قلب من مال تو! این تنها یادگاره

قلب زن روزی نه بار از توی دهنش بیرون می زد. هربار هم به دلایل واهی. یکبار به خاطر اینکه مرد جواب تلفنش را نمی داد و بعد از دو ساعت زنگ می زد و می گفت جلسه داشته و صدای زنگ تلفن را نشنیده.

 یکبار دیگر وقتی مرد نظرش را درباره دختربچه 12 ساله همسایه ابراز  می کرد و می گفت کاش می شد یک همچین بچه ای را به فرزندخواندگی بگیرند.

 یکبار هم وقتی مرد اخم می کرد و روبروی او می نشست و می گفت فکر می کند بعد از اینهمه سال فکر می کند خیلی با هم تفاوت دارند .

بار چهارم وقتی بود که مرد سکوت خانه را با سکوت خود دوبرابر می کرد و عذاب خفقان را می ریخت در گلوی زن.

پنجمین بار به خاطر تماشای چشم های مرد از پشت شیشه های عینک بود و اینکه شبیه معلم های بداخلاق می شد و به زن محل سگ نمی گذاشت.

یکبار دیگر که قلبش می گرفت بابت این بود که مرد دستش را می انداخت دور بازوهای او و درست وقتی که زن انتظار داشت یک حرف خوب بشنود، می گفت مرگ را دوست دارد و فکر می کند خیلی راحت می تواند آن را بپذیرد.

بار هفتم وقتی بود که مرد برنامه سفر می چید تا با دوستانش بروند لب رودخانه چالوس تفریح کنند و درست وقتی که همه چیز برای رفتن مهیا بود، وقت خداحافظی می گفت: بدون تو خوش نمی گذره.

بقیه مواقعی که قلب زن از دهنش بیرون می زد به دیدن دختر 12 ساله همسایه روبروی در آپارتمان خودشان ربط داشت و یکی دیگر وقتی که مرد یادش می رفت باید آن انگشتر نگین فیروزه را بخرند که خودش ذوق کرده بود و به زن گفته بود دوست دارد آن را در دست او ببیند.

با اینهمه همیشه فکر می کرد بدون مرد قبلش از توی دهنش بیرون می آید.

 

/ 37 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حمید

ادامه کامنت خصوصی:معلومه که اجازه میدم بگی اون قسمت رو نفهمیدی!تو چون با دید داستان خوندی برات کمی گنگ شده بود... منظورم خاطرات یه عشق ممنوعه 4 ساله بود...ممنوعه ممنوعه اس...چه فرقی میکنه... مثل عشق به یه آدم نشون دار صاحب دار(!)...یا مثل عشق به یه همجنس...در هر حال نمیشه گفتش و بهش نازید...

فرزام

بابا چه بحثی در گرفته تو کامنتدونی!![لبخند]

بی تا

خوبی زری؟ دیشب خیلی هواتو کردم...هرچقدر شماره تو گرفتم موفق نشدم...[ماچ]

سامان

کاش زن فصه یکبار چشم در چشم مرد لبخند بزنه و بگه که ماشین جوجه کشی نیست، ساکش رو ببنده و بره ....

پریا

همانا ما به حضور شما عادت کرده ایم بانو! نیستید چند روزی است. انشالله آنفولانزای خوکی عارض که نشده است به سلامتی!

همکلاسی سمیه

سلام عجب وبسایتی داری. اولین بار بود که سر می زنمم. خیلی با حاله. اما به با حالی وبلاگ من نیست. باور نمی کنی یه سری بزن به اینجا. MohsenNaseriRad.Blogfa.Com البته از بس شلوغه که هیچی توش پیدا نیست.

سجاد

انتظار داشتم حدا قل مرحله های چهارم به بعد بگی نامرد نه مرد.

هادی

قلبم مشتی از درد است، به تو نخواهم داد ذهنم با توست که پر از رویاهایم است، هر چند شاید دست نیافتنی باشند. وبلاگتان با زیرکی باصفاست

سامان ....

مشکل خیلی از خانومها همون نداشتن جسارته و اون رو با ظلمی که میبینند قاطی میکنند و پشتش پنهان میشن. به بقیه اجازه رفتار نامناسب میدن و منتظرند یک نفر با اسب سفید از آسمون بیاد و بشه منجی...

محمد رضا غفاری

گاه با خود می اندیشم که تو هم مثل منی ، نگهت سبز و دو دستت خالیست . ما تماشاگر پر حوصله ایم . راستی میدونستی آدم وقتی فقیر میشه خوبیهاشم حقیر میشه. اوناکه زور دارن همشون پول دارن . تازه این که چیزی نیست ، ترکیب رنگ آبی و زرد میشه سبز .