بدون واکنش

 

شیلا : فقط یک قورباغه نارنجی است که با همه عروسک ها فرق دارد. با اینهمه هنوز وزنش را نمی‌دانم.

بدون واکنش: عروسک کوچولویی که فقط یک بند انگشت قد دارد و در کوچکترین جیب کیف من جا گرفته و  اولین کسی است که من هر روز صبح با او حرف می زنم.

 

 

به شیلا می گویم بیا با هم  از این قرص ها بخوریم. لبهایش را همانطور قلوه ای و صورتی به رخم می کشد و ابروهایش را بالا می اندازد.

: پدرسگ چرا با من لج می کنی؟

دستهایش را گذاشته دو طرفش و پاهایش را دراز کرده روی میز. آرام زل می زند توی چشمهای من و نچ می گوید. رو ازش برمی گردانم و مثل اینکه قهر کرده باشم می روم سراغ بدون واکنش. لبخند می زند. کار همیشگی اش است. دست می کشم روی لباس کاموایی رنگارنگش و موهایش را نوازش می کنم. می دانم تنهایم نمی گذارد و مثل هر روز تحملم می کند. مثل هر روز صبح که وقتی خورشید چشمهایم را می زند ، وقتی صدای بوغ ماشین ها سردرد های دم صبحم را تشدید می کند ، وقتی خوابم می آید و خداخدا می کنم وسط راه ، پل گیشا ترک بردارد و من و همه ماشین ها توی زمین فرو برویم... می روم توی آغوش کوچک او کز می کنم و بهش می گویم سلام.

آن وقت بدون واکنش نگاهم می کند آنقدر نگاه می کند آنقدر آرام و بی دردسر که تا به خودم می‌آیم همه پل های سر راه را رد کرده ام و دارم می رسم به میدان ولیعصر.

شیلا به خیال اینکه همه اینها را از خودم می بافم لبهایش را یکجوری ورمی چیند..یعنی به ریش هفت پشت بعد از من هم خندیده... بی اعتنا به او  دنبال کیفم می گردم . همانجاست . توی کوچکترین جیب آن هم بدون واکنش خوابیده و به محض باز شدن زیپ از خواب می پرد و با چشمهایی که انگار همه ثانیه ها و ساعت ها را بیدار بوده اند به من نگاه می کند . آنقدر آرام که فکر می کنم صبح است و من روی پل گیشا ایستاده ام بین آنهمه ماشین و صدای ترک برداشتن بتون ها را می شنوم.

بدون واکنش را توی دستم می گیرم و از لابلای ورق های کوچک و باطری های قلمی توی جیب بیرون می کشم.

: پل داره می لرزه دختر! می فهمی؟

یعنی می فهمد. حتی بهتر از من. یک تار موی طلایی روی لباسش افتاده. برش می دارم و پرت می‌کنم جایی توی هوا. بدون واکنش می خندد. همانطور آرام. آن خط نازک صورتی روی صورتش ، آن دو نقطه سیاه و آن لباس کاموایی رنگارنگ ... پل می لرزد و همه را باد می برد.

سر از جایی در آورده ایم . ایستاده ام روبروی بدون واکنش و درست شبیه او شده ام. مثل اینکه دارم خودم را در آینه تماشا می کنم. ماشین ها بالای سرمان از روی پلی که نیست می گذرند و روی هوا از هم سبقت می گیرند. صدای بوق کلافه ام کرده. بدون واکنش دستش را می گذارد روی گوش های من . من دستم را می گذارم روی گوش های او. می خندیم و نخ های رنگی لباس او را توی هوا فوت می کنیم که بالا می روند و می چسبند به پنجره ماشین های روی پل.

صدای باز شدن زیپ می آید. شیلا خم شده روی کیف و با آن چشمهای سیاه و ماتش ، من و بدون واکنش را تماشا می کند که لابلای باطری های قلمی و کاغذهای کوچک و  یک مشت قرص ، لخت و پتی توی بغل هم مچاله شده ایم.

 

/ 23 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ژان والژان

آنکه می گوید دوستت دارم دل اندوهگین شبی است که مهتابش را می جوید ...

زخمه ارغنون

زه زه... بیا دوباره خورشید را بیدار کنیم... با مرد پرتقالی برویم تا ناخودآگاه درخت من.. آن وقت بنشینیم و فقط نگاه کنیم..

هیچ کس تنها نیست ...

متنی از برای شیلا نوشتیم مثل اینکه کامل پرید . . . . . مهربان شیلایست شیلای شما[گل] همچنان ناز بمانید[گل]

بهارک

عالی بود زری جونم

شیدایی

پس تو کی میای تو بازی قربونت برم ؟!

الهام

عروسک ها سنگ صبور خوبین وقتی آدمی برای شنیدن نیست...

محبوب

وای زری چقدر حالم خوب شد اینو خوندم . جدی حالمو خیلی خوب کرد . یه احساس شیطنت معصومانه تو وجودم داره وول میخوره با خوندنش . مرسی زری ... مرسی که اینقدر خوب می نویسی [ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ]

رضا

دیدی تو راجع به حافظ نوشتی!!! [زبان]

توتیا

وقتی خوندم یه جورایی احساس سردرگمی و سبکی با هم کردم فکر کردم یا شما و کیفتون کوچیک شدین یا شیلا و بدون واکنش بزرگ شدن و شدن انداز ه شما !

غزل خونه

و اینگونه بود که ما امشب موفق شدیم تمام پستهای ناخوانده ی عمه زری را بخوانیم. سلام ما را به شیلا و بدون واکنش برسانید. باز هم شدیدا آرزومندیم که سال خوبی پیش رو داشته باشید...