دایی حمید، دیگر قناری ندارد

خودم را لوس می کردم و تا لنگ ظهر ولو می شدم توی رختخواب نرم و سفیدی که درست وسط فرش زمینه لاکی خانه مادربزرگ پهنه شده بود . دایی ها و خاله ها عینهو قطار شهر بازی از کنارم می گذشتند . یکی می رفت صدای سنتورش را درآورد و یکی دیگر می رفت سراغ ظرف های صبحانه تا بعد از شستن آنها قاشق و چنگال ها را شش تا شش تا کنار هم بچیند و یک نخ ببندد دورشان و بیندازد توی کشو. آن یکی هم قناری ها را تر و خشک می کرد و با آن زیرشلواری راه راه بامزه ای که کش کمرش کمی زیاده از حد سفت بود توی راهروی خانه رژه می رفت. این وسط ، من هنوز خواب بودم. حتی چشمهایم را باز نمی کردم نگاهی به اطراف بیندازم. با اینهمه می دانستم پیرزن دوست داشتنی کمی آن طرف تر از من روی زمین ، دور سفره ای که هنوز پهن است نشسته و آتش سماور را روشن نگه داشته. بعد از کلی شعر که با آن صدای سوزناکش به زبان ترکی برایم می خواند و کلی قربان صدقه رفتن، بالاخره رضایت می دادم به بیدار شدن و یک راست می رفتم دستشویی که همیشه بوی صابون های خوب خاله فرشته را می داد.

مادربزرگ یکبار دیگر با من صبحانه می خورد. تکه های کوچک نان سنگکک را با پنیری که از شب به آن آب بسته بود تا نمکش برود توی دهان می گذاشت و با چشمانی سرشار از محبتی بی دریغ به من نگاه می کرد. لبخند فراموشش نمی شد. هرگز فراموشش نمی شد. پیراهن گلدارش روی شلوار آبی آسمانی دوست داشتنی اش می افتاد و من دولا می شدم تا مچ پاهای نحیف و لاغرش را از زیر شلوار ببینم. همین که یک جرعه چای در آن استکان های کوچک لب طلایی می خوردم حمله می کردم به موهای پیرزن و با التماس از او می خواستم شانه شان بزنم. بهش می گفتم: نمی خوای مارت رو دوباره ببافم؟

به بافته موی نازکی که همیشه از پشت سرش آویزان بود می گفتم مار. ماری که هر از گاهی با حنا رنگ می شد . وقتی می گفتم می خوام مارت رو ببافم؛ چنان می خندید که ته دلم ذوق می کردم. هنوز سفره روی زمین پهن بود که من می رفتم سروقت بافته موی مادربزرگ و همین که سر و کله یکی از خاله ها و دایی ها پیدا می شد می گفتم: دارم  مار مامان بزرگ و می بافم.

 دایی حمید همیشه اینجور وقت ها حوصله اش سرجایش بود و در حالی که برای قناری ها آواز می خواند هفت هشت تا از آن بشگن های بلند می زد و تشویقم می کرد . صدای سنتور اوج می گرفت و مادربزرگ می خندید. می گفت: محمود ! قیزمیشن؟

می دانستم یک چیزی در مایه های مگه دلت خوشه یا زده به سرت را به دایی کوچکیه گفته؛ با اینهمه صدای سنتور ذره ای از اوج به زیر نمی آمد.

خاموش کردن آتش سماور هم کار خودم بود. گاهی خود پیرزن خم می شد تا فتیله را پایین بکشد اما بیشتر مواقع این من بودم که ورجه وورجه می کردم و می گفتم سماور سهم من است. چه روشن باشد و چه خاموش.

سفره که جمع می شد تا خود شب سراغی از مادربزرگ نمی گرفتم. بهانه بسیار بود برای شاد بودن. حتی به دلنگرانی های پیرزن به خاطر دوچرخه سواری ام با پسرخاله ها اهمیت نمی دادم . می نشستم روی ترک دوچرخه حبیب و می رفتم ، می رفتم. شب دوباره با پررویی تمام بالشم را به بالش مادربزرگ می چسباندم تا برایم نقیل بگوید؛ حتی اگر خواب آلودگی از صدایش ببارد. در پس تمام یکی بود و نبودهای آن شب های شیرین هم یک خروس بود . خروسی که من از او نمی ترسیدم و حتی تحقیرش می کردم بابت تمام خنگول بازی هایش.

حالا گاهی که دلم می خواهد خودم را لوس کنم و تا لنگ ظهر بخوابم جای خالی یک سماور نفتی قلبم را به درد می آورد. صدای سنتور دایی محمود مدتهاست به گوش نمی رسد. خاله فرشته را نمی دانم هنوز از آن صابون های خوشبو به صورتش می زند یا نه. پری کوچیکه هم حساسیت کمتری به جمع و جور کردن ظرف و ظروف دارد. از همه بدتر اینکه دایی حمید دیگر قناری ندارد.

سالهاست مار حنایی نازک نبافته ام. سالهاست پیراهن گلدار مامان بزرگ را بو نکرده ام. آخرین باری که به دیدنش رفتم یک سنگ قبر بی رحم میانمان فاصله انداخته بود . از همه بدتر اینکه دایی حمید دیگر قناری ندارد...

/ 33 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
روزبه

يادته برات از بچگي ها و خاطراتم گفتم ؟ با اين پستت اون قسمت خاطرات ننه جونمو هاي لايت كردي. يادش به خير سالهاي 65 تا 68 ننه جونم با ما زندگي مي كرد. خدا بيامرزتش سراسر محبت و عاطفه و اعتقاد بود اون سراسر ننه جون من بود. فقط ننه جون من بود.

تبسم

سماور...بی بی... لبخند...قناری...کلماتی که انها را زندگی کرده ام....دوست دارم عمه زری...

نواده قابیل

سلام بانو . به قلم زیبا و تاثیرگذارت تبریک می گم . در انتقال احساس حرف نداشت . سرت سبز و دلت خوش باد . در ضمن با اجازه لینکت می کنم .[گل]

حمید

هنوز که قبلی رو تایید نکردی!...خوبی؟...کم پیدایید عمه جان!

سیمین

تا لنگ ظهر ولو می شدم بدون هیچ دغدغه ای. ولی الان 6صبح بیدار میشم یعنی پرت می شم توی یه عالمه دغدغه توی یه دنیای خشن! خستگیم در رفت.دستت درست لوتی[چشمک] راستی زری من موبایلمو گم کردم .شمارتو ندارم. یه sms میزنی برام؟ منتظرم ها!

سمیرا

دقیقا تصور کردم اونجا رو ...ما هم چنین روزهای خوشی داشتیم و خدا سایه مادربزرگ را پایدار کند بر سرمان

محمد رضا غفاری

چرا فقط قناری های دایی حمید مونده تو زهنت سیاهت ، اگه مینویسی قلمتو بردار بنویس : که قلبهامون سنگ شده پر از رنگ و ریا شده . بنویس که دیگه مهر و محبت تو قصه های ننه بود دیگه نیست تموم شده ، بنویس که میان من تو فاصله هاست نه رسیدن ممکن نیست چون خواستن تو دلامون نیست . مگه نمیگی سبز یعنی مهر دوست داشتن صلح و آرامش . هیچ میدونی ما ها فقط بلدیم بنویسیم سبز! پس دستهای سبزمون کجاست؟ اگه دایی حمید دیگه قناری نداره چون بجاش خودش قناری تو قفسه .

محمد رضا غفاری

سبز باشی.