نوشته های ناشی از خستگی

345 هزار تومان را ده دقیقه ای به حساب معاونت آموزشی دانشگاه تهران واریز کردم و خلاص. خلاص یعنی کلی بدو بدو توی راه پله های معاونت آموزشی از طبقه اول تا سوم به دوم و دوباره اول برای تکمیل پرونده برای خرید مدرک. فاتح شدم! دانشنامه ام را امروز به دستم دادند. یک پاکت سفید ازشان گرفتم و مقوای زرد و معولی به اسم دانشنامه را با دو امضای رییس دانشکده علوم اجتماعی و رییس کل دانشگاه تهران داخل آن پاکت سفید گذاشتم . آن وقت برای اولین بار دم در معاونت آموزشی نفس راحت کشیدم.

با اینکه دلنگرانم برای پدر شراره و شبی نیست که برایش آرزوی سلامتی نکنم؛ با اینکه دلم شور می زند برای کلی کار نکرده؛ برای پروپوزال نانوشته؛ برای گران شدن کرایه تاکسی و افتادن مردم به جان هم بر سر صد تومان و پنجاه تومان؛ برای عمر همه مان که هدر می رود بی آزادی و شادی... با اینهمه امروز می خندم و چهار تا نان خامه ای را با هم قورت می دهم. اضافه وزن را هم بی خیال می شوم. امشب فقط می خواهم آرام باشم و بی خیال. فردا دوباره می توانم به خیلی چیزها فکر کنم. به انبوه گزارشهای نانوشته...به میزگردی که هفته دیگر باید آبرومندانه برگزار شود...به این 250هزار تومانی که باید بابت پول دارو بدهم...

یاد خبرهایی می افتم که این اواخر خوانده ام... یاد گربه ای می افتم که در امریکا زندگی می کند و بر اثر تغییرات آب و هوایی صدای بزغاله در می آورد... یاد سگی می افتم که برحسب اتفاق او هم در امریکا زندگی می کند و به محض مرگ توله اش بالای پشت بام رفته به مدت سه دقیقه زوزه کشیده و بعد خودش را از آن بالا پرت کرده پایین... خودکشی کرده.

یاد مقاله خانم پاتریشیا می افتم  در کفرانس بین المللی بازاریابی صادراتی : شما ایرانی ها می گویید ان شاالله ، اما ما امریکایی ها می گوییم خودمان باید تلاش کنیم و خدا فقط آدم هایی را کمک می کند که خودشان تلاش می کنند. برای همین نتیجه هر عملی را به تلاش خودمان وابسته می دانیم نه به خدا. پس اگر می خواهید با امریکایی ها مبادله تجاری داشته باشید این نکته را رعایت کنید .

پی نوشت: ببخشید...خسته ام خیلی....دلم هم نمی یاد مکث رو مدتی تنها بگذارم....برای همین می نویسم...هرچند درهم و برهم...

 

/ 24 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
هومن

این اولین باری بود که منبه وب شما اومدم اونم کاملا اتفاقی... نوشته هاتون زیبا بود و تلخ مثل همه این روزها که دایم بی هیچ خاصیتی میگذزند ....اینم حکایت این دروه سر'گشتگیه

هومن

من هومن هستم خوشحال میشم به وب من سر بزنید

غزل خونه

سلام چه خوب. چه حس خوبی میده این پست به آدم... تبریک میگم بهت زهرا و ممنونم ازت

علوی مقدم

سلام هموطن ... پیشنهاد میکنم ( ببخشید البته ...) به یک سفر هرچند کوتاه پاییزی بروید .

حمید

پس به سلامتی بالاخره فارغ شدی! چرا عمه زری انقدر دلش برای همه چی شور میزنه!؟...خودت میگی میخوام امشب آروم و بیخیال باشم بعد یه نقس از چیزایی که فردا میتونی بهشون فکر کنی نام میبری!... توی کل این نوشته ات میدونی از کدوم قسمتش بیشتر از همه خوشم اومد؟...اونجا که گفتی بیخیال اضافه وزن چهار تا نون خامه ای قورت دادی!...خوشم اومد!...این یعنی یه کار اصولی!...

حمید

یه بار دیگه از این پی نوشتا بنویسی دیگه نه من نه تو ها!(الان تو دلت میگی چه بهتر!...اشکالی نداره!راحت باش!)... هرچی بنویسی من یکی که با دل و جون میخونم...درهم برهم اتفاقا خیلی هم بهتره!...طاقت دیدن سکوت این خونه رو ندارم و اگه روزی بخوای ننویسی دلم میگیره...پس بنویس...برای مایی که دوستت داریم...

بوتیمار

سلام شاد باشید و خسته نباشید ما رو که به مدت 5 سال از تحصیل در دانشگاه محرووم کردن یاد دانشگاه افتادم یادش به خیر

بهارک

در هم و بر هم نوشتنت هم زیباست زری جان. این روزها خسته ایم همه.