سیاه چاله

 

مرا گویی کرایی، من چه دانم

چنین مجنون چرایی، من چه دانم

مرا گویی بدین زاری که هستی

به عشقم چون برایی، من چه دانم

منم در موج دریاهای عشقت

مرا گویی کجایی، من چه دانم

مرا گویی به قربانگاه جان ها

نمی ترسی که آیی، من چه دانم

مرا گویی چه می جویی دگر تو

ورای روشنایی، من چه دانم

مرا راه صوابی بود گم شد

از آن ترک خطایی، من چه دانم ( مولانا)

 

روی یک کاناپه نخودی رنگ نشسته ام و عر می زنم. مثل مجسمه بودا ، انگار که تکیه داده باشم به یک درخت پهن ، دستهایم را گذاشته ام روی دو پایم . هرکسی دور و برم بوده فرار کرده یا در را آرام و بی هیاهو بسته و رفته. موهایم را ریخته ام توی صورتم و دیوانه وار اشک می ریزم. اینجا چرا این شکلی شد یکدفعه؟ کسی به من نگفته بود باید از آن خلاء بی نظیر ، آن هوای خنک وسط آفتاب داغ زمستان پرت شوم توی این فضای تاریک. دیوارهایش چرا اینهمه خیس و یخند؟ پس غلط کردم یعنی؟ غلط کردم که چشمهایم را بستم و ولو شدم توی بغل شبحی که چشمهایش مات بود و کهربایی؟ غلط کردم که بوی عطر خنثای او را کشیدم توی ریه هایم؟ !

دیوارها دارند تنگ تر و فشرده تر می شوند. سردم است چقدر. می بینم کسی نیست محلم بگذارد، چشمهایم را باز می کنم و دست می کشم روی موهایم. دیگر گریه نمی کنم. دور و برم را می بینم. خالی خالی است. حتی شبح در را  آرام و بی هیاهو بسته و رفته.

کاناپه نخودی رنگ حرکت می کند و می رود روی هوا. نشسته ام روی آن و دارم توی چاله ای که گرد می شود و می چرخد تکان می خورم. صدای مهشید را می شنوم توی خیالم که می گفت: افتادی توی سیاه چاله.... داری منفجر می شی تا دوباره شبیه یه ستاره تازه به دنیا بیای...

مگر من ستاره ام؟ مهشید می خندد انگار. هرچند که اینجا نیست. اینجا تنهای تنها هستم. راست می گوید. به این حالت می گویند انفجار. اما کسی نگفته بود به مهشید و به من که  آخر انفجار ستاره ها هم اتفاق تازه ای نیست. من و کاناپه نخودی رنگ با هم می چرخیم و مچاله می شویم. چاله شبیه دانه کبریتی که جرقه بزند و توی باد خاموش شود ، وسط آسمان تحلیل می رود.

 

پی نوشت : یکی از دوستانم می خواهد یک میمون کوچولو بخرد. کی می تواند کمکش کند؟ کجا باید دنبال یک بچه میمون سالم و خوب بگردد؟

 

/ 24 نظر / 20 بازدید
نمایش نظرات قبلی
میکائیل

فکر کنم شنیدن صدات از بالای سیاهچاله دیدن داره نه اینکه سیاهچاله سر و ته نداره مثل اونه .............

فریاد

سلام میگم خیلی متن شما قشنگ بود.راستی چقدر از دنیای ما تخیل و توهم! چقدر امید های بر باد رفتس؟چقدر از آرزوهامون بر آبه؟ اما دل من چقدر کودکه که هنوز هم لبریز از امیده...چه با کاناپه چه بی کاناپه؟ .من به پیش بینیم بیشتر معتقد شدم..راستی این عکسه خیلی قشنگه کلی نگاهش کردم...

آرمین

هی هی هی !!! توهماتت دوست داشتنی نبود برام...انگار حال این روزهایت بدجور بد است آره؟؟؟

سهبا

سلام ستاره بودا ! خوبی ؟

محبوب

تو کجاها سیر میکنی زری ؟ درسته که هیچ چیزی انگار این روزها تازه نیست ، انفجار ستاره ها و سیاه چاله های فضایی هم قدیمی ترین پدیده هان و ما همچنان هر روز تحلیل میرویم .... اما عر زدن نداره که دختر ... هرچند با اون حالتی که نشسته بودی روی کاناپه نخودی و عر میزدی انگار داشتی خودتو لوس میکردی که همه ازت فرار کنن . فقط میخواستی تنها باشی ، نه ؟ دختر لوس ... این هم یه عالمه بوس ..... برا تو که بت میگم دوس ....

شیخ شوخ

خوشا آنان که هر از بر ندانند

زخمه ارغنون

درباره بچه ميمون من در كرج جايي سراغ دارم اما نمي گويم! بگييد به روان شناس مراجعه كند. ما انسان ها چرا زيبايي ها را در اسارت و مرده مي پسنديم؟! با غزل بوداي خسته بروزم./.

شیطان

من و کاناپه نخودی رنگ با هم می چرخیم و مچاله می شویم. .... چاله ای که تحلیل میرود ... احساس سردابه ای بهم دست داد .... پس غلط کردم ... حتما .... سلام

هیچکس تنها نیست...

تو را به خدا این پی نوشتهای بی ربط را نگذار در انتها پستهایت. کلی حس گرفتیم که یه چیزی از توش در بیاد یهوی با خودمون فکر می کنیم خوب بهش بگم میمون کجا پیدا می کنه. همچنان زیبا بمانی[نیشخند]