تو فکر یک سقفم

 

 

بیا که قصر امل ، سخت سست بنیاد است

بیار باده که ایام عمر بر باد است

غلام همت آنم که زیر چرخ کبود

ز هرچه رنگ تعلق پذیرد آزاد  است

 

مملکت عنقریب تکه تکه می شود. خاک و خل همه جا را برداشته و ما در آستانه انفجاری مهیب قرار گرفته ایم. هول برتان ندارد. ممکلت خودمان را می گوییم که صدای دنگ و دنگ اره و چکش و جیغ دریل پیچیده در سراسرای آن. همین ساختمان شیک و مدرنی که حتی تلفنهایش اینترنی هستند و ما گوشی توی گوشمان با کیبورد شماره می گیریم . با اینهمه صدای اره که می پیچد توی سالن ، طرف پشت تلفن  ، صدای ما را با هیاهوی موجود قاطی می کند و قاط می زند و خیال برش می دارد که این یارو از آن ور دنیا زنگ زده بود و داشت با من مصاحبه می کرد که یکهو هلی کوپتر پرید روی صدایش ؟ شاید هم  زبانم لال ، خبرنگار سی. ان. ان بود دختره و یکمرتبه برج دوقلوها افتادند روی سرش و نابود شد؟! امان از دست بن لادن.

( اینجا وسط داستان است. لطفا روی  سقف فرهاد  کلیک کنید و بشنوید . بعد چشمهایتان را ببندید و بعد از تمام شدن آهنگ ، بقیه داستان را بخوانید.)

تلفن ها قطع شده اند. اینترنت جانش بالا می آید و خودش بالا نمی آید. صدای اره و چکش دوباره پیچیده توی سالن. روز اول که آمدیم اینجا یک میز بزرگ بود که ما دور آن جمع می شدیم و می زدیم به سلامتی هم جام ها را. ( یعنی خبرتهیه می کردیم)  روز دوم آمدند میز را بریدند و تکه تکه کردند و هرکدام را انداختند یک گوشه. روز سوم آمدیم دیدیم کامپیوتر ها را زیر و رو کرده اند و هرتکه این سیستم های بیچاره یک گوشه ولو شده. گرد و غبا هم هوا را پر کرده. روزهای بعدی هم تا چشم باز کردیم خودمان را پشت یک پنجره دیدیم . همان که آن ورش دو تا پرنده بدبخت عاشق دور از هم برای هم آواز سر می دهند و گریه می کنند. حالا قدرتی خدا کارمان شده اینکه هر روز عربده های عاشقانه این دو تا پرنده را بشنویم و غصه بخوریم و دلمان بترکد از شدت اندوه. از دست این عشق بی پدر و مادر که حتی به جانورها هم رحم نمی کند.

( اینجا هم می توانید بایستید و این را بشنوید.)

خبر آوردند که باید از اینجا هم برویم. گفتیم زحمتشان بشود و برایمان یک خانه حلزونی تهیه کنند تا بگذاریم روی دوشمان و راه بیفتیم توی شهر. هرجا که شد اتراق می کنیم. قسمت این است که  پیش از در به در شدن توی بلاد بیگانه ، آوارگی را در وطن خودمان تجربه کنیم و طعم تلخ بی خانمانی را بچشیم. دست هم برنمی دارند از این در وطن خویش غریب. با اینهمه خوشیم. سرما افتاده توی سلول هایمان و دارد چاچا می رقصد. ما هم می خندیم و سرمان گیج می رود و خیال برمان می دارد که مست شده ایم و تا روز قیامت هم هشیار نخواهیم شد. سه شنبه که از راه برسد بی شک خانه مان را می اندازیم روی دوشمان و نقل مکان می کنیم.

 

/ 15 نظر / 25 بازدید
نمایش نظرات قبلی
واحدی

موفق باشی[گل]

محمدرضاضیغمی

چه هنگام می زیسته ام کدام بالیدن و کاستن را من که آسمان خودم چتر سرم نیست؟ (ابن یک تکه از یکی از "هجرانی"های احمد شاملو است ـ اگر نخوانده ای اش حتما بخوان!/سومین شعر کتاب ترانه های کوچک غربت) راستی ... در سطر ششم اشتباهی نوشته ای سراسرا(!)درست اش کن! شعر جدید دارم.

کلاسور

احتمالا می خوان براتون کاراوان بگیرند !!!!

مهتاب

چقدر سفید بهت میاد زری جان ... چقدر یهو دل گرفته م باز شد ! باور می کنی ؟

بهارک

من توی فکر فرارم از این قفس

سهبا

سه شنبه که شد , خودتو بردار بیا توی خونه من تا این اثاث کشیاتون تموم شه دختر ! کی میای تو پس؟

آرمین

ای بابا....کجا میخوان بفرستنتون؟؟؟!!!

شیطان

هر روز عربده های عاشقانه دو تا پرنده را شنیدن صبر زیادی میخواد .... بخصوص وقتی تنها باشی و دلت یک پرنده بخواد ... سلام زری خودم 

اتوپیا

غلام همت آنم که زیر چرخ کبود ز هرچه رنگ تعلق پذیرد آزاد است فک نکنم پیداشه تا غلامیشو بکنیم