شادی، یک وضعیت غیرعادی در جامعه ایرانی

دهانت را می بویند

مبادا گفته باشی دوستت دارم

دلت را می پویند

مبادا شعله ای در آن نهان باشد….احمد شاملو

آخرین باری که دیدم مردم شهرم به روی هم می خندند و نگاه های محبت آمیز میانشان رد و بدل می شود خرداد 88 بود. بهانه دستبندهای سبز حتی طرفداران رقیبان دیگر را هم به وجد آورده بود . تنها موج سبزی ها نبودند که دست در دست هم راه می رفتند و سرود می خواندند و می خندیدند. موج قرمزی ها هم برای نخستین بار دست در دست هم میدان های شهر را زیرپا می گذاشتند. من نظاره گر همه اینها بودم. و شاهد تمام فریادهایی که از سر شادی و امید به آسمان می رفت.

آخرین باری که مردم شهرم را شاد و خندان و امیدوار دیدم که به جوان های ایستاده پشت چراغ قرمز لبخند می زدند و پوسترهای تبلیغاتی شان را با اشتیاق از آنها می گرفتند؛ روزهای آخر خرداد بود. بعد از آن دوباره همه چیز به وضعیت عادی برگشت. وضعیت عادی یعنی آنچه که من بیست و هشت سال است دچارش هستم. یعنی خندیدن با صدای بلند ممنوع؛ چون در این صورت متهم می شوی به دختر بد بودن.

وضعیت عادی یعنی صبح که از خواب بیدارمی شوی تمام غصه های دنیا را بریزی توی صورتت و آنقدر چین روی پیشانی ات بیندازی که حتی گربه های محله هم با دیدن تو حالشان به هم بخورد و در بروند. بعد، تمام این چین های پیشانی و اخم های چشم و دل را بر سر مردم آوار کنی. توی تاکسی، توی اتوبوس، در مترو و در خیابان های پر ازدحام شهر مراقب رفتارت باشی تا مبادا آوازی خوش بر زبانت جاری شود. تا مبادا زیر لب سوت بزنی. تا مبادا بوی خوش شادی و خنده بدهی.تا مبادا لباس های خوشرنگ بپوشی و در رنگین کمان شادابی غرق شوی.تا مبادا صدای موسیقی دلنواز و ریتمیک در فضای خواب آلوده شهر بپچید.

حتی حق نداری بهانه ای بتراشی برای رقص پروانه وار و معصوم هفت، هشت تا بچه ی زیر شش سال که با ترانه آهویی دارم خوشگله هم به وجد می آیند و بال می زنند. حتی حق نداری به پیرزنان و پیرمردانی که با صدای ارگ، اندام فرتوت خود را حرکت می دهند و عصا را به گوشه ای می گذارند و می رقصند با محبت نگاه کنی. چرا که در پس پشت همه اینها دو جفت چشم ناظر دقیق و نکته سنج به تو زل زده اند تا بابت این خنده ها  و شادی ها سرزنشت کنند.

وضعیت عادی یعنی برای اینکه در این مملکت برای خودت پخی بشوی باید اخم کنی و نیشت را چنان ببندی که با گازانبر هم باز نشود. وضعیت عادی یعنی نگاه امنیتی به مساله شاد بودن مردم. چون مردمی که شادی را می فهمند هزاران درد بی درمانشان دوا می شود؛ آن وقت می توانند خوب فکر کنند و  تصمیم های عاقلانه بگیرند. و این تصمیم های عاقلانه به طور حتم به ضرر تمام آنهایی خواهد بود که با محدودیت و رعب و وحشت زندگی می کنند و به مردم و جامعه تحمیل می شوند.

اینجا که من هستم وضعیت عادی یعنی داشتن ده ها عقده جنسی ناگشوده. یعنی سنجیدن رفتار آدم ها تنها بر اساس تن و بدن آنها. یعنی تحریک بلافاصله پس از تماشای راه رفتن یک جنس مخالف در خیابان و احتمالا برخی اتفاق های دیگر . یعنی از یک زن فقط برجستگی های موزون و طبیعی اندامش را دیدن و اتفاقا تمام این طبیعت زیبا و سرشار از طنازی را سرزنش کردن. یعنی از یک مرد تنها به چند مگاهرتز قدرت جنسی اش اکتفا کردن و جلوگیری از کاربردی شدن آن به شیوه نرمال.

وضعیت عادی یعنی در صدها گره ناگشوده جنسی و عاطفی و روانی دست و پا زدن بدون اینکه تلاشی برای بازگشتن به زندگی طبیعی صورت بگیرد. یعنی همه زیبایی ها را سرکوب کردن.

با اینهمه شک ندارم برای شاد بودن در کنار مردم باید تاوان بدهم و هزینه کنم. این هزینه می تواند یک مهمانی کوچک ساده در یک باغ کوچک خانوادگی باشد یا دیدار از آنهایی که توانایی آمدن به این جمع ها را ندارند. این هزینه حتی می تواند فاصله گرفتن از این ذهنیت غمگین و گلایه مند و حرکت به سوی یک ذهن شاد و مهربان باشد.

 پی نوشت: این مطلب عاری از هرگونه تحقیق و مطالعه جامعه شناختی است اما دوست دارم درباره این مساله به کمک دوستان جامعه شناسم تحقیق کنم. اگر کسی داوطلب است به من اطلاع دهد لطفا

/ 27 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حمید

سلام...خوبی؟...آره حالم خیلی گرفته شد وقتی شنیدم کارو به همچین بهونه خشک مغزانه ای خوابوندن... تا وقتی خودمون به سازشون میرقصیم حقمونه...تا وقتی تو این مراسمای مذهبی که بهونه شرعی برای غمگین بودن بهمون میدن شرکت میکنیم حقمونه...فرقی هم نمیکنه قرآن سرگرفتن باشه یا خیمه آتیش زدن...تا وقتی به تعزیه بیشتر از روحوضی اهمیت میدیم همینه...

حمید

اولین قدم اینه که بخندیم...اولین قدم اینه که برقصیم...تو بلدی بخندی؟...تو بلدی برقصی؟...

حمید

"سنجیدن رفتار آدم ها تنها بر اساس تن و بدن آنها"... یاد اون دیالوگ معروف فیلم بوتیک افتادم...اونجا که "اتی" از شاپوری میپرسه "شما چه جور آدمایی رو دوست داری؟"...و "شاپوری"جواب میده"آدمایی که زن باشن!"... حالا تو این زمونه بیظرافت برای پسره همین که دختر باشی بسه...وحشتناکه ولی بارها دیدم که مثلا وقتی میخوان یه دختر رو تو اون سمت خیابون نشون بدن نمیگن "دختره رو ببین"...میگن"(...)رو ببین!"...باورت میشه؟...

حمید

"سنجیدن رفتار آدم ها تنها بر اساس تن و بدن آنها"... یاد اون دیالوگ معروف فیلم بوتیک افتادم...اونجا که "اتی" از شاپوری میپرسه "شما چه جور آدمایی رو دوست داری؟"...و "شاپوری"جواب میده"آدمایی که زن باشن!"... حالا تو این زمونه بیظرافت برای پسره همین که دختر باشی بسه...وحشتناکه ولی بارها دیدم که مثلا وقتی میخوان یه دختر رو تو اون سمت خیابون نشون بدن نمیگن "دختره رو ببین"...میگن"(...)رو ببین!"...باورت میشه؟...

هاله لویا

[گل]

حمید

حالا این که گفتم فکر نکنی فقط پسرا اینطورین و دخترا غرق در جاذبه و نورن و معنویتن!...میدونی هنوز چایی نخورده و بعد از چندتا تلفن و قرار(و حتی بدون این مقدمات!)حرفو به کجا میکشونن؟...به سایز و تواناییها و سعی در بالا بردن همون مگاهرتزها(از این کلمه خوشم اومد!کپی رایت این کلمه از این به بعد برای شماس!)... البته اینایی که گفتم یه موقع فکر نکنی دارم جانماز آب میکشما...نه...اونایی که منو میشناسن میدونن که من طرفدار عملی آزادی کامل جنسی ام و هیچوقت هم احساس گناه نداشتم...اتفاقا اگه آدما در همین حد هم تعامل داشته باشن بهتر از هیچیه...ولی درده که میشد فقط همین نباشه ولی هست...

مریم

جامعه شناس نیستم. اما این قلم از تحقیق رو پایه ام. بدجور!

سجاد

قشنگ ترین اتفاقات دموکراتیک با استاندارد بالایی از شعور سیاسی در میان جامعه ایی جوان که میتوانست برای سالیان سال ایران عزیز را در تمام دنیا سربلند کند به طعم گس خفقان سیاسی اجتماعی تبدیل شده. به گمان من این وضعیت بحرانی تر از این حرفهاست..

علیرضا خاکستری

چقدر دلم برای شادی تنگ شده