این مطلب ممکن است به روحیه شما‌ آسیب برساند.

قبل از تحریر : وقتی دارید مطلبی را توی گوگل سرچ می کنید و در یکی از گزینه ها می خوانید: این وبگاه ممکن است به یارانه شما آسیب وارد کند.... چه کار می کنید؟ درباره این مطلب هم همانطور برخورد کنید. بی کم و کاست.

دلم می خواهد بزنم زیر گریه. به خاطر شوهر دختر خاله همکارم که همین یک ساعت پیش توی بیمارستان تمام کرده. سرطان غدد لنفاوی.

خمیازه می کشم. از آن خمیازه های زورکی فقط برای اینکه اکسیژن را بکشم توی ریه هایم. مثل اینکه بازی اش گرفته باشد. مدام  از من از نفسم از ریه هایم فرار می کند  و من از شدت ضعف خودم در برابرش به خنده می افتم. همینم کم بود که اکسیژن، این بی دردسرترین عضو حیات در این شهر شلوغ دودزده برایم بازی دربیاورد .

: بهت نیاز دارم لعنتی ! می فهمی؟

پنجره را باز می کنم. از آن کشویی های خاک گرفته سنگین است. پرده ها تکان می خورند و باد می پیچد توی لباسهایم. ریه هایم از فرصت استفاده می کنند و جان تازه می گیرند برای بلعیدن اکسیژن. یک نفس عمیق می کشم. از آنهایی که دیگر هر زمان که اراده کنم موجود نیست.

یادم می رود همین یکی دو دقیقه پیش دلم می خواست گریه کنم. یادم می رود که سرطان اگر بیفتد به جان آدم امان نمی دهد. بی رحم است. مثل همه طبیعت. با این تفاوت که اصلا نمی توان زبانش را فهمید که کی کجا اصلا برای چی مثل سگ هار حمله می کند به سلول های درمانده این تن گند زده بی خاصیت.

یک جا خواندم سرطان را خود آدم به وجود می آورد. احتمالا با فکر و باور و هوای آلوده و غذای نامناسب و هزار کوفت و زهرمار دیگر.

با این حساب من الان همه جوره سرطان دارم. دست کم اگر کینه های بی امان گره خورده توی دلم روی هم جمع شوند و تکانی به خودشان بدهند می توانند به یک غده بزرگ سرطانی مبدل شوند که شاید یک مرتبه از توی سرم سر دربیاورد  یا برود جا خوش کند توی رگهایم و بشود سرطان خون که اینهمه ازش می ترسم و شبها از ترسش گریه می کنم.

راه دور چرا بروم؟ توی همین چند ماه اخیر کلی سلول سرطانی در وجودم پرورش داده ام و  هر روز بیشتر می شوند. وقتی خبرها را می خوانم و رنگم می پرد و نفسم بند می آید و هرچه بد و بیراه است نثار بعضی ها می کنم. وقتی تلویزیون را روشن می کنم و بلافاصله دستم می رود روی دکمه خاموش. وقتی توی خیابان راه می روم و موج موج انرژی منفی می گیرم از هوای بی رحم تهران.

تمام این مدت دارم آرام آرام سرطان می گیرم . آن وقت یک روز سرم گیج می رود و استفراغ های ممتد امانم را می برد. همه چیز با ناباوری شروع می شود. آزمایش های کلافه کننده... ساعت ها در بیمارستان معطل آزمایش های تخصصی شدن... دنبال بهترین پزشکان متخصص گشتن و سراغشان را از این و آن گرفتن و بعد بستری شدن در آن اتاق های آبی روشن که اینهمه ازشان می ترسم و شبها از ترسشان گریه می کنم......

بوی دنیای واقعی می آید و می پیچد در مشامم. بوی دفتر کوچک مجله... بوی سیگار معاون سردبیر... بوی چکمه های بلند یکی از همکارانم...

به عناصر رنگی روی میز نگاه می کنم که نامرتب کنار هم چیده شده اند. لیوان سبز من...گوشی سیاه تلفن... جعبه ارغوانی دستمال کاغذی... و پوشه های آبی پراکنده و درهم روی میز...

از پنجره ، چراغ قرمز چهار راه پیداست که سبز بود یک زمانی.

/ 47 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
Sababoy

سلام. با برگی دیگر از یادداشتهای سال 83 به روزم. چشمان خسته از آرامش کودکان بهشتی در جستجوی سعادت اند. و من چه سعادتمندم از داشتن چشمانت. The eyes tired of calmness of heaven kids search for happiness. And so happy I am for having your eyes.

رامین (دوست قدیمی)

سلام - من عادت دارم اول قسمتی از متن رو میخونم بعد به تیتر نگاه میکنم - خوب العان رایانه من آسیب دیده کی باید پولش رو بده ؟ خانم یکم دقت کنید این مسائل شوخی بردار نیست صحبت یک میکرو کرون در ثانیه آی سی و مدار منطقیه حالا این لپتاپ لعنتی که برای گارانتی تا کشور دوست و همسایه دبی باید بفرستمش بکنار تکلیف مدارات منطقی مغز من چی میشه که تا امروز آکبند گذاشتمش لک بهش نیافتاده بود اینو چکارش کنم...؟ هان[عصبانی]

سهبا

سلام زري جون . صبح بخير. كجايي پس خانومي ؟

فرزام

کاش همه سرطانها جسمی بودن

احسان جوانمرد

. به روزم با : همه چیز زیر سر برج میلاد است -------- راسی بیکاری زری؟ تا ما میایم یرمون بندازیم پایین عین بچه ی آدم زندگی کنیم یادمون میاری که کجاییم و زکجا آمده ایم و کجا می ریم! فقط بهر چه بودش رو نمی نویسی.