به روایت تاریخی که دروغ می گوید.

 

1305

پدر پایش را هنوز داخل خانه نگذاشته گلویی صاف می کند و صدایش را برای اهل و عیال بالا می برد که ما آمدیم. همین یک جمله کافی است تا مادر یک خاک بر سرم غلیظ بگوید و بپرد لب ایوان و  به سایر ضعیفه ها اعلام خطر کند که بروند سر خودشان را جایی توی مطبخ یا  پستو گرم کنند که آقا گرسنه هستند و خسته و به محض کشش میل ایشان به غذا باید بساط ناهار را روبراه کنند.

خواهر بزرگم  ، شوهر کارمند دولتش، تازه به ماموریت فرنگ رفته برای همین نوزادش را زده زیر بغلش و به خانه پدر آمده تا سر شب نوکرشان با درشکه بیاید دنبال خواهرم و من. خواهرم می خواهد اجازه ام را از پدرم بگیرد  و ببرد پیش خودش تا وقتی شوهرش نیست تنها نباشد.

ونگ ونگ بچه که بالا می رود فکر می کنم خواهرم از قصد بچه را بیدار کرده تا آقا بزرگش را ببیند. گونه های خواهرم با سلام کردن به پدرم سرخ می شود و پدر زیر لب می خندد و از پله ها بالا می آید و صاف می خورد به من که مثل گربه زیر دست و پای بقیه این ور و آن ور می روم. مادرم سرم داد می زند  و می گوید بمیری الهی! دیگه وقت شوهر دادنت است. برو به ماهی کمک کن تا سفره نهار را بیندازید.

می گویم سلام و پدرم جواب دلنشینی  می دهد.

سر نهار هم اجازه من گرفته می شود و من با خواهرم می روم خانه آنها و بعد بدبختی ازهمین جا شروع می شود که من به محض پیاده شدن از درشکه دم در خانه آنها عاشق پسر دخترخاله  اصغرعلی خان یعنی دامادمان می شوم که آمده پیغام مادرش را به خواهرم برساند و برود.

 

1335

به بهانه بردن آش می روم خانه خواهرم. خیابان ها را پیاده گز می کنم و دم در خانه خواهرم هی می ایستم  و برای زدن  در معطل می کنم تا شاید او را از دانشگاه برگشتنی ببینم. قرار است دکتر بشود.

خواهرم بچه را پاس می دهد بغل من  و کاغذ را از من می گیرد. می گوید من  پیغام رسان نمی شوم. پدر اگر بفهمد همینطوری جلوی اصغر دهنم را پر خون می کند. دختر تو مگه خل شدی؟ بعد کاغذ را پاره می کند .

بهنام لندهور را فرستاده اند دنبالم . پسرعموجانم فضولی می کند و می خواهد بداند چرا این روزها هفته ای سه روز خانه خواهرم را می روم و می آیم؟

من هم می گویم که خودش را هم بکشد زنش نمی شوم. حالا هی بیاید دنبالم و حرف مفت بزند.

بهنام می خندد و  می گوید مادرهایمان برای فردا عصر قرار مهمانی توی باغ را گذاشته اند. من ولی تصمیم دارم کنج خانه بمانم و  زل بزنم به در و دیوار.

 

1355

او را می بینم که مشتهایش را بالا گرفته و شعار می دهد. گره روسری ام را سفت می کنم و با ترس و لرز دستم را می برم بالا. راه می افتم. نمی دانم کجا می روم. فقط می روم. موهای فرفری اش توی ذوق می زند و همین نشانه خوبی است تا بدانم او در صف روبرویی من هنوز راه می رود و شعار می دهد. قلبم هم  به تپش افتاده اما وحیده  می گوید باید یک تودهنی محکم به قلبم بزنم. چرا؟ چون آرمانمان این روزها چیز دیگری می گوید.

خسته و کوفته به خانه می رسم. از صورت مادرم نگرانی موج می زند. پدرم هم نشسته و روزنامه می خواند. مادرم  بلند داد می زند: کتاب خریدی مادر؟ بیا سفره رو بنداز. پدرت گرسنه است.

خواهرم  تلفن می زند و می گوید که بچه اسهال گرفته . بروم پیشش تا باهم ببریمش دکتر.

پدر می گوید: خودم می روم.

بهنام دوباره تلفن زده و من خانه نبودم. گفته سر شب دوباره زنگ می زند. گفته بیدار باشم. می خواهد من را با خودش ببرد آن سوی دنیا  و به خیال خودش خوشبختم کند. تا اینجا از این شلوغی و افتضاحات  من هم مثل بقیه گرگیجه نگیرم. بهنام می گوید: بقیه به جهنم! من فقط می خواهم تو بیایی اینجا. پیش خودم.

 من هم از پشت تلفن طوری با او حرف می زنم که مادرم می شنود و می گوید وقیح شدی چقدر!

وقاحت را به اوج می رسانم و به بهنام می گویم که پسر دیگری را دوست دارم و ارتباطم برای همیشه با پاریس قطع می شود.

 

1365

می روم  قطعه نوزادان بهشت زهرا را از دور تماشا می کنم و برمی گردم. هربار دو دقیقه. سنگ قبرها را مرور می کنم و موهای فرفری اش می آید جلوی چشمم. پدرم نشسته توی ماشین و هوای من را دارد. با هم برمی گردیم خانه. خواهرم  هم آمده با شوهرش و بچه. می نشینیم به تماشای تلویزیون.

دامادمان همچین کانال را عوض می کند و اخبار گوش می دهد که دلم می خواهد تا ته جرش بدهم. مادرم طوری نگاهم می کند یعنی وقیح شده ام دوباره.

دامادمان حرف های مزخرف می زند و پدر بلند می شود  می رود. چراغ حیاط را روشن نمی کند. توی تاریکی  می رود سمت کوچه.

بچه ونگ می زند و خواهرم شیشه را می چپاند توی دهنش. اصغرعلی قهر می کند و شام نمی خورد و می روند.

نصفه شبی با صدای مادرم که نماز می خواند از خواب می پرم.

 

1305

بهنام برگشته و من فکر می کنم یک روزی او را دیده ام. می گوید شاید عکسم را دیدی دخترعمو! تو هنوز نبودی که من از ایران رفتم. می گویم اما دیده ام. او را دیده ام.

 

/ 18 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
هیچکس تنها نیست

دوست عزیز سلام چند بار این پست اخیرتان را خواندم ولی متاسفانه تاریخها هر بار گیجم کرد. باز برمی گردم...

محبوب

دچار یه جور بی زمانی شدم اینو خوندم . . . اما آخرش . . . خیلی خوب بود

مسیح

عالی بود ....عالی زیاد ... خیلی!

پریا

http://3roozpish.persianblog.ir// بخونش فک کنم خوشت بیاد

حمید

سخت بود... موقع نوشتن آدم فکر میکنه چون خودش میدونه مخاطب هم میدونه ولی اگه یه کم زیادی مخاطب رو عالم فرض کنی اینجوری میشه! ولی سوای این حرفا قلمت مثل همیشه محکم و جوندار بود...مخصوصا اون 1305 اول که خیلی خوب دراومده بود...

حمید

"اگر من مرد بودم" رو همون هفته پیش خوندم ولی نشد براش کامنت بذارم و بعد هم یادم رفت... خیلی خوب بود و البته یه جاهاییش شدیدا راست کار انجمن بود!...همون قسمت "زل زدن به زنان قد بلند نازک و تو پر های ننر!"...دعا دعا کن ایرن و بیتا و سایر موسسین انجمن از حرفات منظور دلخواهشونو برداشت نکرده باشن!...وگرنه منتظر باش همین روزا بیان کت بسته ببرنت مراسم ویژه شون!

الهام

کاش زمان از 1305 جلوتر نرود...

غزل خونه

سلام من کلا گیج شدم و خیلی جاهاشو نفهمیدم. یعنی در گذر زمان تغیییرات زیادی ندیدم. نمیدونم...

مونا

زری جون سلام. مونا هستم. تو پروژه مراکز خاص ماه رمضون ،عکاس بودم اگه یادت بیاد. نیاد هم عیبی نداره ، به هر هال متن خیلی خوبی بود یا حداقل من خیلی دوست داشتم . پر از تصویر های آشنا و عمیق شده در ذهن ایرانی