. حامد عسگری را که نیامد و مهدی

موسوی که رسما و چند بار از من معذرت خواست به خاطر غیبتش.

مرجان مختاریه که آمد دلم گرم تر شد. بدون مرجان این حیاط را بعد ازمهسا

دیگر دوست ندارم. مرجان که آمد کمی پر گرفتم. تالار ابن خلدون پر از صدای

دف شد و پر از روسری سفید دختری که در بالی برای پرواز 2 برایمان دف

می زد.

امیر مرزبان اول نبود اما آخر ماجرا بود. آهو را که خواند گریه کردیم. جای

فهمیه خالی. خیلی خالی بود هرچند امیر آخرین و عاشقانه ترین غزلش را تقدیم

خانوم گلش کرد اما جایش خالی بود که کنار من بنشیند و بگوید زری جونم!!!

کوثر کریم پور که برایم اس ام اس زد و گفت من ردیف عقبم تو کجایی؟ بلند

شدم و دنبالش گشتم. کنارم که نشست دستش را که گرفتم برق چشمهایش در آن

تاریکی تالار هیجان زده ام کرد. موهایش طعم شراب می داد.

علیرضا کوچک بود. 5 یا 6 ساله. زیباترین خاطره را از این شعر فریدون

مشیری برایم او به یادگار گذاشت:

قرن ما روزگار مرگ انسانیت است...

تا به حال این شعر را اینهمه زیبا نشنیده بودم. نمی دانم احسان و فرهاد این

شاعر دوست داشتنی را از کجا پیدا کرده بودند . دیوانه مان کرد پسرک با آن

معصومیت کودکانه اش وقتی که می گفت صحبت از پژمردن یک بر گ

نیست...وای جنگل را بیابان می کنند.

مینو مهربان تر و لاغر تر شده بود. چشمهایش می خندید و گریه می کرد مثل

همیشه. مینو همیشه مرا به یاد عاشق ترین عاشق ها و تنهاترین تنهاها می

انداخت و می اندازد هنوز هم...

اشرف گیلانی نبود که نگاه یاغی اش را به چشمایمان بدوزد و میخ کوبمان کند

/ 27 نظر / 29 بازدید
نمایش نظرات قبلی
عاصی

سلام عزیزم خوشحالم دوباره پیدات کردم بهت لینک دادم ...بوووس..پستت اشکم در آورد

احسان جوانمرد

زمستان شکست و رفت ... مام رفتیم از تهران ...رامسرم الان... کنار دریا ... جای همه تون خالی ... هوا عاااااااااااااااااااااااااااااااااااالیه. دریا... درختا ... شکوفه ها... ابرا... ماهیا... جمعه بازارا... شنبه بازار و... لباسای رنگی زنای چارقد به سر دختر کوچولوای جواهرده... آدم یاد آهوی مرزبان میفته... هیاهوییه اینجا معرکه ایه زندکی این مردم یه روح عمیقی اون ور سادگیشونه فقط باید باشی و حوصله داشته باشی و کشفش کنی .... جای همه تون سبز....

اشرف

ای بهار ای بهار ای بهار ای بهار تو پرنده ات رها بنفشه ات به بار می وزی پر از ترانه می رسی پر از نگار هرکجا رهگذار تست شاخههای ارغوان شکوفه ریز خوشه اقاقیا ستاره بار بیدمشک زرفشان لشکر ترا طلایه دار بوی نرگسی که می کنی نثار برگ تازه ای کهمی دهی به شاخسار چهره تو در فضای کوچه باغ شعر دلنشین روزگار آفرین آفریدگار ای طلوع تو در میان جنگل برهنه چون طلوع سرخ عشق چون طلوع سرخ عشق پشت شاخه کبود انتظار ای بهار ای همیشه خاطرات عزیز عاقبت کجا ؟ کدام دل ؟ کدام دست ؟ آشتی دهد من و ترا؟ تو به هر کرانه گرم رستخیز من خزان جاودانه پشت میز یک جهان ترانه ام شکسته در گلو شعر بی جوانه ام نشسته روبرو پشت این دریچه های بسته می زنم هوار ای بهار ای بهار ای بهار [گل][گل][گل][گل] [گل][گل][گل] [گل][گل] [گل]

الهه

سلام زری کوچیکه ،‌ هرچند دیگه واقعاَ بزرگ شدی... صدات توگوشمه هنوز ، باورم نمیشه باز هم پیدات کردم . از این اسمهایی که اینجاست یکی واسم آشنا بود ،‌ البته از زری که بگذریم ...

رامتین

سلام . آپ نیستی که دختره .

بهارک

بهار چه معنا دارد وقتی هنوز نگاه مضطرب کودک فال فروش بر دستان من و تو می لغزد وقتی هنوز دخترک گل فروش آرزوی عروسک پشت ویترین را می کند و پسرک همسایه هنوز در رویای داشتن کفش نو غرق است. بهار چه بویی دارد وقتی همسایه سمت راستی خروار خروار زباله آوار می کند و همسایه چپی میان همان زباله ها دنبال تکه نانی برای کودکانش می گردد. وقتی تو و من فارغ از دردیم و خواهرمان کنجی از درد به خود می لرزد. وقتی من و تو با رویای فلان ماشین بخواب می رویم و برادرمان روی مقوایی سکنی دارد بهار به چه می ارزد وقتی همه فراموش کرده ایم کبوتر چگونه می پرد و همه در چشمهای هم کرکس می بینیم بهار چه ارزشی دارد وقتی دنیا آنقدر سیاه شده که دیگر حتی نمی توانیم خالی سیاه برگونه اش بنشانیم بهار.............. چه ارزشی دارد؟!

مجتبي

سلام سال نو مبارك هر چند كه شايد بگوئيد كه مجتبي بيات را چه به شعر و شاعري و شب شعر، اما پيش از اين حسرتي خورده بودم كه چرا سه شنبه ي شب شعر نبودم. با خواندن مطلب شما حسرتم دو چندان شد كه چرا هيچ وقت هيچ كجا نبوده ام.

رامین

سلام ... دلک گرفت ... میخوام نصف شبی بترکم ... این چی بود نوشته بودی ... آههههههههههههههههههههههههههههههههههههه. خیلی غم انگیز بود ....جدی میگم ... کپی پیست نمیکنم ...فقط به روزم

جاناتان

قبول نیست. من دلم می خواست می بودم...... زمان می بودم میشه ماضی ٍ محال؟