پاییز اما سرد...

بر هرچه همی لرزی می دان که بر آن ارزی

زان روی دل عاشق از عرش فزون باشد

گاهی این آقای مولونا  به قدری لطیف می شود که دلم می خواهد بپرم روی ماهش را ببوسم. امروز که این شعر نازنین را از ایشان خواندم یکی از همان گاهی ها بود. دستهایم در آستانه یخ زدن هستند. اینجا بدجوری سرد است. نمی دانم بخاری ها را روشن کرده اند یا نه! عجب نادانی هستم من! به نظرم اینجا بخاری ندارد. از این دستگاه های جدید برای گرم شدن هوا استفاده می کنند که بهش رادیاتور می گویند اما چون من نمی بینمش فکر می کنم لابد اسمش را هم نمی دانم. اما آپولو که هوا نمی شود در این اتاق کوچک متعلق به مردم که البته دولتی است! بالاخره یک جوری  با محصولات تولید وطن گرم می شود دیگر! پس  چرا من می لرزم؟

در آستانه منجمد شدنم اما باید هنوز کمی دیگر بمانم. تا ساعت 12:30 که نماز آقایان تمام شود و زنگی بزنم و مصاحبه ای بگیرم و تایپ کنم و بفرستم برای دبیر سرویسمان که تایید کند و خبر برود روی سایت. آن وقت من کت خوشگلم را که این روزها دوستش دارم ( اصلا هم خوشگل نیست. خیلی هم کهنه و بی ریخت به نظر می رسد و همه آن را یک جوری نگاه می کنند.) بپوشم و بدو بدو بروم سوار ماشین شوم تا دفتر مجله.

ناهار هم یک قرمه سبزی می زنیم توی رگ و بعدش چای پشت چای و استرس پشت استرس. بهم توصیه شده گل گاوزبان بخورم. قدرتی خدا دارم برمی گردم به عصر قاجاریه و بعد از کلی دوا و درمان و مصرف بی امان دارو  تازه به این نتیجه رسیده ام که گل گاو زبان و سنبل طیب را هم تجربه کنم بد نیست. شاید این لرزش های کم و بیش و گاهگاهی به آرامشی در سلول های خسته ام مبدل شوند.

سلول هایی که دلشان می خواهد برقصند و آواز بخوانند. حتی با صدایی نکره و بدون ذره ای ذوق موسیقایی.

از خیلی چیزها می توان ایراد گرفت مثل همین صندلی ناقص الخلقه . ذلیل شده می خواهد من را به کمر دردی عمیق دچار کند اما به خدا اگر بگذارم. بلند می شوم برای خودم چای می ریزم. همکارم می گوید : وایسا زنگ بزنم برات چای بیارن...

من اما یاد گرفته ام خودم برای خودم چای بریزم ؛ مگر اینکه مادر بخواهد برایم یک لیوان چای و آب نبات بیاورد که آن هم طلاست و  در این لجنزارها پیدایش نمی شود مادر!

بلند می شوم و یک لگد به صندلی زده و نزده می روم داخل سالن که آب سردکن و گرم کن گذاشته اند. لیوان پلاستیکی آغشته به رژ لب روی میز است. یادم می افتد خیر سرم امروز آرایش نکرده ام. اه! غیرقابل تحملم. بدون شک همکارم تا چشمش بیفتد به من می خندد و می گوید:چرا شکل مرغ شدی؟

موهایم را مرتب می کنم و سعی می کنم شبیه حیوانی دیگر باشم. هرچه به جز مرغ.

چای  را با دو تا قند قورت می دهم. رژیم را هم با کنار گذاشتن تمام قرص ها شکسته ام. رژیم غذایی را می گویم وگرنه ما کجا و شکست بقیه رژیم ها کجا!

دستهایم هنوز یخند. چند وقت پیش یاد گرفته بودم و به خودم تلقین می کردم که من یک تکه یخ هستم و هرکاری هم بکنم همینم. کار یخ، لرزیدن است و بس. البته از آن یخ هایی که همیشه داخل فریزر می مانند و آب نمی شوند.

تابستان ها اما از راه می رسند و نمی گذارند من به این خیال خوش پر و بال بدهم. سه ماه فرصت کمی نیست برای فراموشی. از یادم می رود تمام سرمای یک عمر رفته. بهارخوابی نیست که در آن دراز بکشم و ستاره ها را ببینم. با اینهمه از پشت همان پنجره کوچک قاب طلایی، حرارت تابستان را که می کشم توی جانم از یادم می رود که من یخ هستم.

پاییز اما دوباره به من مجالی برای خیال پردازی می دهد و بعد زمستان. این زمستان که بدجوری با آن رودربایستی دارم به خاطر ماه تولدم. پس عجالتا تا سه ماه و نیم دیگر، مخلص آقای مولانا و این شعر دوست داشتنی که وصف حال حال خوشحال من است.

پی نوشت: تولد مهسای عزیزم مبارک. 6 آذر بود.

پی نوشت بعدی: همه اینها را نوشتم که بگویم من 25 دی ماه به دنیا می آیم . بهم تبریک بگویید که کلی ذوق می کنم. اوکی؟

 

/ 19 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رعنا

زری یعنی تو از تولدت خوشحالی ؟ من به عنوان یه دی ماهی که کمتر از یه ماه به تولدش مونده عزای سر مو گرفتم به شدت ولی این دلیل نمیشه ذره ای از عشقم به زمستون و لباسای زمستونی کم شه

محبوب

یخ کوچولوی دوست داشتنی ، تولدت پیشاپیش مبارک . یادمون نمیره حتما . . .

بهارک

زری جان نبینم یخ کرده باشی اگرچه همه این روزها در تکه های یخ شناوریم.

رويا

آخ آخ اخ. اين يخ زدگي رو با تموم وجود دركت مي كنم. من كه رسمن به همه مي گم من خونسردم! البته دور از جون شما. "چاي پشت چاش. استرس پشت استرس" واقعن چه لحظات نابي داريم ماها در طول روز هاااااا

پریا

همه چی بهت میاد جز یخ!!!! جمله آخرت خوب بود!!! ولی جدای از شوخی متن تاثیر گذاری بود منو که گرفت... ولی بعد از چند دقیقه خودمو کشیدم بیرون ازش!!!!

رويا

خصوصی تر داری[چشمک]

مهسا

مرسی زری جونم واسه تبریکت . دوستت دارم عخش من [ماچ]

هاله لویا

به به به خوندن متن عمه زری توی هوای ابری ... [گل][گل][گل] [لبخند]