وقتی که فاتح شدم به خودم ... به عشق

 

بزم نوشان جهان می از سبوی پر خورند

من تهی پیمانه بودم سرکشیدم خویش را

 

 

قد بلند بود و شتابزده. همین که می رسید توی آموزشگاه غلغله ای به پا می شد. دخترها می ایستادند روبروی پنجره ،‌ در پاگرد و حتی پیاده روی مقابل آموزشگاه تا به محض پیدا شدن سر و کله این استاد جوان پله ها را یک نفس بالا بدوند و خبر آمدنش را جار بزنند. من اما دلهره امانم نمی داد . می ایستادم روبروی منشی آموزشگاه و حرفهای پرت و پلا می گفتم و تمام حواسم ، تمام هوشم و تمام دلم با آن همه ترس و لرز بی امان پیش آن مرد قد بلندی بود که پیراهن های سبز تیره می پوشید و یک کیف سنگین پر از جزوه و کاغذ و ورقه امتحانی می زد زیر بغلش و با شتاب پله ها را بالا می آمد و هملانطور که سرش را بالا می گرفت و چشمهایش را ریز می کرد و لبخندی هم می آورد روی لبش جواب سلام منشی را می داد و یک راست می رفت توی کلاس. حتی اعتنایی نداشت به صورت زیبا و عروسکی خانم منشی و آن لیوان های چای که به دستور او مدام برای استاد می آوردند و آن جلسه های خصوصی با استاد درباره افزایش تعداد کلاس ها و غیره و غیره...

 می آمد توی کلاس می ایستاد و با دست می زد روی در یعنی که دخترها زودتر بیایید..می خواهیم کلاس را شروع کنیم.

و دخترها با هرو کر و ذوق فراوان می دویدند سر کلاس . من اما عمدتا آخرین نفر بودم هرچند که کیفم به روال همیشه روی اولین صندلی از سمت چپ یعنی همان نزدیکی های در  بود و دفتر و خودکارم ـ فقط یک خودکار آبی ـ روی میز ولو. می ایستادم به حرف زدن با منشی یا آبدارچی یا مدیر آموزشگاه یا می رفتم روبروی پنجره و زل می زدم به خیابان. آن وقت او در کلاس را می بست و بی اعتنا به من ، ماژیک آبی را برمی داشت و روی تخته می نوشت. چقدر زود می رفت سراغ درس .

می دانستم که کنف می شوم . دوباره دلم می شکند. دوباره بغض می کنم و  تمام تنم یخ می کند و کفری می شوم  و به ناچار راهم را می کشم می روم در کلاس را می زنم و جوابی هم نمی شنوم و دوباره در می زنم و اینبار  صدای یکی از بچه ها بلند می شود که یکی پشت در است و بعد او مثل اینکه دارد جواب سوال یکی دیگر را می دهد... اصلا انگار نه انگار که فقط یکی می تواند آنطور پشت در بایستد و صبوری کند و انتظار بکشد.

صدای بچه ها که بالاتر می رفت و می گفتند : یکی داره در می زنه ...می آمد در را باز می کرد و سرش را خم می کرد و با آن چشمهایی که همیشه در آنها پر از ستاره های رو به انهدام بود ، زل می زد به من و می گفت: تو اینجایی؟ چرا نیومدی توی کلاس؟ بدو بدو...

و من سرم را می انداختم پایین و کیفم را برمی داشتم و با ضرب می کوبیدم روی میز و همانطور که پایم را می انداختم روی آن یکی پایم با صدای یک زن ویران شده و درب و داغان اما وحشی و غران می گفتم: چون کسی بهم نگفت می تونم بیام داخل کلاس .

از تک تک بچه ها می پرسید که اشکالی توی درس امروز دارند یا نه. می ایستاد و با حوصله اما شتابزده همه اشکالات را رفع می کرد و به من که می رسید که آخرین نفر از سمت چپ بودم رویش را برمی گرداند و می رفت سراغ مبحث بعدی. سوالی هم اگر داشتم نمی پرسیدم. بی هیچ اعتراضی. یکبار که دوستم پرسید : چرا اشکال های زری رو رفع نمی کنید؟

بی آنکه به من نگاهی بیندازد مختصر و کوتاه خندید و گفت: اون مشکلش یه چیز دیگه است...

یعنی عشق. یعنی دلدادگی در حد ذهن های معیوب... یعنی پرت بودن از مرحله یکی از مهمترین درس هایی که باید توی کنکور بیشترین نمره را از آن می گرفتم...

دخترها دلشان می سوخت یا خوشحال می شدند از کنف شدن من ، نمی دانم. اما بعدها تنها دختری که توانست روبروی آن استاد شلخته سریع پر از معلومات بنشیند و گپ بزند من بودم... آن هم در یک کلاس خلوت ، بی هیچ کدام از آن شاگردهای پاچه خوار و لوس و لوده ای که فقط به فکر پرسیدن اشکالهای درسی شان بودند و همه شان تمام آن اشکالات عدیده هیجانی و عاطفی هرچند اندک را از استاد محبوبشان قایم می کردند و پشت دیوارهای ضخیم جزوه و تست کنکور پناه می گرفتند تا لابلای ساعت های ممتد درسی، ناخنکی هم بزنند به پیش لرزه های عشق در آن دلهای کودک هراسان .

تنها دختری که بعدها بارها و بارها برای آن استاد موفرفری گل های بنفش و زرد و سفید برد  و در کتابخانه او به دنبال کتابی گشت که سالها قبل روز معلم برایش برده بود و صفحه اولش را پر کرده بود از شعر ، من بودم. تنها من بودم که توانستم به او بگویم که دیگر آن دختر عاشق چند سال پیش نیستم و می تواند با خیال راحت به حضورم اطمینان کند... تنها من بودم که او عکس دختر کوچولوی موفرفری اش را نشانم داد و تمام ذوقش را از داشتن دخترش نمایان کرد ... تنها من بودم که ریکوردر را روشن کردم و با معلم سابقم مصاحبه کردم و دو ساعتی پای حرفهایش نشستم و بحث کردیم با هم و گفتیم و شنیدیم....

به قول فروغ : فاتح شدم! یک روز توانستم از کالبد آن دختر احساساتی عاشق بی قرار بیرون بیایم و  درست بایستم روبروی او و  حرف بزنم... آن سالها هم مگر غیر از این می خواستم من مغز معیوب کله پوک ! حتی نمی خواستم همان یکبار را که او وسط گریه های من و فرار کردنم از کلاس به دادم رسید و دلداری ام داد و ماژیک را زد روی دماغم و گفت اگر بخواهم می توانم برنامه ریزی کنم و از بچه های دیگر عقب نیستم و می توانم با سرعت مافوق نور به سمت کنکور پیش بروم... حتی نمی خواستم همان یکبار را که  روز امتحان بین آنهمه دختر که مثل مورچه از سر و کولش بالا می رفتند آمد سمت صندلی من و حالم را پرسید ... و من دستپاچه گفتم که متاسفم نتونستم خودمو برای امتحان آماده کنم و او گفت امتحان مهم نیست..خودت مهمی...

بالاخره فاتح شدم به خودم ... به آنهمه زمان از دست رفته برای گپ زدن با آدمی که دوستش داشتم ، فقط دوستش داشتم؛ آن وقت درست توی پیاده روی آموزشگاهی که حالا دیگر برای خودش بود ایستادم و نفس عمیقی کشیدم...

 

/ 37 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پریا

زری جونم این شعر مال کیه اون بیت که نوشتی... پایینش اسم شاعرم بنویس. ممنون

پریا

شاید اگر پیله ها و زنجیرهای اضافی نبودن تجربه ها شیرین تر بودند... این حرفتو خیلی دوست دارم. می دونی چقدر زندگیمون و انرژیمون صرف شکافتن این پیله ها و پاره کردن این زنجیرها شده؟

شیطان

این که دخترهای جوون به خصوص تو محیط های بسته ای این ایالت عاشق استاد یا معلمشون میشند خیلی کلاسیکه ... مهم اینه که بزرگ شدی و فاتح ... تبریک

کرگدن

http://sandifal.blogfa.com غزل آخر علیرضا سپاهی رو خوندی زری ؟

کلاسور

یه وفتایی عبور کردن از زمان آدم رو فاتح می کنه. البته در حال حاضر و این زمان برات فتح محسوب میشه شاید توی اون موقعیت این جریان برات فتح محسوب نمی شد.

سهبا

سلام خاله زري ! خوبي ؟

اشرف گیلانی

اكنون دوباره در شب خاموش قد مي كشند همچو گياهان ديوارهاي حائل ديوارهاي مرز تا پاسدار مزرعه عشق من شوند

سمیرا منفرد

من رو بردی به 12 سال پیش و کلاسهای کنکور و عشق من به او....استادم!!!!!

حمید

اگه بین اونایی که میشناسمشون یه نفر باشه که بتونه این کارایی که گفتی رو انجام بده فقط خود تویی...چون پشت اون ظاهر ظریف و دست وپای عروسکیت قدر تمام مردونگیای عالم محکمی و اینو همون اولین باری که باهات حرف زدم فهمیدم... نمیدونم بگم کاش میشد آخر این رابطه ها به رسیدن میرسید یا نه...اگه نرسیدی لابد نخواستی...نمیدونم...فقط همینو میگم که قشنگ نوشتی و چون چکش خورده دست دل بود یه سر و گردن از اکثر نوشته هات بالاتر بود...

غزل خونه

وااااااااااااااااااای از این حس های بین شاگرد و استاد. نگو، نگو...