سه روح سرگردان

می روم خودم را از پنجره پرت کنم پایین. چاره دیگری ندارم. سه تا روح گردن کلفت و بی ریخت و مردم آزار ایستاده اند کنار دیوار و دارند خیز برمی دارند سمت من. صدایشان بدجوری روی اعصابم می رود. به مادرم می گویم باید یک جوری خفه شان کنیم. اما کاری از پیش نمی بریم. دست آخر برای اینکه خودم را از شر آنها نجات بدهم می روم سمت پنجره.  ارتفاع زیاد است و هوا ابری و دوست داشتنی. لبه پنجره می ایستم و می پرم. اما نمی دانم چرا دوباره برمی گردم پیش روح ها . اینبار اما قدرتمند از آنها شده ام. خودم می دانم قدرت زیادی ندارم با اینهمه بهشان می گویم که من جمشید غوله هستم و آمده ام شما را از این خانه بیرون بیندازم. آستینهایشان را بالا می زنند و آماده مبارزه می شوند. گندشان بزنند که اینهمه شکست ناپذیرند. هرکاری می کنم حریفشان نمی شوم. فوتشان می کنم اما از جایشان تکان نمی خورند. چرا اتفاقی نمی افتد. مگر من جمشید غوله نیستم؟

خودم را نمی بینم اما می دانم که زیادی بزرگ شده ام و  تا خود سقف امتداد دارم. حتی می توانم بزرگ تر هم بشوم.

دستم را می گیرم سمت خورشیدی که نمی دانم از کجا پیدایش شده و یک اشعه ازش قرض می گیرم و با آن روح ها را می سوزانم. جیغ و داد به راه می اندازند اما من می دانم که هنوز مانده تا نابودی شان. نه! اینطوری نمی شود. باید یک خانه تکانی درست و حسابی بکنم. اراده می کنم بزرگ تر شوم و قدرمندتر و بعد از سقف خانه هم می روم آن سوتر. خانه را با تمام نیرویی که دارم می تکانم و روح ها پراکنده می شوند. اما هنوز بوی نفسشان هست.

حالم از این خانه نارنجی به هم می خورد. زنی که روسری سیاهش را کنار گوشش گره زده روبرویم دولا می شود و به من غذا تعارف می کند. توی آن ظرف های اردوخوری کوچک. غذا را می چشم. گوشت خوش پختی است که کنارش قارچ گذاشته اند. حالم به هم می خورد از چشیدن قارچ . دست پخت این زن طعم خوشی ندارد در مجموع. سفره را که می اندازند توی آن خانه تاریک نارنجی همسر زن با یک حباب دربسته از راه می رسد. نیشش تا بناگوش باز  است و سه تا روح گردن کلفت و بی ریخت و مردم آزار را انداخته  داخل آن حباب. می خواهد جان همه ما را بالا بیاورد با آن حالت های سادیسم مابانه.

می روم روبروی لوازم التحریری سر کوچه مان می ایستم. چند پله ای باید بالا بروم تا فروشنده متوجه حضورم شود. من اما کنار پیاده رو می ایستم و از همانجا زل می زنم به حباب توی ویترین که پر از برف است .

از مدرسه برگشتنی کارم همین است.

با مامان و محسن می رویم  دفتر بخریم. شاید هم مداد و خرت و پرت های دیگر. محسن یک شلوار لوله تفنگی خوشگل پوشیده و جوش های بلوغش توی ذوق می زند. اخم هم دارد کمی. موهایش اما انقدر زیاد است که می خواهد بریزد توی چشمش. با مامان حرف می زنند. من ساکتم و صدایم در نمی آید. فقط می روم از  نزدیک زل می زنم به آن حباب شیشه ای که یک در قرمز دارد .

خریدهایشان که تمام می شود برای من هم آن حباب را می خرند. فقط یکی است. همانجا حباب را قل می دهند توی دستم و من می خندم. محسن می گوید: برش گردون، تکونش بده.

می ترسم حبابم بشکند. با اکراه تکانش می دهم. برف ها زیر و رو می شوند و بوران به راه می افتد. پاپانوئل داخل حباب همانطور بی حرکت و خندان می ایستد و من را تماشا می کند. برف ها به آرامی روی زمین می نشینند.

 

/ 14 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حمید

خیلی واضح نمیشه درباره نوشته هایی مثل این که تو فضای بین کابوس و رویا و واقعیت تعریف میشن حرف زد...قطعا وقتی نوشتی منظوری داشتی از خانه نارنجی و روحهای سرگردان و حباب پر از برف...هرچند باید در به کار بردن کلمه قطعا کمی محتاط بود...شاید هم حتی همین الان هم نمیدونی چرا اینارو نوشتی و فقط بازتابی هستن از حال روحی لحظه ای که اینارو نوشتی...

حمید

از اونجایی که نوشته رمیره سر وقت لوازم التحریری محل میشه شبیه یه خاطره کمرنگ و گنگ از روزای خیلی دور...و اینجوری نیمه دوم رئال تر شده...نمیدونم عمدی بوده یا نه ولی این دو تیکه بودنش مرز پررنگی داره...مرزی که ارتباط دو طرفش با هم رو نمیفهمم...

حمید

و پایان...اون سه خط حسابش با کل نوشته جداست...ملایم و نرم...انگار این سه خط سهم اون قسمت روحته که شاعره و شاعری یادش نمیره...حتی تو اینروزای سختی که کلمه ها جز برای بد گفتن پشت هم ردیف نمیشن...

rouya

دلم خواست حباب پر از برف بچگی را زهرا!

پریا

من ارتباط قسمت رئال و اون قسمت های تخیلی رو نفهمیدم. به نظرم این دوتا می تونست دو تا کار جدا باشه. شاید دوباره و با دقت تر باید بخونمش. ولی به هرحال این برداشت اولم بود! انگار کسی که با روح ها درگیر بود اول یه دختر جوان بود بعد وسط ها تبدیل شد به یک نوجوان و آخرش هم یه کودک

شیخ شوخ

تا به حال دقت کرده بودید چقدر شمایل منقش حافظ و سعدی و مولوی و فردوسی و عطار و ... شبیه پاپانوئله شایدم برعکس جل الخالق

ايرن

خيلي تو فضاي پست مدرنيسم رفتيا...عاشق اين نوشته هام...عالي بود...

غزل خونه

سلام محشر بود. با وجود خط واضحی که بین دو قسم داستانت کشیدی، قلمت انقدر نرم رد میکنه آدم رو از روی این خط که آدم هیچ چی نمیفهمه، فقط رد میشه... عالیه زهرا، عالی